It is 22:55 and it gonna calm down in few seconds... بابا پشت تلفن مکث کرد و در حالیکه سعی می‌کرد بغض خودش رو پنهان کنه گفت پس بالاخره دختری از ایران رفت آمریکا، داشتم ریز ریز گریه می‌کردم، ...

Friday, April 20, 2012

ده گام عملی برای بازیابی پس از پایان یک رابطه عمیق و متعهدانه

گام اول: به طور کامل و عمیق عزاداری نمایید. از عصبانیت، ناراحتی و افسردگی خود نترسید. ممکن است نگران شوید که این احساسات تا ابد جان شمارا تحت شعاع قرار می دهند. اما اطمینان داشته باشید که این احساسات عمیق تا ابد باقی نخواهند ماند. تلاش نکنید که خود را از این افکار رها کنید.

گام دوم: برای آینده ای که برای آن رابطه متصور بودید و هم اکنون با اتمام آن از بین رفته است نیز عزاداری کنید. سپس به خود بگویید اصل موضوع از بین نرفته است و شما در آینده با شخص دیگر یا به تنهایی آن آینده را محقق خواهید کرد.

گام سوم: برای کسانی در زندگی خود که گوش شنوا دارند صحبت کنید. باید بتوانید هر وقت که می توانید مسائلی که ذهن شمارا اشغال کرده اند را بیرون بریزید. فرد مقابل باید کسی باشد که به دنبال ارائه ی راه حل یا پیشنهاد نباشد و یا به فکر نصیحت شما نباشد.(بهترین گزینه یک مشاور مورد اعتماد است که با وی احساس راحتی می کنید).

گام چهارم: آنچه در رابطه روی داده است را تحلیل کنید. سعی کنید بدون آن که خود یا  طرف مقابلتان را شماتت کنید، صادقانه موضوع را بررسی کنید. دینامیک اتفاقاتی که در رابطه افتاده و همچنین سیر اتفاقات را برای خود واکاوی و تحلیل کنید.

گام پنجم: به دلیلی که آن پارتنر را برای خود انتخاب کردید پی ببرید. مسلما "عشق" دلیل درستی برای این شروع نبوده است. در پس این کلمه ی سه حرفی می تواند دلایل زیر باشد:
1- نیاز عمیق به دوست داشته شدن.
2-  تلاش همیشگی برای پیدا کردن یک نفر و "نگه داشتن وی" و یا "تغییر دادن وی".
3- ترس از تنها ماندن.
...

گام ششم:  طرف مقابلت را ببخش، خودت را ببخش.
حالا زمان بخشش است. شما و طرف مقابلتان همه ی تلاشتان را برای نگه داشتن رابطه کردید. درک کنید که زمانی که در حال آزار یکدیگر بودید، در واقع داشتید همه ی تلاشتان را برای بهبود اوضاع می کردید. این را هم در نظر داشته باشید ممکن است برخی از حرکت های طرف مقابل در واقع دفاع از خود و انتقام جویی بوده که در آن شرایط طبیعی بوده است. بخشش همه ی اینها به شما کمک میکنید ذهن خود را آزاد کنید و به سوی آینده گام بردارید.

گام هفتم: از طرف مقابل (پارتنر سابقتان) فاصله بگیرید.
برای اینکه بتوانید به طور کامل غم خود را تسکین دهید و به ادامه ی زندگی بپردازید لازم است حداقل سه  یا شش ماه هیچ گونه ارتباطی با طرف مقابل نداشته باشید و حتی خبری از او نداشته باشید.

گام هشتم: یک گروه پشتیبان پیدا کنید.
این گروه می تواند یک تشکل عرفانی، یک گروه اینترنتی و یا گروهی از دوستان باشد که شما را درک کند و پشتیبانی نماید. اطمینان حاصل کنید که این گروه به اتفاقی که برای شما افتاده است واقف است.

گام نهم: همه چیز درباره ی خودتان در رابطه را فرا بگیرید.
به طور کامل درک کنید که چه چیز از رابطه می خواهید، برای احساس رضایت چه نیازهایی دارید و چه چیزهایی برای شما قابل پذیرش نیستند.

گام دهم: مراقب خود باشید.
مسلما شرایط جدایی شرایط سختی است و با استرس و مشکلات روحی همراه است که جسم شما را تحت شعاع قرار می دهد. نیاز دارید که در این شرایط مراقبت کاملی از خود داشته باشید. حجم کاری خود را کم کنید، غذای مناسب بخورید، ورزش کنید و استراحت کافی داشته باشید. یک ماساژ مناسب و یا شرکت در کلاس های خلاقانه و تفریحات مناسب نیز می تواند مفید باشد.

ترجمه ی آزادی از : http://www.thirdage.com/divorce/10-steps-to-recover-from-a-divorce-or-breakup

Friday, December 02, 2011

زنده ماندن

باد می وزد و ما همین طور که سرهایمان را با دستها پوشانده ایم زنده ماندن را می آموزیم..

Wednesday, August 17, 2011

جوانه

هر چقدر که چنگ می زنم و چشمانم را از جا میکنم و در یک گوشه می خشکانم  باز چشم دیگری در حفره ی زیر ابروانم سبز می شود.

Tuesday, May 17, 2011

نامردن ولی حقشونه

آدمها هر چی دوست دارن می تونن بگن،
 این تنها حق مسلمشونه
تنها حق مسلمشون

Wednesday, February 02, 2011

پرواز

و بیچاره ای که به شوق پروازآموختن بالهایش را فروخته باشد.

Sunday, January 02, 2011

مردمان


مردمان پایینتر از خط وسط چراغهایی نیمه خاموشند اندرون دشتی مملو از کثافت
این گونه نیست که آنها نیندیشند و یا نفهمند
آنها تنها فریاد نمی زنند مثل من دغدغه هایشان را
و از عالم و آدم طلبکار نیستند
آنها یاد گرفته اند که نیمه شب ها فکر کنند و فردا صبح
چای سرو کنند برای آقای رییس و اصلن به روی خودشان نیاورند خیلی چیزهارا
مردمان کوچه و بازار خیلی چیزها می فهمند
خوب می فهمند که چه باید کرد وقتی اوضاع خیلی خراب است
که تقصیر چه کسی نیست
 بهتر از من:
که تشکلی به اسم خانواده مسئولیت وصول طلب اینجانب را از کائنات به گردن گرفته است
آنها به خوبی دانسته اند که فریاد تنها در خواب شیرین است
و یگانه رفیق وفادار اشکها بالشی است که به زیر سر می گذاری
و زندگی بسیار بسیار تلخ است
آنها می دانند که کسی که زیاد حرف می زند، کمتر فهمیده
تفاوت آدمها را می فهمند
درد زمانه را می دانند
ناتوانی بشر را آگاهند
آنها شاید خیلی چیزها راهم ندانند
اما حضورشان را منتی بر بشریت نمی دانند
و وجودشان اثر مثبتی بر چرخه ی حیات دارد

Thursday, November 25, 2010

بیخودی

سالها بعد، وقتی تمام مردمان شهر برای مراسم خاکسپاری "خدا" به خیابانها می ریزند،
 من لبخندزنان از لب پنجره نگاهشان می کنم و برای خیلیمین بار به خود قول می دهم که دیگر چای داغ نخورم تا بیشتر عمر کنم

Tuesday, November 16, 2010

دار

وقتی نمی تونی از طنابی که  دم دستته بالا بری،
خودتو ازش حلق آویز کن

Saturday, October 09, 2010

هر روز

هر روز که خواب هيکل سنگينش را از تنش برميداشت، بايد شروع مي کرد به کندن زائده هايي    که در طول شب در گِل بسترش ريشه دوانده بود و تنش را به بستر ميخکوب مي کرد
 ابزار مخصوصش را از کنار دستش برميداشت و به جان بندهاي گوشتي  تَنَش مي افتاد
هفده هجده ساعت بعد خسته و خونين به خواب مي رفت    

Tuesday, September 28, 2010

یواشکی

من از پشت پرچین تورو دیدم


من تورو یواشکی از لای آهن پاره ها دیدم

از دست من قایم نشو، من تورو دیدم

تو رو دیدم دیدم فرار نکن منو نیگا کن

بیا به من کمک کن که این دیوار رو سوراخ کنیم

نه، بیا با هم از این دیوار بالا بریم

بیا بالای دیوار تا دستامون بتونن لمس کنن هم رو

Friday, August 27, 2010

مرگ فکر

وقتی عقربه های ساعت را در کله ات می جوشانی برای سیر کردن شکم
دیگر نه می توانی که گذر زمان را بفهمی
 و نه فرصت داری که برای فهمیدن از کله ات استفاده نمایی

Thursday, August 12, 2010

بی وزنی

دستان خشک شده ام را به سقف می چسبانم


کله ام را از انتهای ستون فقراتم آویزان می کنم

پاهایم در خالی اتاق فرصت پرواز می یابند

وزن که فرو می ریزد، نیاز به پرواز بیمعنا خواهد بود

Thursday, July 22, 2010

در آرزوی نبودن

چشمانش آرام آرام در کاسه ی تنش ته¬نشین می شوند


لبهایش همچون دهانه¬ی کیسه ای گشاد می شود و

شکم بادکرده و بی رمقش چون کاسه روی چرخ کوزه گری  روزگار، به هدف  می رقصد
و سر، چشم ها، گوشها و مخیله اش را در خود حل می کند..

Tuesday, July 06, 2010

گریزی نیست

از این شهر نمی توان گریخت
از شبهای بلند  این شهر، از آفتاب سوزان این شهر، از پیاده روهای یخ بسته ی این شهر گریزی نیست
از چنارهای بلند، از آسمان خاکستری
از بخار عرق قطره شده بر روی بینی دخترکی که لبهای سرخش می گوید فقط یکی بخر و دستهای داغش را به جیبهای لباست می کشد به کجا می توان گریخت؟
با زمینِ خاک بازی کودکی ات که هنوز هم با ردشدن از کنارش به فکر فرو می روی چه می کنی؟

Wednesday, April 21, 2010

چیستی ِترجمه

ترجمه تلاش مترجم است برای بازگو کردن حسی که از آبتنی کردن در فرآورده های ذهنی یک نویسنده وی را فرا گرفته. 


Friday, April 02, 2010

در راه ساختار منطقی

این وحشتناک است که اکثریت قریب به اتفاق دخترهای دور و برم تمرکز کافی برای فعالیت های ذهنی روزمره را ندارند(این را از یک دست ورق بازی کردن با آنها می توان فهمید)


وحشتناک تر این که همین ها اسم فمنیسم که می آید آب از لب و لوچه شان راه می افتد و به هیچ وجه صحت جمله ی بالا را نمی پذیرند و جمله ی بالا را ضد فمنیستی می دانند، صورت مسئله را با حق طلاق و مطرح کردن درز بین دو سینه در انظار عموم و رد سایر مظاهر مرد سالاری در مرزهای جامعه ی بومی خود  پاک می کنند. وجه اشتراک همه ی اینها یک نوع آنتی-رئالیسم یا شاید فانتزی گرایی، یا شاید هر جور من بخوام همون جوره گرایی است.  همین غیر واقع گرایی است که وقتی بخواهی تلاش کنی که از اشتباه درشان بیاری امانت را می برد. ذهنی که ساختار منطقی ندارد و چنین ساختاری را به رسمیت نمی شناسد با استدلال های منطقی متقاعد نمی شود و تغییر رویه نمی دهد. یاد نمیگیرد که درست تر ورق بازی کند. یا اینکه اولویت های زندگی اش را مشخص کند و زمانش را درست تقسیم کند یا اینکه مَشت ف..ل..ان کُلفت علاقه ی قلبی ای به وی ندارد، و نمی فهمد که  آن که هم خوشتیپ است هم پولدار هم باهوش عاشق خنگ بازی های او نشده .


از همه ی اینها وحشتناکتر تر این است که من با این فکر ها شبهای زیادی بیخوابی کشیده ام در حالیکه در خوشبینانه ترین حالت تنها این است که در طول باقی عمرم نیز سالی چند شب چنین افکاری به سرم بزند و در نهایت نه این ساختار منطقی بشود و نه حتی یک نفر بیاید بگوید چه قدر درست میگویی، چقدر ساختار ذهنت منطقی است. . 

پ.ن: این جمله ی آخر یک مقدار غلط انداز است، اما چون خودم لذت می برم از طنزش تعدیلش نمی کنم.
پ.ن2: شخص من در اکثر موارد بالا می گنجم

Tuesday, March 30, 2010

برای تو

برای با تو ماندن چشمانم را خواهم داد
ای که چشمانم را فهمیدی و نگاهم را خواندی
و سرود تنت با تنم همنوا شد
چشمانم را در پیشانی ات پیوند خواهد زد
به میهمانی سکوت من بیا
خطوط درهم تنیده ی اندامت را به هاشورهای نامنظم دستانم بسپار
و سکوتت را در سلولهای اندامم القا کن

چشمانم را به پیشانی ات خواهم بخشید
ای حضورت آیت حیات بهار در اعماق جنگل پاییزی

Friday, March 26, 2010

چشم تو چشم

وقتی تو تاریکی مطلق، در گرماگرم یک هماغوشی دلپذیر، یکی میاد چراغ قوه شو روشن میکنه و نور میندازه تو چهره ی طرف مقابل، یعنی انقدر تشخیص طرف واسش مهم بوده که خطر تشخیص داده شدن رو به جون بخره

Monday, March 01, 2010

عشقهای خنده دار-2

پ1 سعی میکرد به عهد سه نفره ای که با د1 و پ2 بسته وفادار بماند و عشق سوزانش به د1 را پشت نقاب دوستی برادرانه پنهان نماید. بعد از سه سال وقتی د1 با فرد سومی ازدواج کرد پ2 زارزنان نزد او اعتراف کرد که در تمام این مدت رابطه ی عاشقانه ی پنهانی با د1 داشته است.

Tuesday, February 23, 2010

عشقهای خنده دار-1

وقتی د2 که تحت تاثیر تمجید های د1 شیفته ی شخصیت عجیب و فانتزی پ1 شده بود پس از کلی کلنجار با خود در یاهو مسنجر به پ1 پیشنهاد دوستی داد پی برد که د1 و پ1 مدتهاست که پنهان از دیدگان او عهد وفاداری بسته اند. د2 سه سال بعد با یک برادر بسیجی ازدواج کرد و پس از چهارماه از برادر جدا شد. رابطه ی د1 و پ1 هم هفت هشت ماه بیشتر نپایید.

Wednesday, February 10, 2010

چهل سالگی

ردیو هِد، جُن بئز و خیلی های دیگر کارهای قوی میسازند
اما خالی های من با "محسن نامجو پر می شود

"
لورکا شعرهای قشنگی مینویسد
اما شعرهای فروغ است که اشک من را در می آورد

فیلمهای کیشلوفسکی مو لای درزشان نمی رود
اما "چهل سالگی است آن که دوست داشتم صد بار پشت سرهم ببینمش"

Tuesday, January 26, 2010

Be WISE!

دو جا هست که خیلی احمقانه اس که دزدگیر ماشینتو روشن بذاری:
یه جای خیلی امن
یه جای خیلی نا امن!

Wednesday, January 20, 2010

خواهم ایستاد..







من در مقابل این سیل سراسیمه¬¬ خواهم ایستاد




چرخدنده های ساعت را در هم خواهم شکست



عقربه¬های نافرمان زمان را با اندامم خرد خواهم کرد



تا هیچ تیکی و تاکی جوشش خون در رگهایم را نباشد که قاب بگیرد

Thursday, January 14, 2010

frozen

نه! از لمس کردن من تر نخواهی شد
زیرا که این تن سالهاست که آهسته آهسته خشک شده است

Thursday, December 31, 2009

They are sometimes called intelectuals...

آدمهای لنگه به لنگه
توهم عقیمِ دانستن، شناختن
قصابان بی رحم واقعیت
و اشاعه دهندگان مرموز ویروس مردگی

Thursday, December 24, 2009

change

آن بیرون انگار نزدیک است که اتفاق هایی بیفتد
اتفاقهایی در حد عوض شدن سربرگِ نامه های دولتی
لباسهای خانم گوینده ی تلویزیون
و محل ع.ش.ق..ب.ا.زی افراد

Friday, December 18, 2009

آن شناسی

آن که میبینی با جدیت چنگک به سر دیوار انداخته و جانش را بالا میکشد
از ذوق پایین پریدن است که چنین چالاک گشته

Wednesday, December 16, 2009

کلاغها

من از این شهر خسته ام،
من از این رژ لبهای صورتی جیغ،
من از این روژ لبهای صورتی مات خسته ام
من از آدمهای توی بی آرتی خسته ام که همه شان عین هم لباس می پوشند و به غریبه ها چپ نگاه میکنند
من از عابر بانک های همیشه لَنگ خسته ام
من از پراید و 206 خسته ام
از آدمهای یواش هم خسته ام
آدمهای یواش با صدای یواش،
که آخر نفهمیدم خنگم که نمیشنومشان یا مال اختلال مادرزادی گوشم است
از آدمهایی که سعی میکنند که به روی خودشان نیاورند که فیلم بازی میکنند خسته ام
از بی شناسنامگی خسته ام
از کلاغهای شهر هم خسته ام که تا می آیی باشان دوستی کنی بی صفتها همه ترسشان را بال پرواز میکنند

Friday, December 04, 2009

هستی

و بشر به راستی چیست جز یک توده ی واداشته ی وا به لا گذاشته؟
و هستی چیست جز مجهولی مقتدر
که از انبوه اقتدارش تنها آلتی پیداست از دید بشر - و هر بشر تنها یکی است و اتحادی بین نوع بشر نیست-
و بشر تنها میداند که جز با مکیدن آلت هستی راهی برای مقابله با نیستی نیست
و هستی گاه به گاه پرده تکانی میکند و بشر تا حواسش از آلت خوردن به دیدن پرده پراکنده میشود آویزان میشود از پرتگاه نیستی و با التماس تمنای چشم پوشی مینماید تا باشد
واحسرتا که بشر حتی نمیداند که چرا از نیستی هراسان است

اطلاعیه

اینجانب به تنهایی موفق به کشف علت لنگیدگی بلاگم گشتم:
سایت بلاگرد منقضی گشته بود و چون لینک لیست بلاگردی داشتم بلاگ من هم لنگیدونده شده بود.
لطفا خودتون باخبر شده و غایبان به حاضران ندای غیبی دهند.

Monday, November 02, 2009

Tuesday, October 27, 2009

مانیفست

اگر سترون بودن، پلکیدن به دور یک پیله تا ابدیت، و بازخوانی عقده های یک عمر و ندیدن هر آنچه با هسته ی کور نمیخواند ضد حماقت است مارا در دار و دسته ی احمق ها بشمارید

Wednesday, September 30, 2009

..

من دانشگاه را دوست دارم،
ولی از حراست میترسم!

Saturday, September 26, 2009

Ullmen

نوشته ی زیر عینا از وبسایت شخصی پروفسور آلمن، استاد علوم کامپیوتر دانشگاه استنفورد که کتاب معروفی در اتوماتها و نظریه ماشین دارند کپی پیست شده است. به نظر میرسد ایشان به مقدار زیاد از ایرانیها ایمیل های نامربوط در یافت میکنندT،
پاراگراف اول پاسخ آلمن به ایرانیان::
"
Answers to All Questions Iranian
Every few weeks I get an email from someone claiming to live in Iran. They usually have a Hotmail account or Yahoo mail account; some even managed to get a gmail account. They have a question for me, ranging from technical ("Is it true that all grammars can be put in an unambiguous form?", "Is there a theory that information can be neither created nor destroyed?") to the political ("Why did the US shoot down an Iranian airliner/take land from Native Americans/Depose Mossadegh, etc. etc.?", or "How do I justify 'Zionist crimes', etc.?").
"

Monday, September 21, 2009

روزگار به طرز ناغریبانه ای سخت است نازنین

روزگار هیچ غریب نیست نازنین
روزگار سختنیست نازنین اما چه غریبانگی ای با آن برای بشر،
که تاریخِ حیاتش با تازیانه و آنش آمیخته است
نازنین از یاد مبر که پیش از ما چه بسیار عشقها که در پستوی خانه ها نهان گشته
و چه بسیار چراغها که شبانه به قتل رسیده اند
توهم سعادت در لالایی کدامین مادربزرگ شکل گرفت؟
آیا شرح حال قصر پادشاهی ظالم نبود؟
سالهاست که انسانیت قربانی شام شیاطین میگردد
و انسان کماکان روز سبز خوشبختی را در مخیله اش به تصویر میکشد
و کیست که جسارت کند که بپذیرد که خورشید هرگز زنده نبوده

Saturday, September 05, 2009

واجب کفایی

مسئول مصاحبه با داوطلبان:می دونی چرا در اسلام جهاد با دشمن واجب کفایی یه؟
داوطلب:چون در صورتیکه امید به پیروزی وجود داشت چند نفر بمونن توی مملکت که پادویی حکومت رو بکنن و حکومت لنگ نمونه

Wednesday, August 12, 2009

برای نفسهایمان

*:این پست خطاب به شخصی خاص نوشته شده لطفا کامنت نامربوط نگذارید
نفسم را بو بکش
شوق را تنفس کن
تمنا را دریاب
نفست را به جفت گیری با نفسم وادار
بگذار تا تنم تنت را بمکد
در من جوانه بزن
در من لانه کن...

Monday, August 03, 2009

رسم روزگار چنین است

درخت را برایش مراسم ترحیم نمیگیرند وقتی پوسیده باشد
درخت را به بهترین روش که ممکن باشد قطع میکنند و پس از قطع، ریشه ها و بقایایش را از زمین در می آورند
و بی معطلی به فکر کاشتن نهالهای جدید می افتند
رسم روزگار چنین است

Wednesday, July 22, 2009

بیرون

بیرونو نگاه نکن
اون بیرون همه تب دارن،
پرده هاروبکش، شیشه ی ماشینو بده بالا
هدست رو از گوشت در نیار
با کسی حرف نزن
اون بیرون همه اش کابوسه

Tuesday, June 30, 2009

کلیشه

دختر همین که آرام آرام روی سنگفرش قدم میگذاشت زمزمه ای از پشت سر شنید:
خانوم.-آهنگ صدا شبیه صدای گوینده های قصه ی شب رادیو دلنشین بود-
از این فکر که چند سالی میشود که پیشنهاد خیابانی نداشته خنده اش گرفت
خنده اش را فرو خورد و به سمت صدا برگشت:
یک مرد سبزه رو، سی، سی و پنج ساله با قد و قامت بلند و چهره ای که جذابیتی برای دختر نداشت
-خانوم شرمنده قصد جسارت ندارم
-بله؟؟
-خانوم من مزاحم نیستم فقط میخواستم بدونم اینی که دستتونه حلقه س یا انگشتر
دختر بازهم به چهره ی مرد نگاه کرد
به نظرش رسید که پوست صورت مرد به شدت کدر و پرجوش است، اندکی تامل کرد، با صدای آرام و کودکانه ای جواب داد:
-حلقه است

Saturday, June 06, 2009

انسان است این

"و آنگاه خورشید سرد شد
و برکت از زمینها رفت"*
آری خورشید به یکباره سرد شد
در سرزمینهایی که گاهِ روز بود مردم دیدند که خورشید خاموش و سرخرنگ شد
و در سرزمینهایی که گاه شب بود دیگرهرگز روز نشد
و مردم فریاد زدند:
خورشید را چه میشود
و دانشمندان علوم طبیعی تنها پاسخ دادند که این اتفاقی نامرسوم است!
و فلاسفه سر به بیابان نهادند
و کودکان در تاریکی لولیدند
***
آری
انسان است این
بی هیچ دانشی از بیرون تنگ خویشتن
گره خورده در خود
چون کلاف نخی که به هرسو می نگرد امتداد نخ را می بیند
بی هیچ ردّی از آغاز یا انجام


*دو خط اول قسمتی از شعر فروغ هستند

Sunday, May 24, 2009

بازوانت

همه شب برای بازوان تو بود که سراسیمه و خسته می دویدم..

Saturday, May 09, 2009

کش آمده ام..

انگشتان من کش می آیند
سلولهایم روی هم بند نمیشوند
انگشتان من از شدت بی شکلی روی زمین سرازیر میشوند
من مثل برنجی که مادرم دیرموقع روانه ی آبکش کند وارفته ام
من یک خط دراز افقی شده ام که مدام در راستای افق کشیده تر میشود
و کیست که بگوید خطی به طول بینهایت و ضخامت صفر، نامریی نیست؟

Monday, April 20, 2009

اینجا کارگران مفتند!

در این کارخانه کارگران مفتند
در این کارخانه کارگران نه برای چیزی از جنس نان، که چیزی از جنس وعده ی یک نان در فرداها
و یا چیزی از جنس نوشته ای شدن بر تاریخ
سخت کار میکنند

در این کارخانه کارگران از میان مردم به پشت میزهای تنهایی رانده میشوند
در این کارخانه کارگران سخت تخت، کم بُعدی تا سطح یک کاغذ، یا چند کاغذ میشوند
در این کارخانه کارگران با اشتیاق از خود کاغذ سیاه میسازند
و بی انتظار هیچ مزدی در رویای تاریخ شدن در پشت میزهای تنهایی سخت کار می کنند
اینجا شریف است، کارخانه ی کاغذ سیاه کنی صنعتی شریف...

Monday, March 16, 2009

هیچِش من

و من یک روز «هیچ» را دیدم
و من از «هیچ» نترسیدم
من به «هیچ» نزدیک شدم
من چند وقتی با «هیچ» همزیستی کردم

تا اینکه یک روز سرد پاییزی
که باد کاجهای سبز را با برگهای زرد و نارنجی چنار می آراست
«هیچ» به درون من رخنه جست
و شروع کرد به بزرگ شدن درون من
و من پوسته ای شدم بسان بادکنکی از هوا، معلق در درون هوا
و من نازک و نازک تر میشدم

یک روز که مرده شده بودن خورشید بروز هر نشانه ای از فصلی خاص را ناممکن ساخته بود پی بردم که «اجتماع»ی شده ام از خطوط یک بعدی معلق در فضا
به اطراف نگاه کردم:
همه چیز تکه پاره هایی معلق بود در اقیانوس عظیمِ «هیچ»

26/12/87

Friday, March 13, 2009

Saturday, March 07, 2009

روزی

وبی شک روزی فراخواهد رسید که همه ی پسر های دانشکده ریاضی دوست دخترانی کمر باریک و دنبال شوهر-نگرد خواهند یافت
و بیگمان روزی خواهد رسید که همه ی دختران دانشکده ریاضی شوهرانی خوشتیپ و مهندس و متعهد خواهند یافت
و بیگمان روزی همه ی دانشجوهای ارشد دانشکده به همدیگر سلام خواهند کرد، دخترها به پسرها و پسرها به دخترها
و حتی ارشدها به کارشناسیها، و کارشناسیها به ارشد ها
و سایت دانشکده شبانه روزی خواهد شد روزی
و بیگمان روزی در همکف همین دانشکده خواهند بوسید یکدیگر را
دختری و پسری
یا دختری و دختری
یا پسری و پسری
...

Monday, February 09, 2009

تخت

آهای
ای همه¬ی پدرها و مادرهای دوست پسرهای گذشته و آینده ی من
اصلن نگران نباشید
من هیچ وقت مخ پسر شما را برای ازدواج نزده¬ام و نمی زنم
من هیچ وقت نمی¬گذارم که پسر شما پول کافی شاپ را تنهایی حساب کند
آهای
من اصلن شبهای امتحان ذهن پسرهای شما را مشغول نمی کنم تا امتحانشان را گند بزنند
من هیچ وقت در دوران امتحانات یا کنکور آنهارا با شکست های عشقی مواجه نمیکنم

آهای!
نگران نباشید
خیالتان تخت! من حواسم جمع است
من هیچ وقت با بی¬مبالاتی کار دست آنها و شما نمی دهم

Saturday, February 07, 2009

در را

داری می¬روی بیرون در را هم پشت سرت ببند
من خوبم همه چیز هم خوب است¬ و من خوشبخت ترین موجود روی زمینم همین الان
پشت سرت ببند در را، بیرون که داری می¬روی
نه، لازم ندارم چیزی و دنبال گوش هم نمی¬گردم
در را یادت نرود ببندی خواستی که بروی بیرون
اوضاع کاملن مرتب است و من هیچ ناراحتی روانی ای پیدانکرده ام
در را...
هیچ کدورتی به دل ندارم از تو
در را..
خاطرات با تو بودن هنوز هم دوست داشتنی است
در را ببند بیرون که رفتی

Sunday, February 01, 2009

ضدحال

بابای من: اینو تو کشیدی بابا؟
من: نه بابا؛ سر کلاس طراحی بچه ها کشیده بودن اون موقه ها از روم
بابا: قیافت بد نیستا!
من::||

Friday, January 23, 2009

من، هم خانگی و سکوت

مادرم گمان دارد که من هم روزی هم خانه خواهم شد بایکی از همینها که دوروبرمند
می پندارد که من هم دوست دارم که همخانه شوم با اینها
مادرم نمی داند که من نمی توانم همخانه شوم با یک موجود زنده ی حرف بزن
که صدای مداومش کلافه ام خواهد کرد
که تنهاییِ انتخابی زیباست
و باهم بودن انتخابی هم
مادرم از تنهایی می ترسد
از سکوت میترسد و از آدمهای ساکت هم

من میدانم که سکوت سرشار از ناگفته هاست
اما سکوت میگوید که ناگفتنی ای هم در کار است
و من این مجهول ماندن ناگفتنی ها را دوست دارم
من میدانم که همخانه شدن یعنی پایان همه ی ناگفتنی ها
چرا که مادامی که گوش در دسترسش باشد ذهن، وسوسه میشود که پرش کند با صدا
من فکر میکنم همه چیز یک روز تمام میشود
اما مجهول تمام نمی شود:
تمام بشود دیگر مجهول نیست
و مجهول کش میاید
چرا که ناشناختگی آبستن توجیه است
و توجیه زایا است و خطاپذیر
و من خطا را، شکست مجهول آلود را و فروریختن همه پندار پیشین را با یک رویداد دوست دارم
و مجهول یعنی هنوز یک چیزی هست که بخواهی بدانی و زنده بودگی را بیشتر کش دهی به هوایش
و سمی که همیشه آماده در جیب نگه می داری را دیرتر بریزی توی دهانت

Thursday, January 15, 2009

سکوت

من سکوت را دوست میدارم
من سکوت را میستایم
من در سکوت شعله ور میشوم
سکوت ذهنم را کش می آورد و میدوزد به چهار کنج اتاق، تا پشت مرزهای دیگران
سکوت مرا می پرورد
من با سکوت لبخند میبرلبم
من با سکوت هم بستر میشوم
من از سکوت بارور میشوم
من از سکوت، سکوت میزایم

Thursday, January 08, 2009

Ashoora, Tehran








Friday, December 26, 2008

تنگ شده


من دلم دشت میخواهد، دشت میخواهد به پهنای دشت
من دلم دشت صدا در آن بپیچ میخواهد
دلم خلوت دشت میخواهد با آفتاب تیز
دشت میخواهد پر از خارهای وحشی
من دلم تنهایی در دشت میخواهد، دلم دشت میخواهد برای دویدن اشک آلود و فرار، فرار میخواهد به سوی دشت، به سوی خارهای دست زخم بکن، شقایقهای وحشی و ساکت و حشرات مرموز نه-ساکت که هیچ کدام عقرب نیستند
من دلم تنگ شده، برای بادهای وحشی، باران های وحشی، گلهای وحشی
من حتی دلم برای عرق کروکثیف روی دماغ رقیه لایق تنگ شده
دلم برای صدای لوله بخاری ای نمیدونم چیچی ادهم تنگ شده
دلم برای قلدری های حسین نصیرپور که حالا دیگر مرده چون در دریاچه غرق شده
دلم برای درس بلد نبودن های قربان که فامیلیش یادم رفته،
دلم برای خالییبندی های سونیا قوجه بیگلو تنگ شده،
دلم برای قیافه ی جدی ادهم وقتی میگفت شهری ها خائنند تنگ شده
من دلم برای به خواب رفتن زیر آفتاب، لای بوته های گوجه فرنگی تنگ شده
من دلم برای تنهایی واقعی به شعاع تنهایی که با صدای حشرات در آمیخته تنگ شده
دلم برای گم کردن زمان، دلم برای غیاب دائمی عقربه های ساعت تنگ شده
دلم برای قایم شدن پشت بوته ها،
دلم برای من تنگ شده...
---




---
بر اثر دیدن فیلم "تصمیم کبری" بود که دلم تنگ شد و این بازیگر کبری عجیب شکل بچگیهای من بود که عکسش این بالاس

Sunday, December 07, 2008

چاره اندیشی های یک ذهن توهمزده

- اگی یهویی من یه تصادف اساسی کنم و یه بلای مادام العمر سرم بیاد مثلن فلج بشم بازم میمونی باهام؟
- خب اگی واسه من پیش بیاد تو می مونی؟
-آخه نامردیه
-تنها موندن یا بودن با یه فلج؟
-ممم... من میگم آزادی که بری اما مثلن سالی یه روزتو بذاری واسم....
..

پ.ن: هوم؟

Friday, December 05, 2008

انار

و یک روز میرسد از جنس فردا که ما دوباره باهم خواهیم بود
و ما کنار هم لم میدهیم
و ما صدای هم را میشنویم با گوشهای خودمان؛ نه با میکروفن و نه تلفن و نه هر کلمه ی خارجی دیگری چون که همه چیزهای جدید را خارجی ها می سازند
با گوشهای خودمان همدیگر را میشنویم؛ گوشهایی که از اولش بوده و خارجیها نساخته اند
و ما هم را لمس خواهیم کرد ای خواستنی نمی توانم بگویم ترین یا نه چون با خودم رودرواسی دارم
و ما به هم نگاه می کنیم و حرف نمی زنیم ازهمان نگاهها که به نظر بقیه احمقانه می آید

یک روز که بخیه زده شده محکم به ته همه ی راههای که پیش روی ماست
یک روز نارنجی

گور بابای همه ی وبکم ها و مسنجرهایی که وبکمشان کار نمی کند یهو،
یک روز میرسد که دوباره لمس می کنیم هم را
و یک روز می آید که بی ترس از هیچ کس با هم خواهیم بود
یک روز، یک جا، هر آینه می توانیم هم را ببوسیم بدون ترس
یک روز میرسد که باهم خواهیم بود
یک روز از جنس فردا
یک روز که خسته نیستیم
یک روز که پول خواهیم داشت
یک روز که هیچ نگران نخواهیم بود
یک روز شل و ول و راحت
یک روز با طعم آب انار
یک روز آن دوردورها

Tuesday, November 25, 2008

expanding

دستام یهو ولم می کنن
من کش میام تو هوا
از هم وا میشه دونه های تنم
حس میکنم که دارم یواش یواش بندای دستمو حس نمی کنم
و من میشم یه عالمه
و جاری میشم توی خودم
و تیکه هام مماس میشن با تیکه هام

Tuesday, November 11, 2008

LOOOP!

اون سر این طناب که با این شتاب خیز برداشتی واسه بالارفتنش
نه به آغوش یاری ختم میشه
نه به دندونای اژدهای آتش نفسی گره خورده
اون سرشم مثل همین یکی سرش به یه جایی وصله مثل همینجا
و ما همگی سوار یه فنر گنده ایم که سرجای خودش بالا و پایین می ره
آدم باش و یاد بگیر که با ارتعاش همین فنر اور.گا.س.م رو تجربه کنی

پ.ن. خیلی سعی کردم خاکی بنویسم

Sunday, October 26, 2008

Do Not Intrude MY PRIVAcY!!

اینچنین نکوبان دلوَت را
به قصد آن آخرین جرعه ی گوشه گیر ته چاه
که آن نه از برای کشف شدن،
سالها، ماهها و هفته ها را
به سوی خاموشی پا نَزَده ی آن بیخ
آهسته آهسته پایین و پایینتر خزیده...


پ.ن: اثر اورجینال است، کپی رایت محفوظ

Sunday, October 12, 2008

مهاجرت

فرض 1.شما یک سری اصول بر اساس سلیقه و تجربه و شناختی که از خود دارید برای زندگی خود وضع می کنید .
فرض 2. محیط اطراف شما بصورت یکپارچه این اصول را چپ و راست نقض می کند.
فرض3. به شما خبر رسیده است که یک سری محیطهای دیگر وجود دارند که اصول شما را نقض نمی کنند.
فرض 4: شما به ادامه ی زندگی علاقه مندید و تمایلی به خودکشی ندارید.
اصل صفر از اصول زندگی شما: اصول مصوبه از روی شکم تعیین نشده اند.
______________________________________________
=|

نتیجه: شما باروبندیلتان را برمیدارید و شروع به تست کردن آن یکی محیطها می کنید که آیا به راستی اصول شمارا نقض نخواهند کرد یا نه.

Saturday, October 04, 2008

یک داستان خیلی کوتاه

و راننده که با شتاب پیچید به سمت راست، خواستم به راننده بگم چرا این خانوم که مسیرش باما یکی بود رو سوار نکردی که چشمم افتاد به سه تا جنازه که روی هم دراز به دراز رو صندلیای عقب ماشین جا داده بودن...

Friday, August 22, 2008

those special moments...

نه!
زنده ها، مرده ها را سنگ نمی گذارند رویشان که برنگشتنشان را تضمین کنند،
زیر سنگهای گنده پنهانشان می کنند تا که تعفن تدریجی هیکلشان تصاویر زیبایی که در زهنشان دارند را به گند نکشاند.

Friday, August 08, 2008

چطور تن داده ایم به این بالماسکه؟

آیا ممکن است که در نقطه ای از دنیا در همین زمان و یا همین نقطه ی دنیا در یک زمان دیگر، یک نفر یا چند نفر از دیدن عکسها و فیلمهای من و همکلاسی هایم با این مقنعه ها همان احساسی را داشته باشندکه من از دیدن آن روبنده های وحشتناک زنهای محلی در فیلم ِ"سازدهنی" داشتم؟ و از خود(شان) بپرسند که چطور ممکن است تن داده باشند اینها به شرکت در چنین بالماسکه ای؟

Sunday, August 03, 2008

دوست قدیمی*

خدافظ دوست قدیمی!
بازم به گوشه ی دنجت خواهم آمد!
شاید یک هفته ی دیگر یا یک ماه دیگر یا نمی دانم کِی
به گوشه ی دنجت می آیم با چند بطری دلستر لیمویی که من دوست دارم و تو دوست نداری
با چند پاکت آب آلبالو که دوست داری
و قوطی های کنسرو ذرت و چند بسته قارچ
می آیم تا لب سکو لم بدهیم کنار هم در سایه
می آیم تا همه ی فیلم های تا نیمه دیده یمان را به آخر برسانیم
و همین طوور فیلمها، نقاشی ها و داستان های نیمه ساخته مان

دوست قدیمی
در بیرون از زمین ایستاده ای
ایستاده ای و بهمن کوتاه کشان به دور دستها خیره شده ای
دوست قدیمی ترین،
باز هم به سراغت می آیم
برای تجربه چندین باره ی نشستن خارج از زمان
و برای گوش سپردن به آن لحنِ "خلاص" ات
و برای لمسِ قوس پیشانی ات دوست قدیمی

دوست قدیمی بگذار به گورکنی خود ادامه دهم
و یقین دار که گاه گاهی می آیم تا خسته گی ام/ات را در کنی

هوای گوشه ی دنجمان را داشته باش، قدیمیترین!

*: نوشته ی بالا ترجمه نیست و تنها به دلیل متاثر شدن نویسنده ی بی جنبه اش از ترانه های انگلیسی زبان به آن سبک نوشته شده!

Sunday, July 27, 2008

یافتن دوست، نیمچه دوست، رفیق، پارتنر و همسر از نوع جنس مخالفش در دانشگاه صنعتی شریف(ویژه ی ورودی های موجودیت نیافته ی سال 87)

دوران هجر و بی کسی دگر به انتها رسد
قدوم خجسته تان آن دم که به دانشگاه رسد
اگر اعتقادات مذهبی محکمی دارید، اگر می خواهید دوست پسر /دختر داشته باشید ولی دستتان به هم نخورد، اگر دوست پسر/دختر می خواهید فقط برای مکالمات تلفنی، اگر به وجود خدا تردید دارید، اگر می خواهید دوست پسر/دخترتان هفته ای یک شب به منزلتان مهمان باشد، اگر می گویید خدا هست ولی نمی دانید کجا، اگر به اصول اخلاقی کانتی پایبندید، اگر از مارکس خوشتان می آید و یا اگرمکتب فرانکفورت در نظرتان آخرش است، اگر لیبرالیسم را پایان دنیا می دانید، یا اگر اشعار اخوان ثالث تنها شعرهاییست که در زندگی می خوانید، اگر آخرین کتاب غیر درسی ای که خواندید حسن کچل و دزد بغداد بود، اگر بزرگترین دغدغه تان این است که سرمایه ی مارکس را به زبان آلمانی تا آخر بخوانید:
دوران تنهایی شما به سر رسیده
با آمدن به شریف دیگر تنها نیستید، در زیر انواع دوستی های قابل تحقق در دانشگاه را طبقه بندی کردم، در واقع می خواهم با این پست قابلیت های دانشگاه را به دوستانی که هم اکنون مشغول انتخاب رشته هستند بشناسانم، از آنجا که ادعاهای ما تو خالی نیست الگوریتم های تحقق تیتر ها را نیز در دنباله ی آنها آورده ام، امید است دوستان در سایر دانشگاههای سراسری نیز کاری مشابه کنند تا انتخاب دانشگاه برای 18 ساله های گرامی آسانتر شود
:


دوستی از نوعِ "آری، آغاز دوست داشتن است، من به پایان ره دگر نیندیشم
...:برای ایجاد این نوع دوستی ابتدا به نزدیکترین آینه ای که در دسترستان هست مراجعه کنید:
مستقل از جنسیتتان ریش و سبیل های خود را از صورت بزدایید و یا اگر پسر هستید مرتبشان کنید، صورت خود را با صابون بشویید ، اگر پس از انجام اینها قادر بودید به مدت چند ثانیه بدون احساس ناراحتی در سیستم گوارشی به چهره ی خود خیره شوید می توانید به مرحله ی بعد بروید، در غیر اینصورت باید به انواع پزشکها و جراحهای پوست و صورت مراجعه کنید.
مرحله ی بعدی حضور در یک مکان رویایی است، آنچه شما خواسته اید: مسئولان دانشگاه فکر همه جای کار را کرده اند: آنها جایی در دانشگاه تعبیه کرده اند که یونیون خوانده می شود و کافیست به آنجا وارد شده و از بالای درب ها اسم اتاق هارا خوانده و هر کدام که حسی در شما ایجاد کرد را وارد شوید. دقت کنید که در این ژانر از دوستی، گره تیاتر، موسیقی و عکس بشدت توصیه می شود.
پس از عضویت در این گروهها به خود تلقین کنید که اهداف گروه بشدت برای شما دغدغه است و اصلن در کار جلب توجه و پرحرفی نباشید، تنها به اهداف گروه فکر کنید و اکتیو باشید، خواهید دید که چگونه دوست داشته شدن آغاز می شود.

دوستی از نوع "من راضی ، تو راضی، گور بابای ناراضی"
برای این دوستی بهترین فضا همانا انجمن عزیز اسلامی می باشد ، لازم نیست فعالیت های شدیدی در انجمن داشته باشید، فقط در جلسه ها حضور داشته باشید. اگر پسر هستید بهتر است کمی هم جلب توجه کنید، سعی کنید قبل از جلسات یک سری کتاب مربوطه را خط به خط از بر کنید. حتما فمنیست شوید و جنس دوم را با دقت بخوانید. بعد از جلسه عین قاطر راهتان را نکشید و از دفتر انجمن بیرون نروید، صبر کنید تا به همراه جمعی که به جا مانده رهسپار تعاونی دانشگاه شوید تا چیزی بخورید. حتی اگر حرکتی به آن سمت در کار نبود با صدای بلند اظهار تشنگی یا گرسنگی کرده و نظر بقیه را در مورد تعاونی رفتن بپرسید. اگر دختر هستید سعی کنید از لباسهای گل گلی استفاده نمایید. برای اینکه بقیه ی دوستان شما را به مهمانی هایشان دعوت کنند بهتر است برای شروع خودتان یک مهمانی گرفته و اعضای کلیدی انجمن را دعوت کنید.ید برای این نوع دوستی مهمانی گرفتن یک قدم موثر است که همه ی پتانسیل های موجود، ولو خارج از انجمن را باید دعوت کنید.

"دوستی از نوع ِ دوستت دارم ولی مامانم گیر داده که بیای خواستگاری"
برای ایجاد این نوع رابطه کافیست در سایت دانشکده ی خود حضور فعال داشته باشید، انجام پروژه های دروس برنامه نویسی ، طرح سوالهای درسی، درخواست فتوکپی جزوه، پیشنهاد برای به راه اندازی مجله ی علمی در دانشکده،و سایر فعالیتهای درون دانشکده ای.

"دوستی از نوع شما قصد ازدواج دارین؟"
برای این نوع بسته به حجم ریش (آقایان) و درصد قابل دیدن چهره(خانمها) کافیست به عضویت گروه بسیج ، گروه یاریگران، ویا گروه کوه دانشجویی در آیید. البته "هیئت تحریریه ی روزنامه ی شریف " نیز کارکردهای قابل توجهی در این زمینه نشان داده! برای دریافت جزئیات مربوطه به مسجد دانشگا ه مراجعه کنید.


شکل های خاص تر روابط
در صورتیکه انواع بالا نظر شما را تامین نمی کند، می توانید به روش پرسه زنی در دانشگاه، سیگار کشیدن دور جکوزی(جلوی تعاونی)، و یا پیدا کردن آی دی های یاهوی همکلاسیهایتان و چت بازی و 360 بازی روی آورید

Sunday, July 20, 2008

دورتر

بستنی ها را برایت لب پنجره ی اتاقم گذاشته بودم تا بیایی،
و همین جور که داشتم تقلا می کردم که برجستگی گونه هایت را روی کاغذ سایه بزنم،
نه از روی عکسی از تو،
و نه از حضور خارجی ات که یافت نمی شد در اتاق،
داشتم سایه می زدم گونه هایت را و خیره شده بودم به تصویر مجسّم ات در گوشه ی ذهنم،
که یقین دارم جایی ست پایین پیشانی، بالای ابروهام،
،
با پژواک صدایت در اتاق،
بستنی ها ی ذوب شده و کثیف را که به دستانت سپردم ؛
فریاد کشیدی و دوان دوان
دور،
دور،
دورتر شدی
و در صدای شُر شُر شیرِ آبی دوردست محو شدی

Wednesday, July 16, 2008

آری؛ شود،
ولی به خون جگر شود...

Friday, June 20, 2008

Holy sMOKE!

آخرین لقمه ی دود که با آرواره های مویین دماغش جویده می شد، دانه گردوی پلاسیده ی مُخش جانی گرفته بود و پرباد،
می شد پنداشت برای چند ساعت در جمجمه اش خوش می نشیند و لق نخواهد زد!!

Thursday, June 12, 2008

شرح حال

بد نیست گاهگاهی آدم به پادردی، دست دردی، سرطانی، اوریونی، سرخکی ، آبله ی مرغی ای چیزی مبتلا شود تا برای یک جا نشستن بهانه ای داشته باشد برای خودش!!

Wednesday, May 28, 2008

آهای آقای قیلترینگ

آهای آقای قیلترینگ!!
باور کنید این سایت هایی که می آیند و وبلاگهای آپدیت شده را لیست می کنند اصلن سایتهای بی ناموسی ای نیستند، آقای قیلترینگ در مجموع بلاگستان فارسی 100-150 تا وبلاگ وجود دارد که تویش حرف حساب پیدا می شود و همین 100-150 وبلاگ با هم آمد و شدی دارند و تضارب آرایی، باور کنید مخاطبینشان به هزار نفر هم نمی رسد آقای قیلترینگ. هیچ کس خبر دار نمی شود از بحثهای آنها. آقای قیلترینگ، بین خودمان باشد، ما اینجوری در واقع داریم یه جوری سر خودمان را گرم می کنیم که یکوقت به کارهای بی ناموسی دچار نشویم، یعنی درواقع همان خ..و.د ار.ضایی آقای قیلترینگ. قضیه همان تیراژ 3000 جلدی کتابها و مخاطبین 3000 تایی آنهاست،خودمان را خفه هم کنیم کسی حوصله حرفهایمان را ندارداینجا!! آب از آب تکان نمی خورد مطالب آن کتاب ها چاپ شود و یا وبلاگ ها قیلتر نشوند، به ما رحم کنید آقای قیلترینگ، اجازه دهید در همین توهم شیزوفرنیایی که داریم یه کاری می کنیم غرق باشیم! وبلاگها را قیلتر تر نکنید! جناب قیلترینگ!

Saturday, May 17, 2008

در باب روس.پیگری

اشاره:

هدف نهایی از شروع بحث حاضر، بررسی زنان بعنوان مشتریان روس.پیگری ، و بررسی عملکرد آنان در این نقش است، از آنجا که تخمینی از حوصله ی مخاطب احتمالی در نظر ندارم در خیلی از استدلال های فرعی به اشاره ای کوتاه بسنده کرده ام.



اگر اشتغال را مشغولیتی بدانیم که به تناسب وقت و انرژی ای که صرف می شود مستحق درآمد است، به حق است اگر روس.پیگری را اشتغال و شایسته ی مزد بدانیم.

روسپیگری می تواند یک شغل تمام وقت یا پاره وقت، مردانه یا زنانه باشد.افراد روسپی به تناسب هنری که دارند و کیفیت کار، درجه بندی شده و مزد های متفاوتی دریافت می کنند.

همانگونه که یک ساندویچ فروش صرفاً می تواند به سان یک کارگر ساده کالباس را خرد کرده درمیان باگت بپیچد و ساندویچ فروش دیگری در همان شهر انواع هنر نمایی ها را در تهیه ی یک ساندویچ به کار می گیرد و قیمت محصولات این دو از زمین به آسمان است و هر کدام مشتری های خود را دارند، روسپیان درجه بندی شده مشتری های گوناگونی دارند.

در دفاع از شرف شغل روس.پیگری تنها راه حل ردّ انتقاد های موجود به نظر می رسد. در نگاه اول انتقادی که به روسپیگری در مقایسه با مشاغل دیگر در آسان بودن، و به نوعی مفت بودن پولی است که از این راه عاید فرد می شود- اگر جامعه را ایده آل فرض کنیم به طوری که روسپی یک فرد مستقل است و مزد را شخصا دریافت می کند-. اما آیا این شغل به راستی ساده است؟ همخوابگی عملی انرژی گیر و توانفرسا است، تا اینجا عمل روسپی به اندازه ی یک کارگر ساده احترام آمیز است. اما آیا انرژی ای که روسپی صرف می کند معادل کار یک کارگر ساده است؟ منطقی است که اگر یک روسپی نقش منفعل و غیر خلاقانه داشته باشد مزدی معادل یک کارگر مشغول در معدن زغال سنگ را داشته باشد. اما آنچه سبب محبوبیت یک روسپی می شود ریشه در توانایی وی در برقراری ارتباط جسمی با افراد مختلف با سلیقه ها و ذائقه های مختلف دارد. برای ممتاز بودن در فیلد خود وی باید یک روانشناس ماهر، ورزشکار زبده، هنر پیشه ای قابل باشد. چرا اینکه شخصی نظیر رضا زاده با تکیه بر توانایی های ذاتی و تمرینهای مداوم با بالای سر بردنِ وزنه های سنگین ثروتی میلیاردی به هم می زند محل اشکال نیست؟ آیا یک روسپی به راستی شغل ناشرافتمندانه تری از یک مانکن لباس دارد؟ همه ی این بدبینی های ما در مورد این شغل ریشه در ساختار ذهنی ما دارند، با این وجود ترجیح می دهم که فرض کنم شما انتقاد بیشتری به ماهیت روسپی ندارید و بحث خود را مطرح کنم ، با این وجود اگر انتقاد منطقی ای وارد شد پاسخگو خواهم بود.

اما چه کسی می تواند نقش روس.پی رابازی کند؟ ویا به بیانی ساده تر، چه کسی شایسته ی دریافت وجه در مقابل انجام عمل ج.نسی است؟ به مثال زیر توجه کنید:

"آقا یا خانم الف. یک فرد علاقمند به ترجمه ی زبان انگلیسی است، وی در اوقات فراغت خود "هایکو" ترجمه می کند و یا متنهای مورد علاقه اش را به فارسی بر می گرداند. یکی از همکلاسی های " آلف." برای پروژه ی 3 نمره ای یک درس عمومی باید یک مقاله ی 15 صفحه ای ترجمه کند، اما از آنجا که مهارت خوبی در مترجمی ندارد و ترجیح می دهد بر دروس اختصاصی خود متمرکز شود از وی می خواهد که این favor را در مقابل مبلغ توافقی برای وی انجام دهد و مقاله اش را ترجمه کند. آقا یا خانم الف. از آنجا که فردی منطقی است و برای وقت محدود خود ارزش قائل است و از طرفی بی نیاز از پول نیز نیست پیشنهاد وی را با مبلغی متعارف می پذیرد."

دقت کنید که "الف" دوست آن فرد بود، اما از آنجا که آن دو، افرادی واقع بین هستند قرارداد بالا میان آنها منعقد شد. من همین را در مورد ش.ک.س منطقی می دانم. بسیار پیش می دهد که فردی در شرایطی قرار می گیرد که به شدت به انجام عمل ج.نسی تمایل دارد و از طرفی پارتنر همیشگی او در دسترس نیست. در این شرایط چه می کند؟ بسیار مرسوم است که از طریق دوستان و آشنایان پارتنری دست و پا می کند.( این موضوع در میان دخترها مرسوم تر است، چرا که تجربه نشان داده، پسرها سخت به جمله ی "مفت باشه کوفت باشه" معتقدند) . آیا منطقی است که یک پارتنر از آسمان سروکله اش پیدا شود و بدون دریافت هیچ مبلغی راهش را بکشد و برود؟ آنچه من می خواهم عنوان کنم این است که زمانی که من به فردی مبلغی می دهم تا با من بخ.وابد، این حس که وی در مقابل این کار پولی دریافت کرده، در ناخودآگاه من، وی را از لیست افرادی که دلتنگشان می شوم بیرون می آورد و یا ذهن من را کمتر اشغال کرد. از طرفی احساس می کنم هر زمان که هوس وی به سرم زد می توانم با یک تلفن و آماده کردن مبلغ او را لمس کنم!

آیا این موضوع که هر زمان اراده کنید، فارغ از اینکه رو پوست صورتتان لکهایی ظاهر شده باشد یا نه، و یا دور کمرتان بهترین اندازه ی ممکنه را دارد یانه، می توانید دست در جیب کرده و یک شریک ج.نسی برای خود دست و پا کنید بر اعتماد به نفس شما نمی افزاید؟

در مقابل این وضعیت، وضعیت دیگری است که فردی یک بار مفت و مجانی به رختخواب شما آمده، از آنجا که احساس مورد سوء

استفاده قرار گرفتن داشته یا علل مشابه دیگر شما را ریجکت می کند. آیا می توانید ادعا کنید که آسیب ندیده اید؟



فرض کنیم دلایل بالا را پذیرفتید و قبول کردید که در این موارد باید مبلغی بپردازید. آیا جرئت چنین پیشنهادی را به آشنایان خود دارید؟


پسرها معمولا به اندازه ی کافی دسترسی به افراد پولی دارند، اما دختر ها چطور؟ آیا روس.پی ارزانقیمت مرد می شناسید؟ چیزی در حدود سی-چهل تومن؟

پ.ن. این مقاله باید ادیت شود، یعنی الان نه مقاله است نه یک متن وبلاگی.

پ.ن2. احتمالن این بحث بر مبنای نظرات شما ادامه خواهد داشت.

Monday, May 12, 2008

آن قبلترها

می دانی این ماجرا بر می گردد به خیلی سال پیش
آن قبلتر که 500 تومنی برای خودش ابهتی داشت و لای پولهای مچاله شده ته کیفت گم نمی شد
آن قبلتر که هنوز نامت به افتخار یک ترانه ی برنامه کودک "مینا" شده بود نه ترانه ی " گل مینای جوان"
حتی آن قبل تر که آمریکا بهشت بی بروبگرد زمین بود
همان روزها از که پسر ها موجوداتی عجیب بودند که هردم دختر ها را فرییب می دادند و باید مواظب بود بود که گولشان را نخورد
...که توهم امر مجهول باردار شدن پس از کوچکترین تماس ج.نسی خواب هر شب را بیخواب میکرد
.... که آواهای گوگوش و کریس دی برگ پادشاهان بی رقیب تنهایی بودند
... که هنوز سیگار بوی بدی می داد وسر دردآور بود
...که شراگیم روشنفکر ترین وبلاگ نویس بلاگستان بود
...که ایران برای بیشتر آدم ها چیزی بیشتر از پنج حرف بود و ناسیونالیستی یک جور روشنفکری...
...

Monday, April 28, 2008

ما سرزمین نشینان لوبیا آرزو کرده

با دستهای بزرگ و محکم و مرطوبشان مشتهای پُر مان را می بندند و پدرانه به چشمهایمان خیره می شوند، لوبیا های سحر آمیز را که آنها به به ما می سپرند
لوبیا که به ما می سپردند، در چشمهایمان خیره می شدند و لبخند می زدند و کشتزارهای ناکجا را توصیف می کردند
لوبیا که می سپرند هر بار دستهای بزرگشان را، دستهای بزرگ و محکمشان را، دستهای بزرگ و محکم و مرطوبشان را بر روی موهای کوتاه و مشکی ما می کشند و از کشتزارهای لوبیا می گویند
ما نشسته ایم
ما بارها برای سالها، ما سالها بارها، ما سالهای پرباری که می توانستند باشند نشسته ایم و خیره شده ایم با قیافه هایی سخت متفکر به زمینهای خالی انباشته شده از بذر لوبیا و تصویر سرزمین سحر آمیز را برای خود به شدت مجسم کرده ایم
ما بارها، سالها شخم زده ایم با آرزوی داشتن سرزمینی پرلوبیا، ما سکه ها را سالها، بارها مدفون کرده ایم و با شکم های گرسنه زیر
آفتاب داغ همینطور ایستاده ایم/نشسته ایم/عشق بازی کرده ایم/خود ارضایی کرده ایم
و ناگهان در میان همه ی این ایستادن ها/نشستنها/ عشق بازی کردن ها و خود ارضایی کردن ها ما سخت، سخت پیر شده ایم و بسیار بسیار جان داده ایم
هیچ لوبیایی سبز نمی شود، حتی یک لوبیای معمولی برای سوپ ساختن هم سبز نمی شود
ما بچه هایمان جوان شده اند بارها، جوانهایمان بچه زاییده اند، و همه به همراه بچه هایشان پیر و پیر تر شده اند و به خاک شده اند و از خاکشان بارها نوزادانی،
و لوبیایی سبز نشده است
ما سخت ایمان پیدا کرده ایم بارها که این لوبیا سبز می شود اینبار،
ما دویده ایم،


ما ایمان پیدا می کنیم بارها در طول حیاتمان
و ایمانمان را هیچ، جلو دار نیست
ما ایمان که پیدا می کنیم دیگر شبها نمی خوابیم
جفت چشمانمان به دور دستها خیره می ماند ولبخندی گوشه لبمان جا خوش میکند ایمان که پیدا می کنیم
ما همین جور بیل می زنیم با ایمان خاک مرده را
و ایمانمان سخت قویتر میشود بیل که می زنیم زیر نور آفتاب روز ِ همان شبها که هیچ نخوابیده ایم

ما سالها تمرین کرده ایم پرورش هر لوبیایی را
ما همه ی کتابهای خود آموز پرورش لوبیای سحر آمیز را چند صد باره خوانده ایم هر کداممان
شبهای بسیاری نخوابیدیم از فرط ممارست
ما مردمان سرزمین بی لوبیا
ما سرزمین داران در آرزوی لوبیا مرده
ما سرزمین-مردمان بیلوبیا
خسته ایم از این تیشه زدن، زدن زدن
شیرین مان سالهاست که مرده است..
و ما باز می زنیم تیشه و لوبیا می کاریم و این وسط هی ایمان می آوریم
و چه اغواگرانه به نیش ما می خندد: شیریِن ِجفا پیشه

Friday, April 25, 2008

اوج می گیرد دارد که آن دم

یک، دو، سه
در کشاکش آمیختشِ تن های تنهامان،

با این آخرین شلیک است که بی وزن می شوی در آغوشم
و شتاب لغزشم می گیرد
در سرسره ی شیب انگیزِ لذت از تو

لبریز است از هیجان سقوط آزاد ، ای نازنین، این اوج، این یکتا دَم ِ اوج گیرِش

Thursday, April 10, 2008

Happy Birthday!!

Sunday, March 23, 2008

پنج-قسمتی نوروز- قسمت دوم

شنبه سوم فروردین 1387
ساعت 10 شب
----------------
من دارم شنا می کنم، همینطور مثل مارماهی لابلای خزه ها پیچ می زنم و به هر طرف که می روم این دریاچه است که خود را کش می دهد که من را در بر بگیرد: با حرکت من انگار این حباب دارد که فضا را پر می کند و هوای بازدم من است که غشای کشسان فضا را گسترش می دهد . من در جستجوی گمشده هایم همین طور می لغزم و سُر می خورم و هر چه که می بینم نا شناس است.
خسته ام. از این جستجوهای کولیوار، از این فضای گنگ، این فریادهای بییصدا، من خوابم می آید، من دلم یک لیوان چای داغ می خواهد، دلم پشت بام طبقه ی پنجم می خواهد که همه شهر را ببینم. شانه های پهنش را می خواهد و آغوش سخاوتمند و نوازش های معجزه گر،
من خسته ام و تک تک سلول های بدنم را حس می کنم که نرم نرمک سخت و سخت تر می شوند و جزئی از سوزن می شوند که غشای حباب را نشانه رود.

Friday, March 21, 2008

پنج-قسمتی نوروز(ویرایش شده)

پنج شنبه -ساعت 8 تا 9 صبح-1/1/86
---------------
گوش به صدای باران سپرده بود و همین که احساس کرد لنز چشم راستش روی قرنیه قرار گرفته یک بار پلک زد و رویش راگرداند که ببیند یک چشمی دور را درست امی بیند یا که نه. چشمش به او افتاد که پای تخت نشسته و دارد شلوارش را به پا می کند. زیر لب زمزمه کرد که واستا سال تحویل بشه بعدش می ریم با هم. رویش را برگرداند که لنز چپش را کار بگذارد؛ لنزچپش روی سبابه اش بود که صدای بسته شدن در آپارتمان آمد! از جا بلند شد و به سمت در دوید. لنز از روی سبابه اش پایین افتاد. برایش مهمتر بود که به سمت در برود. توی راه پله صدای استارت ماشین به گوش می رسید. به سمت پارکینگ دوید :او را دید که داشت دور می زد که روی رمپ برود. جلوی ماشین رفت. او ترمز زد. روی شیشه کوبید. او پنجره را پایین کشید و خیره شد. میم دهانش را باز کرد که بپرسد کجا می رود این وقت صبح.
صدایی در نیامد از حنجره اش. فریاد کشید . آنقدر که گلویش تیر کشید .. اما بازهم هیچ صدایی نیامد. او همینطور لبخندی برلب خیره شده بود! انگار اولین بار بود که میم را می دید. بازدَمش را با صدا بیرون داد، دستش را به روی موهایش کشید، لبخندش را کِش داد، شیشه را داد بالا و دنده گرفت و با سرعت از سربالاییِ رمپ پارکینگ بالا رفت . سربالایی را دوید تا به درب ساختمان برسد. در را که باز کرد او دور شده بود. باران شُز شر می بارید و خواب را از صورتش کنار می زد.
چهره اش گیج و خواب آلود به نظر می رسید و چشمهایش نیمه باز بود. شروع به قدم زدن در کوچه کرد. به ذهنش رسید که کوچه ، کوچه ی آنها نیست: نگاه کرد: همه ی ساختمان ها یک طبقه شده بودند و جلوی خانه ها پر از بوته های گل سرخ. بلند جیغ زد!!!! این بار هم صدایی از گلویش خارج نشد. به دو به خانه برگشت. خانه ی شان هم جای خود را به یک خانه ی یکطبقه ی ویلایی داده بود. دیوانه کننده بود. در را باز کرد. وسایل خودشان تویش بود. صورتش را شست. از آشپزخانه چاقو را برداشت و نوک انگشت را خراش داد. از درد به خود پیچید و خون به صوتش پاشید. بیدار بود و این توهم انگار که واقعیت داشت...
یادش افتاد که چشمهایش لنگه به لنگه اس و لنز چپش گم شده. لنز راستش را هم در آورد و در سطل آشغال انداخت و به اتاق رفت تا عینکش را به چشم بزند .

Sunday, March 09, 2008

edge

مانند همین جریانِ حساب کردن پول مکالمات موبایلی می ماند: تو می دانی که ثانیه ی 60 بشود 61 تفاوتش فلان قدر تومان است و می خواهی که به شصت- مضربترین عدد ممکن لحظات مکالمه ات را عدد بدهی؛ اما محاسبه ی دقیق اینکه ته حرفت سر کدام ثانیه با خاموشی مماس خواهد شد ، ساده نیست... درست مانند همین می ماند
می دانی داری زیادی کشش می دهی و دارد وارد تعرفه ی جدید می شود و همین یه ذره که پیش رفتی خیلی فرق قضیه است در رابطه

Saturday, March 08, 2008

زنان در عرصه های علمی(مقاله ی من به مناسبت 8 مارس)

زنان در مجامع علمی

در فرهنگ مردسالار کنونی و زبان رایج در آن واژه ها و قراردادهایی وجود دارد که برای ایجاد ارتباط به ناچار از آنها استفاده می کنیم. برای مثال واژه ای نظیر "قدرت"نقش کلیدی در زبان دارد. ابزار لازم برای تغییر و ابطاال فرهنگ نیز در انحصار صاحبان همین "قدرت" است. رویکرد زنان و فعالین مسایل زنان در مقابل چنین ساختار غالبی به دوصورت کلی طبقه بندی می شود:

1- ساختن زبان مخصوص به خود و به رسمیت نشناختن ساختار فعلی فرهنگ و زبان 2. تلاش برای وارد شدن به ساختار مردانه ی فعلی، طی کردن مراحل در ساختار حاضر ، پیشرفت تدریجی وکسب قدرت و در ادامه باز تعریف زبان و ساختار فرهنگ . راه حل اول اگر چه ساده تر و بی دردسر تر می نماید ، در واقع زنان را به حاشیه نشینان ابدی اجتماع تبدیل کرده و جامعه ی مردانه را نیز از دستاورد های زنان محروم می کند.(0) اما روش دوم که هم اکنون به نظر می رسد به طور طبیعی در جریان است ، با موانع و مشکلاتی روبروست. یکی از مظاهر قدرت توانایی افراد در تولید علم و ساختن آن می باشد که در متن حاضر به بررسی تلاش زنانی که در مسیر چنین حرکتی هستند با آوردن قسمتهایی از مقاله ی "بریجت شریدان(1)" محقق آمریکایی که با همکاری موسسه ی لیدر شیپ اند چنج ِ سیمونز درآوریل 1998 منتشرشده می پردازیم .

با وجود افزایش روز افزون حضور دختران در دانشگاهها شاهد ریزش قابل توجه آنها در ورودی هر مقطع از تحصیلات عالی هستیم. ساده انگارانه است اگر تصور کنیم در جامعه ی کنونی ایران و در مقیاس بزرگتر ، جامعه ی جهانی ، زنان اجزای اصلی مجامع علمی به شمار می روند. آنها در میان جوامع علمی "دیگری" ، "تازه وارد" تلقی می شوند . بریجت شریدان در مقاله ی "بیگانه ها در سرزمینی بیگانه ، مروری بر زنان در علم" (2) این مسئله را مطرح کرده و سپس به شرح موانع غیر رسمی در راه زنان برای یشرفت در علوم پرداخته و درنهایت بر لزوم تغییر ساختار های حاکم برای بروز هر چه بیشتر زنها تاکید می کند.

زنان به عنوان تازه واردین عرصه ی علم با شکل های گوناگون تبعیض مواجه اند. انها برای اثبات قابلیت های خود مجبور به تلاش مضاعف هستند و هر گونه قصور از جانب آنها با سختگیری و نکته سنجی مورد انتقاد قرار گرفته حضور نوظهور آنها را زیر سوال قرار می دهد. اما موانع پیشرفت زنان در عرصه ی علمی به این تبعیض ها منحصر نمی شود. فعالیت علمی و پیشرفت در آن ویژگی هایی دارد که مطالعه ی آنها توفیق کم فروغ زنان را به خوبی توجیه می کند.

یکی از عوامل موثر برای پیشرفت در فعالیت های علمی – پژوهشی فعالیت در جهت ایجاد ارتباطات غیر رسمی با سایر فعالین و دانشمندان و تشکیل شبکه های ارتباطی است:

مری فرانکس (1991) گزارش می دهد که کلید دستیابی به منابع مناسب برای تحقیقات علمی ، در گرو توانایی "ساختن و اداره کردن یک شبکه تخصصی درون وبیرون- سازمانی" است. اصطلاح شبکه های متعلق به "پسرکهی قدیمی" هنوز هم پابرجاست. بویژه در رشته هایی که زنان به تازگی وارد آنها شده اند. هزینه ی طرد شدن از چنین شبکه هایی قابل توجه است. ... در تحقیق سانرت(1995) ، 55 درصد از زنها و 40 درصد از مردها عنوان کرده اند که با همکاران جنس مخالف رفتار متفاوتی دارند. از این میان 20 درصد مردها به تمایلات جنسی در هنگام مراوده با همکاران زن خود اشاره کرده اند. زمانی که ازآنها پرسیده شد که در زندگی تخصصیشان چه چیزهایی موجب ناراحتی و یا غافلگیری آنها شده است 40 درصد از زنها به تبعیض جنسیتی، جنسیت گرایی، و آزار جنسی اشاره کرده اند. برای بهتر مشخص شدن ِ مشکل استنباطهای نادرست از روابط آکادمیک، به گزارش یک دانشمندِ زن توجه کنید:" برای زنانِ دانشمندِ حاضر در کنفرانس غیر ممکن بود که یک همکار مرد را برای بحث غیر رسمی در ارتباط با موضوع تحقیق به همراه صرف نوشیدنی به اتاقش دعوت کند، این در حالی است که این مسئله در میان دانشمندان مرد امری طبیعی و رایج است.(سانرت، 1995 :164) . در مطالعه در باره ی زنان بوم شناس ، پریماک و ا-لیری (1993) دریافتند که بسیاری از زنان در مکالمات خصوصی خود عنوان می کنند که امکان ارتباط و انجام سفرهای کاری به همراه راهنمای مردشان عمدتا توسط همسر راهنما محدود می شود.

شریدان به اهمیت کار گروهی در انجام تحقیقات علمی اشاره می کند و عدم شرکت در تحقیقات دو یا چند نفره را از دیگر موانع پیشرفت علمی زنان می داند:

مطالعات تجربی نشان داده است که روابط آکادمیک به طور چشمگیری

با تولید علمی و پیشرفت شغلی ارتباط دارد(فاکس 1991) . میزان محدودیت توانایی

زنها در ایجاد روابط همکارانه ی هم ارز، وضعیت شغلی آنها را تحت تاثیر قرار می دهد.

معیارهای ارزش گذاری تولید علم و عملکردعلمی نیز معیار های قابل اطمینان و بی طرف نیستند. هر زمان که این معیار ها نامشخص تر و ارزش گذاری ها سلیقه ای تر بوده اند زنان مورد تبعیض بیشتری واقع شده اند.

ماریشا باریناجا(1992)به نورو بیولوژیست ، مری بث هاتن از دانشگاه کلمبیا ارجاع می دهد: " برای یک داوطلب مونث که" بشدت زنانه " به نظر می رسد این ریسک وجود دارد که جدی گرفته نشود.. از طرف دیگر ، او میگوید زنان مطمئن به نفس ِ موفق معمولا به طرز ناخوشایندی خشن تلقی میشوند ، در صورتی که مردی با ویژگیهای کاملا مشابه "همیشه برنده" نامیده می شود.

مسئله ی قابل توجه دیگر در جریان شرکت زنان در مجامع علمی تیپ رفتاری و شخصیتی آنهاست. زنان و مردان به گونه های متفاوتی اجتماعی می شوند و این امر موجب تفاوت آن دو ( ذاتی یا تربیتی)(3) می گردد. اگر بپذیریم که زنان به گونه ای متفاوت از مردان رفتار می کنند ، این تفاوت در جریان فعالیت های علمی نیز ظاهر می گردد. حال در مجمعی که اکثریت با مردان است و قواعد بازی توسط آنها تعیین می شود روشن است که زنان برای فعالیت خود نیازمند صرف انرژی مضاعف می باشند. برای مثال گفته می شود که مرد ها سلطه طلب تر، سبقت جو تر و مغرورتر از زنان هستند و این ویژگیها بعنوان مختصات یک فعال در عرصه علمی به شمار می روند. نکته ای که در قسمت قبل نیز به آن اشاره شد این است که زنها در صورتیکه همین رویکرد ها را پیشه کنند ، ستیزه جو ، خشن و غیر طبیعی شمرده می شوند و این تناقضی است که هر دانشجوی دختری که تجربه ی شرکت در مجامع و بحث های علمی درون دانشگاهی نیز داشته با آن روبرو شده است. زنها از همان دوران دانشجویی در برابر این trade-off قرار میگیرند که از میان وجهه ی اجتماعی و موفقیت کاری یکی را انتخاب کنند؛ لازم به ذکر است که در مباحث روانشناسی جنسیت عنوان می شود که یکی از نکات کلیدی در روند اجتماعی کردن دختربچه ها ، تاکید بر لزوم قابل قبول بودن در منظر عموم است.

اما مسئله ی ریشه ای تری که می توان آن را بعنوان زیر بنایی برای کلیه مواردی که تا اینجا بعنوان شرایط نامساعد برای زنان نام بردیم معرفی کرد ، مسئله ی فرهنگ، ساختار و در نگاه کلی تر زبانِ حاکم بر علم و جامعه ی علمی است. با وجود افزایش کمی زنان حاضر در مجامع علمی ، هنوز اکثریت قاطع با مردان است و زنها هنوز در اقلیت هستند.

زنها 45 % از نیروی کار ایالات متحده را تشکیل می دهد ، اما 16% از دانشمندان و مهندسین به استخدام درآمده زن هستند. با وجودیکه زنها بیش از نیمی از مدارک کارشناسی و کارشناسی ارشد و بیش از یک سوم مدارک دکترا در دانشگاهها و کالج اایالات متحده را به دست می آورند.

30 درصد مدارک مربوط به کارشناسی و ربع آنها در مقاطع بالاتر در رشته های علوم و مهندسی است.و این آمارها بسیار تاسف انگیزتر خواهد شد زمانی که آمار مربوط به رشته ی سنتا "زنانه" ی روانشناسی را حذف کنیم.

اعداد بالا برای توضیح آمار قبولی در کنکور کارشناسی ایران نیز تامل برانگیزند و از طرفی ادعا های تبلیغاتی در ارتباط با حضور چشمگیر زنها در دانشگاهها را زیر سوال می برند.

حال که اکثریت مطلق جامعه ی علمی را مردان تشکیل می دهند آیا می توان ادعا کرد زبانِ علم زبانی همگانی و فاقد جنسیت است؟

غالبا تصور می شود که زبان علم شفاف و بی طرف است، و بنابراین نیازی به باز نگری ندارد. با این وجود کلراز آنجا که عقیده دارد که مانع حائز اهمیت زنان برای موفقیت ، اعتقاد به مردانه بودن ذاتی تفکر علمی می باشد ، شروع به طرح سوال در ارتباط با عملیات و استدلالهای علمی کرد. برای مثال " این عقیده از کجا آمده استا؟ چه نقشی در علم، این بی طرف ترین ، خنثی ترین، و انتزاعی ترین تلاشی که می شناسیم ، ایفا می کند؟ این عقیده چه نتایجی برای عملکرد واقعی علم در بردارد" . کلر توضیح می دهد " برای مشاهد ه ی اینکه چگونه هنجارهای فرهنگی می توانند، و درواقع توانسته اند، در تعریف موفقیت و شکل دهی رشد ِ علم کمک کنند ، ضروری است که چگونگی شکل دهی این هنجارها و ارزش ها توسط زبان فهمیده شود.

"دانش کاملا درون فرهنگ قرار دارد". این را ساندرا هاردینگ از دانشگاه دیلاور می گوید. " همه ی مفاهیم اجتماعی برای ترکیب مسیرهای پیشروی علم به کار رفته اند. و این بدان معنی است که " چیزی به نام دانش بدون ارزش وجود ندارد " آنیتا سولو ، ریاضیدانیکه درسی در رابطه با جنسیت و علم در گرینل کالج آیووا تدریس می کند اضافه می کند: " اگر به علم در گذشته نگاه کنید ، نه تنها دانش سطح پایین ، بلکه حتی قسمتهای درست و بی نقص آن ، مشاهده می کنید که محصول فرهنگ و متنی است" که در آن زاده شدهاست.

علم در بستر زبان و فرهنگ تولید می شود و زبان کنونی آن برساخته ی مردها و متناسب با روند اجتماعی شدن آنهاست. در چنین بستری ارزش دهی مقالات و فعالیت های علمی با سلیقه ای مردانه صورت می گیرد و زنان را تا قرنطینه شدن در محدوده ی فعالیت های کم پرستیژتر و حاشیه ای تر در مجامع علمی پیش می برد.

نتیجه گیری:

برابری کمی حضور زنان در دانشگاهها به معنای برابری تاثیر آنها در تولید علم نیست. با وجود رفع ظاهری موانع حضور زنان در مجامع علمی ، تا تبدیل شدن آنها به سهامداران پرقدرتِ دانش مسیری نه چندان کوتاه در پیش است. نگاه خوش بینانه به وضعیت آنها در فعالیت های علمی نتیجه ای جز توقف و در جا زدن را به دنبال نخواهد داشت. از طرفی کوته نگری است که حضور مختصر آنان در مجامع علمی را به عدم وجود پتانسیل لازم در آنها نسبت داده با محدود کردن حضور آنها در دانشگاهها صورت مسئله را از میان برداریم. حضور کمتر از صد ساله ی زنان در دانشگاهها سندی نیست که به استناد آن رای به توانایی کمتر آنها داد. عوامل تاثیر گذار بر رویکرد های اجتماعی چیزی بیشتر از چند قانون مکتوب و مصوبات رسمی هستند. آنچه ضروری به نظر می رسد لزوم تلاش برای بازشناخت کاستی های ساختار موجود و بهسازی این ساختار برای استفاده ی کلیه ی اهالی دانش است تا تک تک ی فعالین عرصه های علمی با استفاده از کلیه قابلیت های خود در پیشرفت علم موثر باشند.

(0) جامعه شناسی زنان، کلر والاس –پاملا ابوت، ترجمه ی منیژه نجم عراقی، نشر نی ، ص 28

(1) بریجت شریدان در موسسه ی لیدر شیپ اند چینج سیمونز به کار تحقیقاتی مشغول است . وی در کالج بستون در رابطه با تاریخ علم و پزشکی مطالعه میکند .

(2) “STRANGERS IN A STRANGE LAND”: LITERATURE REVIEW OF WOMEN IN SCIENCE

Prepared by Bridgette Sheridan Simmons Institute for Leadership and Change CGIAR Secretariat

Simmons College World Bank 300 The Fenway Washington, D.C.

Boston, MA 02115 April 1998

(3) بحث پیرامون این نکته که تفاوت میان زن و مرد ذاتی است و یا برساخته ی اجتماع ، مربوط به موضوع این مقاله نمی شود و به مباحث پایه ای در فلسفه می انجامد؛ از آنجا که پاسخ به این سوال تاثیری در نتیجه ی بحث ما ندارد از وارد شدن به این بحث خودداری می کنیم.

Sunday, March 02, 2008

میهمانی

همین که این داشت آرام آرام از طعم ژله ی روی میزِ سلف سرویسِ مهمانی می چشید ، آن، لبخند به لب ، لیوان ویسکی در دست به او نزدیک و نزدیک تر شد تا لبهایش به گوش این رسد،
ببخشید خانوم ممکنه برای چند لحظه لبهای شما رو ببوسم، این در حالیکه سعی می کرد با لََوندی دندانهای سفیدش را به نمایش بگذارد ، اجازه داد اندک ژله ی باقی مانده در دهانش به آب شدن ادامه دهد و پس از قورت دادنِ ظریفانه ی آبِ دهانش ، چشمانش را گشاد تر کرد : به نظر پیشنهاد الهام بخشی میاد و با لبخندی لبهایش را به هم فشرد و لبهای آن داشت که جلوترمی آمد.

Monday, February 18, 2008

...

1.شدیدن کشته مرده ی این دوستان همکلاسی هستم که آدم را که شانه به شانه ی یکی از آن نرینه ها که می بینند به طرز بدیهی وار و خودکار سلامشان را قورت می دهند..غلط نکنم حکمی در این مورد داریم که در این وضعیت سلام کردن مکروهی چیزی باشد!

2. یادم نمی رود آن روز را که جلسه داشتیم و تا 2:30 همینطور ادامه داشت و شماها تک تک روی نوک پا، قایمکی می رفتین یه ساندویچ کوکتل از بوفه می خریدین و ساندویچ به لپ پشت صندلیتان دور میزِ دفتر مطالعات بر می گشتین و حتی یه نفرتان هم به فکرش نرسید که یکی برود برای همه تان که بلد نیستید برای نیم ساعت گشنگی بکشید ساندویچ بار بزند. بیاورد دفتر

Sunday, February 10, 2008

...

1.دست که می خواهی بدهی با من اون دستکش های چرمی کوفتیت رو در بیار قبلش
2. از لبخندهای راه دورت متنفرم
3.انقدر احمق نیستم که بلد نباشم خودمو به حماقت بزنم
4.از موارد بالا فقط یکیش مخاطب خاص داره

Wednesday, January 30, 2008

صبح

صبح که به ساعات میانی خود نزدیک شد و پرتو های وحشی اش را به زور از پنجره ی غربی اتاق خواب انداخت تو، زن چاره ای جز تسلیم نداشت؛ چشمانش را تا آخر باز کرد، لبخندی شیطنت آمیزی زد و به عادت همیشگی با فشار تنش را روی تن مرد انداخت؛ «پاشو دیگه بَسِته» ... خواست که با انگشتان کنجکاوش چشمان مرد را به زور باز کند؛ پلکها برخلاف هر روز هیچ مقاومتی نکردند... زن با پوزخند روی قلب مرد گوش خواباند... چشم چرخاند تا پاکت خالی قرصها را روی میز ببیند.. «مزخرف ؛ این همه دیشب واست زر زدم ، الکی گفتی که قانع شدی؛ حقته، ترسوی احمق»، هیکل مرد را با کف پایش آرام از تخت به پایین انداخت و لحاف را با دو دست روی سر کشید.

Friday, January 25, 2008

فلسفه دوزی

آدمهایی که به حکم طبیعت صورت گردی دارند ، به ندرت قادرند روحیه ی پاپ خود را کنار بگذارند و ناگذیر علی رغم گریزهای لحظه ای در همان صورت پاپ و سطحی-مردمی به ابدیت می رسند. این نظریه رو یه روز ثابت می کنیم--> جامعه ی آماری ایران عصر حاضر هستش..

Saturday, January 19, 2008

همبستگی وبلاگنویسان با دانشجویان در بند

وقتی سرت رو کردن توی جوب بیوگرافیتو همون رو آب بنویس
وقتی دستت رو پیچوندن از پشت
رو سطح خارجی حباب بنویس

از می و عشق و گل و گلاب بنویس
*
در بند بودن دوستان عزیزم بازی نیست که شمارش کنم و عده ای را گزینش کنم برای دعوت به بازی؛ از همه ی مخاطبین این سطور
صمیمانه خواهش دارم که در روز 10 بهمن در این طرح شرکت کنند
* قسمتی از ترانه ی آهنگ یره-محسن نامجو

Sunday, January 13, 2008

یک شب که خواب بودم..

من فریاد زدم؛ من تقلا کردم!! با تمام وجود دست و پا می زدم که به سطح آب برسم.. فریاد زدم که بیرون بکشندم ..آنها نشنیدند.. نخواستند که بشنوند.. همه ی تقلایم را .. همه ی دلایلم را که نفس نفس زنان زیر آب فریاد زدم...نشنیدند...حکم را مدتها بود که دور از گوشهای من صادر کرده بودند و یک شب که خواب بودم تمام تنم را فولاد بستند و بیدار که شدم همینجور پایین و پایینتر می رفتم در اقیانوسی کف آن ناپیدا..

Wednesday, January 09, 2008

نیست!

و ناگزیر زمانی می رسد که میبینی همه چیز را قبلن دیده ای
هر چه می شنوی را جایی دیگر و از کسی دیگر و به زبانی دیگر شنیده ای
و هر چه می خواهی نقش کسی را بازی کنی که اینها برایش تازگی دارند ، و نشانی از شعف بیابی در سوراخ کوره های ذهن کسلت، ناکام می مانی
سعی می کنی در میمیک چهره ها ، حالت موها، نحوه های بیان نکته ی جدیدی پیدا کنی ،
نیست
هر صحنه ، هر صدا اجرای مجددی می شود از همان نمایشنامه هایی که روی هم یک کتاب 200 برگی هم نمی شوند
و اگر قرار بود تکراری ها ی درخواستی تنها پخش مجدد می شدند، یک ساله باید درب تما شاخانه تخته می شد

Tuesday, December 18, 2007

خواب عمیق

لحظه هایی هست که باید تصمیم بگیری که دستت را که به زور روی لبه ی پرتگاه نگه داشتی را ول کنی یا همین طور به چنگ زدن ادامه دهی؛ هستند لحظاتی که باید تصمیم بگیری که با کفشهایت جفت پا تک دانه دستی که به آن لبه که تو ایستاده ای و سیگارت را می کشی و منظره ی آن پایین را نگاه می کنی چنگ می زند لگد کنی یا نه! اگر حتم داشته باشی صاحب آن دست چاقوی برنده ای در دست دارد یا شاید که هفت تیری و جبر روزگار حکم می کند که یکی از شما زنده بماند شاید دیگر تردید نکنی در لگد کردن.
آری من لگد کردم ! من دستهای او را بد جوری لگد کردم! اعتراضی نکرد! آخر او اصلن نمی دانست که هفت تیری که در دست دارد برای آدمکشیست. او خیلی ناخواسته و بی دلیل وارد این بازی شده بود! اصلن نمی دانست بازی هم انقدر جدی می تواند باشد! تازه یاد گرفته بود با هم هویج بازی کنیم! ما هویج می خوردیم و هر کس آخرین هویج را می خورد برنده ی بازی بود. چه لذتی از این بازی می برد. صدای قهقه خنده هایش هنوز توی گوشم هست. وقتی می خندید چشمهایش را می بست و لپهایش از دو طرف آویزان می شد!و من می پریدم بغلش می کردم و انقدر فشارش می دادم که نفسش بالا نمی آمد. بله ؛آن روزها هنوز به لبه ی پرتگاه نرسیده بودیم. هنوزچیزهایی که آن دو خدا آمرزیده برایمان گذاشته بودند ته نکشیده بود؛ا دشت بود و جنگل و نسیم و... . اما بی آنکه بدانیم آرام آرام به لبه ی پرتگاه نزدیک و نزدیکتر شدیم!. و همین طور هوا تاریک و تاریکتر می شد و سوز سرما بیشتر و آن پایین گرگها زوزه می کشیدند و یکیمان برایشان بس بود که ساکت شوند. و صدای زوزه ها را که میشنوم دیگر یادم می رود که این بچه هفت سالش بیشتر نیس و تازه خیلی حال می دهد باهاش هویج بازی کردن و خنده هایش شیرین است و... .من خیلی تلاش کردم که یک جوری مخمصه را به خیر و خوشی با هم رد کنیم.. اما خب هیچ کس عین خیالش نبود. آدمها از صدای زوزه ی گرگ به شدت وحشت دارند. در خانه ی تک تک فامیل و آشنا رفتم! یادم نمی رود قیافه ی خاله شکوه ! که با چه لذتی می گفت خاله جان من اگر کاری از دستم بر می آمد دریغ نمی کردم اما خودت خوب می دانی که حاج آقا چقدر به پول خرج کردن من حساس است د برای خودم گردنبند الماس هم بخرم دم بر نمی آورد؛ اما وای به روزم اگر یه پاپاسی به کسی صدقه بدهم.. آری من آنشب خیلی گریه کردم. عمه ها که من را به خانه شان راه هم ندادند ؛ طفلکی ها رویشان نمی شد توی رویم به من نه بگویند! آخر می دانستند قضیه با یه قران دو زار سرهم نم آید. حرفهای مادربزرگ را حالا که از اینجا نگاه می کنم می گذارم از روی حماقت و خنگی .می گفت ! تاجماه خانومِ اصغر آقا اینها هم که بابا ننه اش مردند تا آخر عمرش را گذاشت که خواهر برادر صغیرش را سامان دهد و هیچی از زندگی نفهمید. من نمی خواستم هیچی از زندگی نفهمم . نمی خواستم جایزه ی قربانی ترین دختر معصوم قرن را دریافت کنم . نمی توانستم انبوه کتابهای نخوانده ام ؛ نقاشیهای نکشیده ام را دور بریزم و صبح تا شب کار کنم که دوزاری در بیاورم تا این از آب وگل در آی و راهش را بکشدو برود و من بمانم و گیسهای سفید و یک مشت عقده های باز نشده. من خواستم که تلاش خودم را بکنم برای غرق نشدن ! جفت پایش را توی چشمهایم فرو کرده بود و از خواب بیدارم کرده بود که ببرمش شهربازی. و من همه ی فکرم پیش موعد اجاره ی عقب افتاده بود و اتوبوس که داشت نزدیک می شد من کار خاصی نکردمِ فقط نرفتم جلو که کنارش بکشم و الان که برسم خانه می دانم که اگر سیم تلفن را بکشم و آیفون را قطع کنم ِ تا هر وقت که بخواهم خواهم خوابید! ‍‍

Monday, December 10, 2007

از مردن و سرودن

حتی مرده ها هم گاهی یادشون می ره که سالهاست که مردن؛ به همین سادگی. زنبور کارگر به حکم طبیعتش هرگز طعم هماغوشی را نمی چشد...