It is 22:55 and it gonna calm down in few seconds... بابا پشت تلفن مکث کرد و در حالیکه سعی می‌کرد بغض خودش رو پنهان کنه گفت پس بالاخره دختری از ایران رفت آمریکا، داشتم ریز ریز گریه می‌کردم، ...

Wednesday, May 08, 2013

افسوس

در زندگی زنانه ام همیشه جای خالی یک خواهر بزرگتر را احساس کرده ام؛
یک زن دیگر که هورمون ها و احساس های زنانه ی من را بشناسد و بتوانم درباره ی ماجراهای عاشقانه ام با او صحبت کنم و ماجراهای عاشقانه ی او را بشنوم و دانسته های خود را از قلمرو ناشناخته افزایش دهم. گاهی نظرش را جویا شوم درباره ی یک فرد یا تصمیم درباره ی یک فرد.
این جای خالی همیشه خالی می ماند...

Sunday, March 24, 2013

در آستانه درنگ می کنم
نگاهی گذرا به سرسرا می اندازم
جمعیت و هیاهویشان را از نظر می گذرانم 
بر می گردم به سمت پله های پشت بام
نزد تو می آیم تا کمی به آسمان پرستاره خیره شویم

Sunday, December 16, 2012

فراغت

اگر احیانا از پاییز دیگه رفتم یه جایی که کسی دور و برم نبود اولین کاری که می کنم اینه که عکس یه پسر لخت رو بذارم بک گراند لپتاپم؛ حتما سعی می کنم یه خونه ی مستقل اجاره کنم و هم خونه ای نداشته باشم، بعد تو خونه لخت میگردم
می خوام یه کم برای خودم باشم، دنیا به .... نباشه
فراغت می خواهم؛ نه بیکاری؛ فراغت، فراغت از خاله زنک بازی ها و مقایسه کردن ها  

Monday, November 05, 2012

ویرانی باغ

کاش با دیدن باغ از خود بی خود نشویم،
کاش دیده باشیم که وسعت باغ برای گام های من و تو کم است
کاش بترسیم و سیب را نچینیم
کاش تصور بوسه ات بر گیسوانم از رویاهای شبانه فراتر نرود
کاش به همین پچ پچ ترسان و نگاه های دزدیده بسنده کنیم
  کاش بدانیم که محکوم است به ویرانی  آن باغی که از هر سو بیابانش در آغوشش گرفته

Wednesday, September 05, 2012

درد


آن قطره ی نازک درد ذره ذره از درون مرا می کاود و پیش می رود

آنچنان که پوسته ام نازک و سست، به فرم حدی از پوچی می­گراید

خالی درون من اما دیواره هایی درخشان و صیقلی می­یابد

و قطره در انعکاس دیواره­ها بسیار می گردد

Wednesday, May 16, 2012

یک روز دستهایت خشک شدند
یک روز دستهایت بخار شدند و به هوا رفتند
یک روز به نبودن دستهایت عادت کردم
یک روز نبودن دستهایت برایم دلپذیر شد 

Friday, April 20, 2012

ده گام عملی برای بازیابی پس از پایان یک رابطه عمیق و متعهدانه

گام اول: به طور کامل و عمیق عزاداری نمایید. از عصبانیت، ناراحتی و افسردگی خود نترسید. ممکن است نگران شوید که این احساسات تا ابد جان شمارا تحت شعاع قرار می دهند. اما اطمینان داشته باشید که این احساسات عمیق تا ابد باقی نخواهند ماند. تلاش نکنید که خود را از این افکار رها کنید.

گام دوم: برای آینده ای که برای آن رابطه متصور بودید و هم اکنون با اتمام آن از بین رفته است نیز عزاداری کنید. سپس به خود بگویید اصل موضوع از بین نرفته است و شما در آینده با شخص دیگر یا به تنهایی آن آینده را محقق خواهید کرد.

گام سوم: برای کسانی در زندگی خود که گوش شنوا دارند صحبت کنید. باید بتوانید هر وقت که می توانید مسائلی که ذهن شمارا اشغال کرده اند را بیرون بریزید. فرد مقابل باید کسی باشد که به دنبال ارائه ی راه حل یا پیشنهاد نباشد و یا به فکر نصیحت شما نباشد.(بهترین گزینه یک مشاور مورد اعتماد است که با وی احساس راحتی می کنید).

گام چهارم: آنچه در رابطه روی داده است را تحلیل کنید. سعی کنید بدون آن که خود یا  طرف مقابلتان را شماتت کنید، صادقانه موضوع را بررسی کنید. دینامیک اتفاقاتی که در رابطه افتاده و همچنین سیر اتفاقات را برای خود واکاوی و تحلیل کنید.

گام پنجم: به دلیلی که آن پارتنر را برای خود انتخاب کردید پی ببرید. مسلما "عشق" دلیل درستی برای این شروع نبوده است. در پس این کلمه ی سه حرفی می تواند دلایل زیر باشد:
1- نیاز عمیق به دوست داشته شدن.
2-  تلاش همیشگی برای پیدا کردن یک نفر و "نگه داشتن وی" و یا "تغییر دادن وی".
3- ترس از تنها ماندن.
...

گام ششم:  طرف مقابلت را ببخش، خودت را ببخش.
حالا زمان بخشش است. شما و طرف مقابلتان همه ی تلاشتان را برای نگه داشتن رابطه کردید. درک کنید که زمانی که در حال آزار یکدیگر بودید، در واقع داشتید همه ی تلاشتان را برای بهبود اوضاع می کردید. این را هم در نظر داشته باشید ممکن است برخی از حرکت های طرف مقابل در واقع دفاع از خود و انتقام جویی بوده که در آن شرایط طبیعی بوده است. بخشش همه ی اینها به شما کمک میکنید ذهن خود را آزاد کنید و به سوی آینده گام بردارید.

گام هفتم: از طرف مقابل (پارتنر سابقتان) فاصله بگیرید.
برای اینکه بتوانید به طور کامل غم خود را تسکین دهید و به ادامه ی زندگی بپردازید لازم است حداقل سه  یا شش ماه هیچ گونه ارتباطی با طرف مقابل نداشته باشید و حتی خبری از او نداشته باشید.

گام هشتم: یک گروه پشتیبان پیدا کنید.
این گروه می تواند یک تشکل عرفانی، یک گروه اینترنتی و یا گروهی از دوستان باشد که شما را درک کند و پشتیبانی نماید. اطمینان حاصل کنید که این گروه به اتفاقی که برای شما افتاده است واقف است.

گام نهم: همه چیز درباره ی خودتان در رابطه را فرا بگیرید.
به طور کامل درک کنید که چه چیز از رابطه می خواهید، برای احساس رضایت چه نیازهایی دارید و چه چیزهایی برای شما قابل پذیرش نیستند.

گام دهم: مراقب خود باشید.
مسلما شرایط جدایی شرایط سختی است و با استرس و مشکلات روحی همراه است که جسم شما را تحت شعاع قرار می دهد. نیاز دارید که در این شرایط مراقبت کاملی از خود داشته باشید. حجم کاری خود را کم کنید، غذای مناسب بخورید، ورزش کنید و استراحت کافی داشته باشید. یک ماساژ مناسب و یا شرکت در کلاس های خلاقانه و تفریحات مناسب نیز می تواند مفید باشد.

ترجمه ی آزادی از : http://www.thirdage.com/divorce/10-steps-to-recover-from-a-divorce-or-breakup

Friday, December 02, 2011

زنده ماندن

باد می وزد و ما همین طور که سرهایمان را با دستها پوشانده ایم زنده ماندن را می آموزیم..

Wednesday, August 17, 2011

جوانه

هر چقدر که چنگ می زنم و چشمانم را از جا میکنم و در یک گوشه می خشکانم  باز چشم دیگری در حفره ی زیر ابروانم سبز می شود.

Tuesday, May 17, 2011

نامردن ولی حقشونه

آدمها هر چی دوست دارن می تونن بگن،
 این تنها حق مسلمشونه
تنها حق مسلمشون

Wednesday, February 02, 2011

پرواز

و بیچاره ای که به شوق پروازآموختن بالهایش را فروخته باشد.

Sunday, January 02, 2011

مردمان


مردمان پایینتر از خط وسط چراغهایی نیمه خاموشند اندرون دشتی مملو از کثافت
این گونه نیست که آنها نیندیشند و یا نفهمند
آنها تنها فریاد نمی زنند مثل من دغدغه هایشان را
و از عالم و آدم طلبکار نیستند
آنها یاد گرفته اند که نیمه شب ها فکر کنند و فردا صبح
چای سرو کنند برای آقای رییس و اصلن به روی خودشان نیاورند خیلی چیزهارا
مردمان کوچه و بازار خیلی چیزها می فهمند
خوب می فهمند که چه باید کرد وقتی اوضاع خیلی خراب است
که تقصیر چه کسی نیست
 بهتر از من:
که تشکلی به اسم خانواده مسئولیت وصول طلب اینجانب را از کائنات به گردن گرفته است
آنها به خوبی دانسته اند که فریاد تنها در خواب شیرین است
و یگانه رفیق وفادار اشکها بالشی است که به زیر سر می گذاری
و زندگی بسیار بسیار تلخ است
آنها می دانند که کسی که زیاد حرف می زند، کمتر فهمیده
تفاوت آدمها را می فهمند
درد زمانه را می دانند
ناتوانی بشر را آگاهند
آنها شاید خیلی چیزها راهم ندانند
اما حضورشان را منتی بر بشریت نمی دانند
و وجودشان اثر مثبتی بر چرخه ی حیات دارد

Thursday, November 25, 2010

بیخودی

سالها بعد، وقتی تمام مردمان شهر برای مراسم خاکسپاری "خدا" به خیابانها می ریزند،
 من لبخندزنان از لب پنجره نگاهشان می کنم و برای خیلیمین بار به خود قول می دهم که دیگر چای داغ نخورم تا بیشتر عمر کنم

Tuesday, November 16, 2010

دار

وقتی نمی تونی از طنابی که  دم دستته بالا بری،
خودتو ازش حلق آویز کن

Saturday, October 09, 2010

هر روز

هر روز که خواب هيکل سنگينش را از تنش برميداشت، بايد شروع مي کرد به کندن زائده هايي    که در طول شب در گِل بسترش ريشه دوانده بود و تنش را به بستر ميخکوب مي کرد
 ابزار مخصوصش را از کنار دستش برميداشت و به جان بندهاي گوشتي  تَنَش مي افتاد
هفده هجده ساعت بعد خسته و خونين به خواب مي رفت    

Tuesday, September 28, 2010

یواشکی

من از پشت پرچین تورو دیدم


من تورو یواشکی از لای آهن پاره ها دیدم

از دست من قایم نشو، من تورو دیدم

تو رو دیدم دیدم فرار نکن منو نیگا کن

بیا به من کمک کن که این دیوار رو سوراخ کنیم

نه، بیا با هم از این دیوار بالا بریم

بیا بالای دیوار تا دستامون بتونن لمس کنن هم رو

Friday, August 27, 2010

مرگ فکر

وقتی عقربه های ساعت را در کله ات می جوشانی برای سیر کردن شکم
دیگر نه می توانی که گذر زمان را بفهمی
 و نه فرصت داری که برای فهمیدن از کله ات استفاده نمایی

Thursday, August 12, 2010

بی وزنی

دستان خشک شده ام را به سقف می چسبانم


کله ام را از انتهای ستون فقراتم آویزان می کنم

پاهایم در خالی اتاق فرصت پرواز می یابند

وزن که فرو می ریزد، نیاز به پرواز بیمعنا خواهد بود

Thursday, July 22, 2010

در آرزوی نبودن

چشمانش آرام آرام در کاسه ی تنش ته¬نشین می شوند


لبهایش همچون دهانه¬ی کیسه ای گشاد می شود و

شکم بادکرده و بی رمقش چون کاسه روی چرخ کوزه گری  روزگار، به هدف  می رقصد
و سر، چشم ها، گوشها و مخیله اش را در خود حل می کند..

Tuesday, July 06, 2010

گریزی نیست

از این شهر نمی توان گریخت
از شبهای بلند  این شهر، از آفتاب سوزان این شهر، از پیاده روهای یخ بسته ی این شهر گریزی نیست
از چنارهای بلند، از آسمان خاکستری
از بخار عرق قطره شده بر روی بینی دخترکی که لبهای سرخش می گوید فقط یکی بخر و دستهای داغش را به جیبهای لباست می کشد به کجا می توان گریخت؟
با زمینِ خاک بازی کودکی ات که هنوز هم با ردشدن از کنارش به فکر فرو می روی چه می کنی؟