It is 22:55 and it gonna calm down in few seconds... بابا پشت تلفن مکث کرد و در حالیکه سعی می‌کرد بغض خودش رو پنهان کنه گفت پس بالاخره دختری از ایران رفت آمریکا، داشتم ریز ریز گریه می‌کردم، ...

Showing posts with label سبک جدید کشکی. Show all posts
Showing posts with label سبک جدید کشکی. Show all posts

Tuesday, September 28, 2010

یواشکی

من از پشت پرچین تورو دیدم


من تورو یواشکی از لای آهن پاره ها دیدم

از دست من قایم نشو، من تورو دیدم

تو رو دیدم دیدم فرار نکن منو نیگا کن

بیا به من کمک کن که این دیوار رو سوراخ کنیم

نه، بیا با هم از این دیوار بالا بریم

بیا بالای دیوار تا دستامون بتونن لمس کنن هم رو

Thursday, December 31, 2009

They are sometimes called intelectuals...

آدمهای لنگه به لنگه
توهم عقیمِ دانستن، شناختن
قصابان بی رحم واقعیت
و اشاعه دهندگان مرموز ویروس مردگی

Friday, December 18, 2009

آن شناسی

آن که میبینی با جدیت چنگک به سر دیوار انداخته و جانش را بالا میکشد
از ذوق پایین پریدن است که چنین چالاک گشته

Friday, December 04, 2009

هستی

و بشر به راستی چیست جز یک توده ی واداشته ی وا به لا گذاشته؟
و هستی چیست جز مجهولی مقتدر
که از انبوه اقتدارش تنها آلتی پیداست از دید بشر - و هر بشر تنها یکی است و اتحادی بین نوع بشر نیست-
و بشر تنها میداند که جز با مکیدن آلت هستی راهی برای مقابله با نیستی نیست
و هستی گاه به گاه پرده تکانی میکند و بشر تا حواسش از آلت خوردن به دیدن پرده پراکنده میشود آویزان میشود از پرتگاه نیستی و با التماس تمنای چشم پوشی مینماید تا باشد
واحسرتا که بشر حتی نمیداند که چرا از نیستی هراسان است

Friday, January 23, 2009

من، هم خانگی و سکوت

مادرم گمان دارد که من هم روزی هم خانه خواهم شد بایکی از همینها که دوروبرمند
می پندارد که من هم دوست دارم که همخانه شوم با اینها
مادرم نمی داند که من نمی توانم همخانه شوم با یک موجود زنده ی حرف بزن
که صدای مداومش کلافه ام خواهد کرد
که تنهاییِ انتخابی زیباست
و باهم بودن انتخابی هم
مادرم از تنهایی می ترسد
از سکوت میترسد و از آدمهای ساکت هم

من میدانم که سکوت سرشار از ناگفته هاست
اما سکوت میگوید که ناگفتنی ای هم در کار است
و من این مجهول ماندن ناگفتنی ها را دوست دارم
من میدانم که همخانه شدن یعنی پایان همه ی ناگفتنی ها
چرا که مادامی که گوش در دسترسش باشد ذهن، وسوسه میشود که پرش کند با صدا
من فکر میکنم همه چیز یک روز تمام میشود
اما مجهول تمام نمی شود:
تمام بشود دیگر مجهول نیست
و مجهول کش میاید
چرا که ناشناختگی آبستن توجیه است
و توجیه زایا است و خطاپذیر
و من خطا را، شکست مجهول آلود را و فروریختن همه پندار پیشین را با یک رویداد دوست دارم
و مجهول یعنی هنوز یک چیزی هست که بخواهی بدانی و زنده بودگی را بیشتر کش دهی به هوایش
و سمی که همیشه آماده در جیب نگه می داری را دیرتر بریزی توی دهانت

Sunday, December 07, 2008

چاره اندیشی های یک ذهن توهمزده

- اگی یهویی من یه تصادف اساسی کنم و یه بلای مادام العمر سرم بیاد مثلن فلج بشم بازم میمونی باهام؟
- خب اگی واسه من پیش بیاد تو می مونی؟
-آخه نامردیه
-تنها موندن یا بودن با یه فلج؟
-ممم... من میگم آزادی که بری اما مثلن سالی یه روزتو بذاری واسم....
..

پ.ن: هوم؟

Tuesday, November 25, 2008

expanding

دستام یهو ولم می کنن
من کش میام تو هوا
از هم وا میشه دونه های تنم
حس میکنم که دارم یواش یواش بندای دستمو حس نمی کنم
و من میشم یه عالمه
و جاری میشم توی خودم
و تیکه هام مماس میشن با تیکه هام