دوران هجر و بی کسی دگر به انتها رسد
قدوم خجسته تان آن دم که به دانشگاه رسد
اگر اعتقادات مذهبی محکمی دارید، اگر می خواهید دوست پسر /دختر داشته باشید ولی دستتان به هم نخورد، اگر دوست پسر/دختر می خواهید فقط برای مکالمات تلفنی، اگر به وجود خدا تردید دارید، اگر می خواهید دوست پسر/دخترتان هفته ای یک شب به منزلتان مهمان باشد، اگر می گویید خدا هست ولی نمی دانید کجا، اگر به اصول اخلاقی کانتی پایبندید، اگر از مارکس خوشتان می آید و یا اگرمکتب فرانکفورت در نظرتان آخرش است، اگر لیبرالیسم را پایان دنیا می دانید، یا اگر اشعار اخوان ثالث تنها شعرهاییست که در زندگی می خوانید، اگر آخرین کتاب غیر درسی ای که خواندید حسن کچل و دزد بغداد بود، اگر بزرگترین دغدغه تان این است که سرمایه ی مارکس را به زبان آلمانی تا آخر بخوانید:
دوران تنهایی شما به سر رسیده
با آمدن به شریف دیگر تنها نیستید، در زیر انواع دوستی های قابل تحقق در دانشگاه را طبقه بندی کردم، در واقع می خواهم با این پست قابلیت های دانشگاه را به دوستانی که هم اکنون مشغول انتخاب رشته هستند بشناسانم، از آنجا که ادعاهای ما تو خالی نیست الگوریتم های تحقق تیتر ها را نیز در دنباله ی آنها آورده ام، امید است دوستان در سایر دانشگاههای سراسری نیز کاری مشابه کنند تا انتخاب دانشگاه برای 18 ساله های گرامی آسانتر شود
:
دوستی از نوعِ "آری، آغاز دوست داشتن است، من به پایان ره دگر نیندیشم
...:برای ایجاد این نوع دوستی ابتدا به نزدیکترین آینه ای که در دسترستان هست مراجعه کنید:
مستقل از جنسیتتان ریش و سبیل های خود را از صورت بزدایید و یا اگر پسر هستید مرتبشان کنید، صورت خود را با صابون بشویید ، اگر پس از انجام اینها قادر بودید به مدت چند ثانیه بدون احساس ناراحتی در سیستم گوارشی به چهره ی خود خیره شوید می توانید به مرحله ی بعد بروید، در غیر اینصورت باید به انواع پزشکها و جراحهای پوست و صورت مراجعه کنید.
مرحله ی بعدی حضور در یک مکان رویایی است، آنچه شما خواسته اید: مسئولان دانشگاه فکر همه جای کار را کرده اند: آنها جایی در دانشگاه تعبیه کرده اند که یونیون خوانده می شود و کافیست به آنجا وارد شده و از بالای درب ها اسم اتاق هارا خوانده و هر کدام که حسی در شما ایجاد کرد را وارد شوید. دقت کنید که در این ژانر از دوستی، گره تیاتر، موسیقی و عکس بشدت توصیه می شود.
پس از عضویت در این گروهها به خود تلقین کنید که اهداف گروه بشدت برای شما دغدغه است و اصلن در کار جلب توجه و پرحرفی نباشید، تنها به اهداف گروه فکر کنید و اکتیو باشید، خواهید دید که چگونه دوست داشته شدن آغاز می شود.
دوستی از نوع "من راضی ، تو راضی، گور بابای ناراضی"
برای این دوستی بهترین فضا همانا انجمن عزیز اسلامی می باشد ، لازم نیست فعالیت های شدیدی در انجمن داشته باشید، فقط در جلسه ها حضور داشته باشید. اگر پسر هستید بهتر است کمی هم جلب توجه کنید، سعی کنید قبل از جلسات یک سری کتاب مربوطه را خط به خط از بر کنید. حتما فمنیست شوید و جنس دوم را با دقت بخوانید. بعد از جلسه عین قاطر راهتان را نکشید و از دفتر انجمن بیرون نروید، صبر کنید تا به همراه جمعی که به جا مانده رهسپار تعاونی دانشگاه شوید تا چیزی بخورید. حتی اگر حرکتی به آن سمت در کار نبود با صدای بلند اظهار تشنگی یا گرسنگی کرده و نظر بقیه را در مورد تعاونی رفتن بپرسید. اگر دختر هستید سعی کنید از لباسهای گل گلی استفاده نمایید. برای اینکه بقیه ی دوستان شما را به مهمانی هایشان دعوت کنند بهتر است برای شروع خودتان یک مهمانی گرفته و اعضای کلیدی انجمن را دعوت کنید.ید برای این نوع دوستی مهمانی گرفتن یک قدم موثر است که همه ی پتانسیل های موجود، ولو خارج از انجمن را باید دعوت کنید.
"دوستی از نوع ِ دوستت دارم ولی مامانم گیر داده که بیای خواستگاری"
برای ایجاد این نوع رابطه کافیست در سایت دانشکده ی خود حضور فعال داشته باشید، انجام پروژه های دروس برنامه نویسی ، طرح سوالهای درسی، درخواست فتوکپی جزوه، پیشنهاد برای به راه اندازی مجله ی علمی در دانشکده،و سایر فعالیتهای درون دانشکده ای.
"دوستی از نوع شما قصد ازدواج دارین؟"
برای این نوع بسته به حجم ریش (آقایان) و درصد قابل دیدن چهره(خانمها) کافیست به عضویت گروه بسیج ، گروه یاریگران، ویا گروه کوه دانشجویی در آیید. البته "هیئت تحریریه ی روزنامه ی شریف " نیز کارکردهای قابل توجهی در این زمینه نشان داده! برای دریافت جزئیات مربوطه به مسجد دانشگا ه مراجعه کنید.
شکل های خاص تر روابط
در صورتیکه انواع بالا نظر شما را تامین نمی کند، می توانید به روش پرسه زنی در دانشگاه، سیگار کشیدن دور جکوزی(جلوی تعاونی)، و یا پیدا کردن آی دی های یاهوی همکلاسیهایتان و چت بازی و 360 بازی روی آورید
Showing posts with label طنز. Show all posts
Showing posts with label طنز. Show all posts
Sunday, July 27, 2008
Wednesday, May 28, 2008
آهای آقای قیلترینگ
آهای آقای قیلترینگ!!
باور کنید این سایت هایی که می آیند و وبلاگهای آپدیت شده را لیست می کنند اصلن سایتهای بی ناموسی ای نیستند، آقای قیلترینگ در مجموع بلاگستان فارسی 100-150 تا وبلاگ وجود دارد که تویش حرف حساب پیدا می شود و همین 100-150 وبلاگ با هم آمد و شدی دارند و تضارب آرایی، باور کنید مخاطبینشان به هزار نفر هم نمی رسد آقای قیلترینگ. هیچ کس خبر دار نمی شود از بحثهای آنها. آقای قیلترینگ، بین خودمان باشد، ما اینجوری در واقع داریم یه جوری سر خودمان را گرم می کنیم که یکوقت به کارهای بی ناموسی دچار نشویم، یعنی درواقع همان خ..و.د ار.ضایی آقای قیلترینگ. قضیه همان تیراژ 3000 جلدی کتابها و مخاطبین 3000 تایی آنهاست،خودمان را خفه هم کنیم کسی حوصله حرفهایمان را ندارداینجا!! آب از آب تکان نمی خورد مطالب آن کتاب ها چاپ شود و یا وبلاگ ها قیلتر نشوند، به ما رحم کنید آقای قیلترینگ، اجازه دهید در همین توهم شیزوفرنیایی که داریم یه کاری می کنیم غرق باشیم! وبلاگها را قیلتر تر نکنید! جناب قیلترینگ!
باور کنید این سایت هایی که می آیند و وبلاگهای آپدیت شده را لیست می کنند اصلن سایتهای بی ناموسی ای نیستند، آقای قیلترینگ در مجموع بلاگستان فارسی 100-150 تا وبلاگ وجود دارد که تویش حرف حساب پیدا می شود و همین 100-150 وبلاگ با هم آمد و شدی دارند و تضارب آرایی، باور کنید مخاطبینشان به هزار نفر هم نمی رسد آقای قیلترینگ. هیچ کس خبر دار نمی شود از بحثهای آنها. آقای قیلترینگ، بین خودمان باشد، ما اینجوری در واقع داریم یه جوری سر خودمان را گرم می کنیم که یکوقت به کارهای بی ناموسی دچار نشویم، یعنی درواقع همان خ..و.د ار.ضایی آقای قیلترینگ. قضیه همان تیراژ 3000 جلدی کتابها و مخاطبین 3000 تایی آنهاست،خودمان را خفه هم کنیم کسی حوصله حرفهایمان را ندارداینجا!! آب از آب تکان نمی خورد مطالب آن کتاب ها چاپ شود و یا وبلاگ ها قیلتر نشوند، به ما رحم کنید آقای قیلترینگ، اجازه دهید در همین توهم شیزوفرنیایی که داریم یه کاری می کنیم غرق باشیم! وبلاگها را قیلتر تر نکنید! جناب قیلترینگ!
Saturday, October 13, 2007
Those uptown girls!

1.دماغشان را عمل کرده اند
2.مدام درباره ی اینکه اخلاقشان فلان طور هست و از بهمان چیز خوششان می آید و 4 سال پیش به فلان رستوران رفته اند سخن می رانند
3.روز تولدشان یک اتفاق مهم و تاریخی است؛
4.یک سری غذاها و دسر ها برایشان ضرر دارد یا در رژیم غذایی شان نمی گنجداین یعنی هر چیزی که بهشان تعارف کنید در دهانشان نخواهد گنجید.
5. اگر مدادشان روی زمین بیفتد محال است که خم شوند و برش دارند
6. همیشه یک مشت آدم دور و برشان هست که مدادشان که روی زمین افتاده را بردارند
206.7 دارند
8. رنگ روژ لبشان مات و کمرنگ است
9. بیشتر از 5 دقیقه پشت سرهم پیاده راه نمی آیند
10. همیشه در حال اس ام اس زدن با گوشی همراهشان هستند
11. تن صدایشان پایین است
12. دو قسمت لباس زیرشان با هم ست است و معمولن طرحدار است
13.اگر کف دو دست خود را در دو طرف کمرشان بگذارید با اندکی تلاش خواهید توانست نوک انگشت اشاره ی دودست خود را به هم برسانید(قطر کمرشان برابر با طول دو کف دست کشیده ی شما می باشد)
14. افسردگی دارند یا حداقل این طور عنوان می کنند و
15. میزان قابل توجهی از وقتشان را در مطب پزشکان متخصص پوست،اعصاب، قلب و عروق ؛ و مشاورین روانکاو می گذرانن
د
پیش پی نوشت: خودتون بگین دیگه چه مواردی اضافه کنم.
پ.ن . مثل اینکه اوضاع خیلی بیریخت است ، فتحعلیشاه مرد ولی ترکمانچای نمرده است، این مقاله ی کوتاه را بخوانید!!
Wednesday, August 22, 2007
آقای سرمایه دار
و آقای سرمایه دار وقتی همه ی دنیا مشتریِ اسلحه هایش شدند باید فکر جدیدی می کرد
آخر می دانید برای آقای سرمایه دار اینکه امروز دوتا اسلحه بفروشد و فردا هم همان دوتا را یک شکست بزرگ بود؛او باید هر روز فروشش بیشتر و بیشتر می شد.
یک روز کارخانه ی لوازم آرایشی اش را تاسیس کرد.و هیچ کس نمی داند چگونه چندین دانشمند روانشناس در اقصا نقاط دنیا بصورت همزمان به این نتیجه رسیدند که زن از نظر روحی اگر خوشگل نباشد دق خواهد کرد و ذاتن موجودی است در مایه های عروسک یا بستنی شکلاتی.!.کلهم با مرد تفاوت می کند و اصلن یکی از مریخ آمده آن یکی چون خوشگل است حتمن از ونوس باید باشد. تازه چندین مردم شناس هم به یه هو دریافتند که اصلن میمونها هم آرایش می کردند ماده هایشان!..
پس زنها شروع کردن به خوشگلتر شدن و خرید و مصرف لوازم آرایش و عروسکتر و ملوسک تر شدن و آقای سرمایه دار هِی کارخانه های جدید تاسیس می کرد؛این وسط یه گروه بودند که خیلی موی دماغِ آقای سرمایه دار بودند.بعد ها اسمشان را «فمنیست های موج دوم »نامیدند.آنها می گفتند که خانوم ها عروسک نباشند که کتک نخورند. اما دیری نگذشت که دست بر قَضا سروکله یک عده پیدا شد که هم می گفتند خانوم ها عروسکند هم می گفتند که عروسکهایتان را کتک نزنید و شروع کردند به سوسک کردن آن گروهِ قبلی.و کسی دیگر عروسکش را کتک نزد و هِی ماچش می کرد و عروسک ها هم نامردی نمی کردند و هی خوشگلتر میشدند.البته بگذریم که این وسط شکل های جدیدی از کتک زدن شکل گرفت .و آقای سرمایه دار همین طور کارخانه های جدید تاسیس میکرد....... . . .ا
آخر می دانید برای آقای سرمایه دار اینکه امروز دوتا اسلحه بفروشد و فردا هم همان دوتا را یک شکست بزرگ بود؛او باید هر روز فروشش بیشتر و بیشتر می شد.
یک روز کارخانه ی لوازم آرایشی اش را تاسیس کرد.و هیچ کس نمی داند چگونه چندین دانشمند روانشناس در اقصا نقاط دنیا بصورت همزمان به این نتیجه رسیدند که زن از نظر روحی اگر خوشگل نباشد دق خواهد کرد و ذاتن موجودی است در مایه های عروسک یا بستنی شکلاتی.!.کلهم با مرد تفاوت می کند و اصلن یکی از مریخ آمده آن یکی چون خوشگل است حتمن از ونوس باید باشد. تازه چندین مردم شناس هم به یه هو دریافتند که اصلن میمونها هم آرایش می کردند ماده هایشان!..
پس زنها شروع کردن به خوشگلتر شدن و خرید و مصرف لوازم آرایش و عروسکتر و ملوسک تر شدن و آقای سرمایه دار هِی کارخانه های جدید تاسیس می کرد؛این وسط یه گروه بودند که خیلی موی دماغِ آقای سرمایه دار بودند.بعد ها اسمشان را «فمنیست های موج دوم »نامیدند.آنها می گفتند که خانوم ها عروسک نباشند که کتک نخورند. اما دیری نگذشت که دست بر قَضا سروکله یک عده پیدا شد که هم می گفتند خانوم ها عروسکند هم می گفتند که عروسکهایتان را کتک نزنید و شروع کردند به سوسک کردن آن گروهِ قبلی.و کسی دیگر عروسکش را کتک نزد و هِی ماچش می کرد و عروسک ها هم نامردی نمی کردند و هی خوشگلتر میشدند.البته بگذریم که این وسط شکل های جدیدی از کتک زدن شکل گرفت .و آقای سرمایه دار همین طور کارخانه های جدید تاسیس میکرد....... . . .ا
Tuesday, July 17, 2007
فحاشی به هنرمند
بزرگترین فحش عالم برای یک طراح ,یک داستان نویس,یک هنرمند این است که طرحش را ؛داستانش را ؛اثرش را که برای تک تک خطوطش ،کلمه هاش ،المان هایش ساعتها را مچاله کرده و سلولهای خاکستری مغزش را با گوشکوب به هم کوفیده تُو ی از هر عالمی آزاد در دست بگیری ,نگاهی سرسری بندازی و با آن لحن احمقانه ات در حالیکه چشمات رو خمار می کنی بگویی قشنگ بود!!!!!!!!!!!!
عاجزانه خواهشمندم نوبت بعدی که در این شرایط قرار گرفتی تعارف ها را کنار بگذاری و بگویی که نمی فهمی.ّّ
ِّ
عاجزانه خواهشمندم نوبت بعدی که در این شرایط قرار گرفتی تعارف ها را کنار بگذاری و بگویی که نمی فهمی.ّّ
ِّ
Saturday, June 23, 2007
قضیه ی ما و این جریان آرزو ها یا تراژدی در خود بودن و برای خود نبودن!/از ادامه اش.
مگه این موجود کج و کوله می ذاشت ما بتمرکزیم ،اصلن جرئت ام نمی کردیم بهش بگیم صدا در نیاره؛می ترسیدیم این همای سعادت به تیر چه ی اون دماغ کلفتش بر بخوره و از بوم ما پر بگیره.خب ما می خواستیم همه چی درست شه اما آرزوم ون باید عملی باشه یعنی راستش به قیافه ی غوله نمیومد که اگی بهش مثلن بگی دموکراسی می خوام ازش بربیاد که بدونه چه جوری این کارو بکنه.خب من می خواستم شکاف طبقاتی کم شه وهمه یه بخور نمیری داشته باشن .پس یه عده از اون شکم گنده ها باید بی خیال یه سری عشق و حالشون می شدن اما فک کردم اگی به همه یه جور پول بدیم شاید دیگه کسی انگیزه نکنه بره زیاد کار کنه..سوالش سخت بود و ما داشتیم فک می کردیم که یهو دیدیم انگار آژیر اتمام وقت داره نو اخته می شه اما غوله تکذبب کرد.از صدای داد و بی داد و یه چیزی تو مایه های پول مو و پولتو فحش و اینا فهمیدیم که این طلبکارای باباهه بازم حوصلشون سر رفته .رفتیم دم در و کلی صوبت و اینا که آقای فلانی چه خوشگل شدی امشب و اصلن اخلاق شما مارو یاد عیسی مسیح میندازه؛دوبرابرشو تا هفته ی دیگه می ریزن به حسابتو این صوبتا.هنوز سر جامون ننشسته بودیم که صدای جیغ و داد مامان ه و خواهر کوچیکه رشته افکارمونو از هم درید . خواهر کوچیکه می خواس بره کلاس گیتار و مامانه بازم داشت از داستانا ی غم انگیز کمبود بودجه تعریف می کرد.به خواهره چشممک زدم و مامانه رو بردم تو اتاق و براش از آمار اعتیاد تو دبیرستانای دخترونه گفتم و اینکه این بچه ی 9 ساله رو دیروز دیدم که خود ارضایی می کنه و نصف نصف پولشو می دیم و قبول کرد و برگشتیم تو اتاق.موبایله درینگ درینگ که شاگرده فردا امتحان داره و هیچی بلد نیست و دستش به شلوارک ما و جبران می کنه و پول گیتار خواهرر ه و می ده و ما هم سریع شال و کلاه کردیم رفتیم سراغشو ساعت 12 شب بابا جانشان با کمری ما رو رسوند ن در منزل.یه روز و دوشب بیشتر و قت نداشتیم و مخمون ام دربست تعطیل شده بود بس که به این شاگرد گفته بودیم تعدا د مدلای چیدن 5 تا مهره تسبیح یه کم با چیندن 5 نفر دور میز فرق داره و آدما سر و ته نمی شینن دور میز که تکرار ی بشه مدل نشستنشون و هی این شاگرد گفته بود نه .میشه که آدم سر و ته بشینه . 50تومن پول ناقابل و که گرفته بودیم رو گذاشتیم رو میز مامانمونو داشتیم فک می کردیم بی تعهدی کردیم که به بابای دختره گفتیم که استعداد داره یا نکردیم.که از حال رفتیم .هوا گرم بود و اتاق ما کولر نداشت و با پنکه کمر درد می گرفتیم و دو ساعت به دو ساعت از خواب می پریدیم که صوب با سر و صدای باباهه از خواب پریدیم گویا یه چیز ی تو مایه های آنفاکتوس زده بود و حالا آمبولانس و و اورژانس و مامانمون غش بکنه و خواهر کوچیکه رو ببر بذار خونه مادر بزرگ و زنگ بزن خواهر بزرگه بیاد.عصر بود که برگشتم خونه و دیدم که جناب غول حالا به جای سق دارد سوت می زند ولطف کرده است و یخچالمان راحسابی تر و تمیز کرده ودانه خردلی هم از زیر دستش در نرفته است 13-14 ساعت بیشتر وقت نمانده بوود و نیم ساعت به نیم ساعت یکی زنگ می زد که بابایت کو و زنده می ماند یانه و طلبکارها هم حسابی ترسیده بودند که پولشان چپو شود و مامانه از بیمارستان زنگ می زد که فلان سند رو ببر فلان جا,از فلان کس پول بگیر بریز به فلان حساب و ماهم مگه حس انساندوستی مان اجازه می داد تلفن را از پریز بکشیمم.مامانه بالخره زنگ زد که عزرائیل ناکام مانده و ما هم آقایون نزول خورا رو آسوده کردیم که مرغ کمامان به صورت پرکنده در قفس موجود می باشد.گرفتیم نشستیم بغلدست موجود چفت و چیل و یادمان آمد که ما داریم آرزو می کنیم و اینجا اتاقمان است وهویت خدا هم به ما ربطی ندارد و دو دوتا هم تو مایه های 4و5 باید باشد ؛فک کردیم که تشویقی باید گذاشته شود برای آدمای فعال اما انباشت سرمایه نباشد و اصلن پول را در ش را تخته کنیم و حقوقها به صورت امکا نات باشد مثلن بلیت سفر به هاوایی.بعد یادمان افتاد نظام رئیس مر ئوسی هم خیلی ایراد داره و اون راه قبلیه بازم باعث ایجاد طبقه می شه چون یه عده می رن هاوایی ویه عده نمی رن.-یه هو سر و صدا راهروی ساختمون رو پر کرد جیغ یه زن بود و هوار یه مرد و زاری دو تا بچه .زنه داشت به در ما می کوفید که مینا خانوم جان مادرت در و وا کن که این مرد نیل و کبودم کرده .آخر می دانید همسایه های ما از آن همسایه باکلاسا نیستند که سال تا سال به آدم سلام نکنند و ندانند که ما کی ایم و اینجا کجاست و خدا چی هست در رو جلدی وا کردم و صغری خانوم و فرستادم تو و پشتش قفل در رو انداختم .قیافه اش از هول و تکون عین لبو سرخ شده بود و جا به جا ر شلاق روی صورت و تن و دست و پایش جا انداخته بود.بردمش حمام و آب گرم کن را روشن کردم و ماساژش دادم و آب قند دستش دادم و ماچش کردم و گوش دادم که چه طور اکبر آقا به خانه که آمده دیده دو مرد که مشتری برای خونه بوده اند دارن میاین توی خانه و نگو مشتری برای خونه بوده ان و قشقرق همیشگی اش را به پا کرده .رفتم برایش کتاب قانون آوردم که با هم ببینیم چه طور می شه حساب اکبر آقا رو رسید و تا صبح حرف زدیم و حرف شنیدیم که راس 8 صوب غول تشن گفت که وقتم تمام است و آرزوهایم را بگویم .من هم که فکر هایم نیمه کاره بود و غوله زیر بار نمی رفت که بیشتر صبر کند ؛آرزو کردم که اکبر آقا دیگر به صغری خانوم شک نکند و پدرم دیگر سکته نکند و اتاقم یه کولر داشته باشد و خواهر کوچکترم در موسیقی کاره ای بشود و آخریش هم گفتم که این شاگرد ما سر عقل بیاید و دیگر با ما یکه به دو نکند. (ویرایش خواهد شد) پایان
Thursday, June 21, 2007
قضیه ی ما و این جریان آرزو ها یا تراژدی در خود بودن و برای خود نبودن!
هی,اینجا کسی هست که بخواد از آرزوهای من بدونه؟ آره ,پریروزا داشتیم پشت میز تحریرمون ؛یعنی میز تحریر که نه،یه میز ناهار خوری بیضی شکل شیش نفره که به جای اینکه بندازنش دور اجازه دادن ما بذاریم تو اتاقمون و پشتش بشینیم و کتابت کنیم ؛مشغول ور رفتن با یه جزوه ی بد خط بودیم که یهو
گرومپ...یه موجود کج و کوله و کر و کثیف ،با چشمای ور قلمبیده ودوتا لوله شبیه کانال های سیمانی آب رو صورتش که از شمایل ترشحات آویزون از اون می شد فهمید که همون چیزیه که ما بهش می گیم دماغ،تلپ افتاد روی میز ما وسط کاغذا و بند و بساطمون؛قبل از اینکه من سعی کنم یادم بیاد که چه جوری می شه حرف زد و من کیم و اینجا کجاست و خدا کیه یه حفره زیر لوله هه وا شد و غوله شروع کرد به وراجی که آقا جون یه جریانی راه افتاده به اسم آرزو بازی و همه میان5 تا از آرزو هاشونو به ما می گن بعد آدرس نفر بعدی رو می دن دستمون ما بریم سراغش... هه
گرومپ...یه موجود کج و کوله و کر و کثیف ،با چشمای ور قلمبیده ودوتا لوله شبیه کانال های سیمانی آب رو صورتش که از شمایل ترشحات آویزون از اون می شد فهمید که همون چیزیه که ما بهش می گیم دماغ،تلپ افتاد روی میز ما وسط کاغذا و بند و بساطمون؛قبل از اینکه من سعی کنم یادم بیاد که چه جوری می شه حرف زد و من کیم و اینجا کجاست و خدا کیه یه حفره زیر لوله هه وا شد و غوله شروع کرد به وراجی که آقا جون یه جریانی راه افتاده به اسم آرزو بازی و همه میان5 تا از آرزو هاشونو به ما می گن بعد آدرس نفر بعدی رو می دن دستمون ما بریم سراغش... هه
ما هم که اصلن از اون اول که پا به عرصه ی وجود گذاشته بودیم مدام با دست و پا کتک و اشاره و شفاهی و کتبی و عملی گفته بودن که اینجا قرار نیست چیزی بخوای و هر چی هست باید قبول کنی و کسی نظر تو رو نمی پرسه و کلن همین جوری هی باید زجر بکشی ساخته شدی واسه کتک خوردن ،کلی خوشحال و ذوق مرگ از اینکه یکی نظرمون رو پرسیدن از غوله یه دو روزی وقت خواستیم که فک کنبم چی می خوایم.غوله قبول کرد و یه کم ام در مورد آرزوهای بقیه باهامون صوبت کرد ،گفت که یه عده ی زیادی دوست پسر دوست دختر وعروسک و هویج و سفر به آغوش مامان و عمه مون اینا و.. خواستن,اما یه عده که از قضا از نزدیکای خودمونم بودن یه چیزایی تو مایه های آزادی بشر و دموکراسی و سیر کردن شکم همه ی آدمای دنیا و از این صو بتا خواس,بعدشم یه مداد ور داشت و شروع کرد با یه ریتم آروم رو میز کوبوندن؛در فاصله ی دو بار صدا در آوردن با مداد و میز ,زبونشو باتن فشار روی سقف دهانش کمونه می کرد و بعد مثل تیر که از چله ی کمون,زبونه رو ول می داد،مث اینکه بهش می گن سق زدن؛کلن یه سری کارا می کرد که یعنی اوکی من دارم صبر می کنم که تو فکراتو بکنی.ما هم از اونجایی که خیلی آدم باکلاسی بودیم و هستیم فکر کردیم باید یه آرزوی درست و حسابی کنیم که نسل بشر رو یه هو نجات بدیم و با یه آرزو کارو یه سره کنیم..
ادامه دارد شدیدن هم....ئ
Sunday, June 03, 2007
بالاخره فک کنم فهمیدم قضیه از چه قراره؛
ببین همه جای دنیا آدما با هم آشنا می شن؛بعد با هم راه می رن ؛ممکنه بخوان همدیگرو ببوسن؛با هم فیلم می بینن ؛باز هم رو می بوسن؛موزه می رن ؛همدیگه رو می بوسن
تیاتر ,کنسرت ,دیسکو...
اما تو این خراب شده آدما همدیگه رو می بینن؛دلشون می خواد هم رو ببوسن:نمی شه؛
به جاش می رن موزه؛ می خوان ببوسن :نمی شه؛با هم فیلم می بینن نمی شه؛راه می رن نمی شه
............بعد که حسابی حوصلشون از هم سر رفت یه خونه خالی پیدا می کنن و هی هم رو می لیسن
بعد نه فیلمی با هم می بینن
نه موزه می رن
و نه با هم راه میرن
Sunday, May 13, 2007
موضوع از این قراره که وقتی همه ی آدما در اثر شدت گرما و بی آبی در حال تلف شدن از گرما باشن:
معلومه که با دیدن یه کانتینر که شروع می کنه به پخش آب سیب تقلبی ؛با عجله به سمتش هجوم می یارن و حتی به به و چه چهشون هوا میره
دیگه هیچ کی یادش نمی یاد که اصلن آب آلبالو بیشتر دوست داشته یا دلستر یا آب سیب رو به صورت کنسانتره ترجیح می داده
چیزی که مسلمه در حق جماعت تشنه نامردی شده
اما نمی دونم(؟( کار کار کارخونه تولید آب سیب بوده ..یا یه عده که هوا رو برا منافع شخصیشون گرم کردن خواستن جامعه ی هدف از دست نره و یه در صدی ام از کارخونه آب سیب میگیرن...یا اصلن یه اتحادیه ی باغ سیبداران پشت ماجراست!!.
Subscribe to:
Posts (Atom)
