It is 22:55 and it gonna calm down in few seconds... بابا پشت تلفن مکث کرد و در حالیکه سعی می‌کرد بغض خودش رو پنهان کنه گفت پس بالاخره دختری از ایران رفت آمریکا، داشتم ریز ریز گریه می‌کردم، ...

Showing posts with label بدون شرح. Show all posts
Showing posts with label بدون شرح. Show all posts

Tuesday, November 16, 2010

دار

وقتی نمی تونی از طنابی که  دم دستته بالا بری،
خودتو ازش حلق آویز کن

Wednesday, January 20, 2010

خواهم ایستاد..







من در مقابل این سیل سراسیمه¬¬ خواهم ایستاد




چرخدنده های ساعت را در هم خواهم شکست



عقربه¬های نافرمان زمان را با اندامم خرد خواهم کرد



تا هیچ تیکی و تاکی جوشش خون در رگهایم را نباشد که قاب بگیرد

Monday, November 02, 2009

Friday, March 13, 2009

Friday, August 08, 2008

چطور تن داده ایم به این بالماسکه؟

آیا ممکن است که در نقطه ای از دنیا در همین زمان و یا همین نقطه ی دنیا در یک زمان دیگر، یک نفر یا چند نفر از دیدن عکسها و فیلمهای من و همکلاسی هایم با این مقنعه ها همان احساسی را داشته باشندکه من از دیدن آن روبنده های وحشتناک زنهای محلی در فیلم ِ"سازدهنی" داشتم؟ و از خود(شان) بپرسند که چطور ممکن است تن داده باشند اینها به شرکت در چنین بالماسکه ای؟

Thursday, April 10, 2008

Happy Birthday!!

Saturday, January 19, 2008

همبستگی وبلاگنویسان با دانشجویان در بند

وقتی سرت رو کردن توی جوب بیوگرافیتو همون رو آب بنویس
وقتی دستت رو پیچوندن از پشت
رو سطح خارجی حباب بنویس

از می و عشق و گل و گلاب بنویس
*
در بند بودن دوستان عزیزم بازی نیست که شمارش کنم و عده ای را گزینش کنم برای دعوت به بازی؛ از همه ی مخاطبین این سطور
صمیمانه خواهش دارم که در روز 10 بهمن در این طرح شرکت کنند
* قسمتی از ترانه ی آهنگ یره-محسن نامجو

Friday, November 30, 2007

خدا حافظی!