It is 22:55 and it gonna calm down in few seconds... بابا پشت تلفن مکث کرد و در حالیکه سعی می‌کرد بغض خودش رو پنهان کنه گفت پس بالاخره دختری از ایران رفت آمریکا، داشتم ریز ریز گریه می‌کردم، ...

Friday, May 15, 2015

اثاث کشی

قبل‌ترها همیشه از اثاث کشی فرار کرده بودم، می‌ترسیدم از اثاث کشی، مثل ترسم از قبرستون، مثل ترسم از خدافظی
موقع اثاث کشی که می‌شد یه دفعه یادم می‌آفتاد که امتحان دارم، پروژه دارم‌، خونواده رو می‌پیچوندم می‌رفتم خونه‌ی دوستام، می‌پیچوندم خلاصه
اومدم که اینطرف، موقع اولین اثاث کشیم همه‌اش انتظار داشتم از یه نفر که اونموقع پارتنرم بود بیاد و کمکم کنه برای اثاث کشی، که البته اون سفر بود و من موندم یه خونه پر از خرت و پرت بدون هیچ دست و پایی برای جمع و جور کردنشون، همه‌اش انتظار داشتم یکی بیاد همه‌چی رو سر و سامون بده و من بشینم درسمو بخونم
این‌بار که دومین اثاث کشیمه خیلی اوضاع عوض شده، بهش به چشم یه پروژه نگاه کردم و از یه هفته قبل شروع کردم به بسته بندی، همه‌چی رو برنامه‌ریزی کردم و اصلن فکر نمی‌کردم انقدر راحت می‌شه با قسمت بندی کارها و مدیریت، آسونش کرد
به این اثاث کشی و انجام اون با موفقیت به چشم یک دستاورد نگاه می‌کنم

Tuesday, January 27, 2015

یه بغل گرم گرم

تازه که رسیده بودم اینجا سه تا جعبه به دستم رسید از خواهرم، پنج سال بود ندیده بودمش، دلتنگی پنج ساله اش رو داخل سه تا جعبه گذاشته بود، جعبه ها رو که باز می کردم همه ی خاطرات زنده می شدن
هنوز هم هر وقت بسته ای از خانواده می رسه همون حس رو دارم
حس یه بغل گرم گرم

Thursday, December 25, 2014

مستی

از مستی بدم میاد، چون منو یاد همه‌ی لحظه‌های قشنگی میاره که واسه‌ی من خیلی خاص بودن و برای تو فقط یه تجربه‌ی جالب دیگه بودن

Sunday, December 07, 2014

دزد خنده

گاهی اتفاق‌هایی تو زندگی می‌افته که بزرگت می‌کنه، متفاوتت می‌کنه، انقدر که دیگه سخت می‌تونی وارد بازی آدم‌ها بشی
گاهی دست تقدیر یه جوری خنده رو از رو لبهات می‌دزده که دیگه هرچی می‌گردی پیداش نمی‌کنی
گاهی خودت رو اینجور راضی می‌کنی که متفاوتی

Friday, November 07, 2014

باهم بودنمان

اتفاق خاصی نیفتاده است
فقط آنچه میان من و تو بود یا گمان می‌کردم که بود تمام شده‌است
یک سری کلمات بی‌معنا شده‌اند 
یک سری اشارات تهی شده‌اند

 مثل غذایی که بی موقع زیرش را خاموش کرده باشند و رها کرده باشند روی اجاق
باهم بودنمان خیلی زود از دهن افتاد

Saturday, October 11, 2014

I love this life!

عدم وابستگی
یه تعادل نسبی 
خود آ بودن

بدونی که داری چیکار می‌کنی
بدونی که با چه سرعتی می‌تونی بری
بدونی تا کجا می‌تونی بری
بدونی حداقل تا کجا برسی اوکی هستش

درس خوندن توی کافه
صدای گیتاری که یه نفر اون طرف نشسته و داره می‌زنه
خستگی از مسابقه‌ی فوتبال و حس خشودی که بازی رو بردین
دیگه مهم نیست چیز دیگه‌ای
ممکنه آشنایی ببینی  بگی میخوای شام با من بخوری
آشنا بگه آره یا با مهربونی بگه نه برنامه دیگه‌ای دارم
و تو درهر صورت از شام لذت می‌بری

و به این فکر می‌کنی فردا صبح زود کل باغچه رو بیل بزنی و آماده کنی برای کاشتن سبزی‌های پاییزی!

Thursday, October 02, 2014

در بودن و حذر کردن

باید حذر کرد
باید حذر کرد و خاموش ماند
گفت و گو چاره‌ساز نیست، چرا که زبان مشترکی در کار نیست
چرا که تلاشی نخواهی‌کرد که به زبان من سخن بگویی
چرا که اگرچه فصل سرد سالهاست که حکمفرماست، اما
دست من هنوز گرم است، و اشکهایم، و گونه‌هایم زیر سیل اشک
و شور زندگی هنوز در من جاریست
    و هنوز نمی‌خواهم این شور را زیر پوتین‌های فولادی قدرت و منطق نابود کنم 

ایستادگی روی دست

دستهایم باید که طاقت بیاورند
پاهایم خیلی وقت است که وا داده‌اند
روی دستهایم راه می‌روم مدتهاست
آهسته‌تر، شمرده‌تر، لرزان‌تر 
ولی هنوز باز نایستاده‌ام

Wednesday, September 24, 2014

خونه‌ی جدید

بزرگترین اشتباهی که ابتدای ورودم به این ور دنیا کردم این بود که خونه‌ی تک نفری گرفتم، دیوارهای خالی خونه و تلاش‌های یک‌نفری برای تبدیل کردن اون مکعب تو خالی به یک خونه، اون‌هم برای من بی‌تجربه و غریبه بشدت من رو خسته کرد 
حالا بعد از یک سال با اومدنم به این خونه‌ی شلوغ و پر سروصدا خیلی بهتر دارم  به عادت‌های همیشگیم بر می‌گردم
 این که یک اتاق از یک خونه‌ی بزرگ رو دارم بشدت نزدیک به زندگیم با خونواده در اکباتان هستش: اتاق شخصی بزرگ و خونه‌ی دوبلکس. شنیدن  صدای حرف زدن آدمها از پذیرایی، وقتی هدفون رو از تو گوشت یه لحظه برمی‌داری  دلگرم کننده‌اس
امشب روی یه مسئله گیر کرده‌بودم، رفتم توی پذیرایی و روی ریکلاینر نشستم و حلش کردم: انگار سقف بلند خونه یا حس اینکه پشت درهای بسته‌ی هر یک از اتاقها یه نفر داره نفس می‌کشه اعصابمو آروم می‌کنه

تجربه‌ی بسیار قشنگیه زندگی کردن با آدم‌ها از فرهنگ‌ها و طرز تفکرهای مختلف: و آدم چقدر بیشتر زندگی رو  می‌شناسه، و یاد می‌گیره که با هر آدمی قدر خودش رفتار کنه و از هر آدمی قدر خودش انتظار داشته باشه 

Friday, September 12, 2014

من

 من بسیار سختگیرم و بسیار نکته‌سنج 
و جمعیت خسته می‌کند مرا
من طاقت اشتباه تک تک آدم‌ها را ندارم
حماقت آدم‌ها کلافه‌ام می‌کند
  من ترجیح می‌دهم پشت میزتحریرم بنشینم و چای بخورم
  یا با چند نفر خیلی خاص‌تر از خودم هفته‌ای یک‌بار یه بار بروم بار البته با کلی برنامه‌ریزی قبلی 
 گاهی هم با کسی که خیلی خاص باشد تنها باشم و اگر هم نشد یک کتاب بگیرم دستم و ولو بشوم روی تخت
و پیش خودم فکر کنم که من چقدر خاص هستم!

Sunday, September 07, 2014

تردید

شاید من اشتباه می‌کنم
شاید اشتباه آمده‌ام
شاید زیر این پرده‌ی مخمل فیلی نیست
شاید باید مثل همان وقت که دانستم خدایی در کار نیست، 
قد بکشم تا پنجره‌ی سقفی و همه‌ وزن خود را روی مچ دستانم بیندازم  و این کلبه را از راه سقف  ترک کنم

Thursday, August 28, 2014

هشدار!

داشتم آرشیو مسیج‌های فیس‌بوکم رو نگاه می‌کردم دیدم یکی یه مسیج زده بوده و در مورد یه آدمی که من به مدت خیلی کوتاهی باهاش آشنا بودم و کلن آدم شیاد و پدرسوخته‌ای بود سوال پرسیده، شخص مورد نظر توی پیامش نوشته بود که فرد شیاد به عنوان رزومه  گفته که با من همخونه‌ای بوده و من اصرار داشتم که با خودم بیارمش خارج از کشور!! این موضوع خیلی من رو به فکر فرو برد! ما حتی برای کوچکترین ارتباطی که با آدمها داریم مسئولیم وگرنه پس‌فردا بعنوان رزومه ممکنه ازمون سوء استفاده بشه!!

Saturday, August 02, 2014

واقعیت

گاهی لازم است که چَک بخوری تا حواست سر جایش بیاید،
 تا چشمانت را باز کنی ببینی کجا ایستاده‌ای و با چه کسانی ایستاده‌اند
تا بار گرانبها و دردناک انسانیت را بر گردن بگیری

میان دنیای رنگارنگ کودکی و دنیای جدی بزرگسالی ضربات محکم لگد و تو دهنی هستند
   برای خیلی‌ها این آستانه هیچ گاه  و برای خیلی‌ها خیلی زود رخ می‌دهد

شاید باید شکایت را به پدر ببرم که زودتر از اینها من را با واقعیت مواجه نکرده بود ...

Tuesday, July 22, 2014

مسابقه‌ی حرف نزدن

مسابقه‌ی حرف نزدن است میان من و تو،
هر کس بیشتر حرف نزند
هرکس بیشتر دلتنگی‌هایش را به ته دلش بدوزد و بهتر لبخند بزند از الکی، برنده می‌شود

Monday, July 14, 2014

فراموشی

یه جایی می‌رسی که دیگه دوس نداری کسی رو قانع کنی،
فقط دوس داری یه گوشه بشینی و نگاه کنی
دوس نداری راجع به خیلی چیزا با آدما صحبت کنی،
با بقیه بودن فقط برات این جذابیت رو داره که یه مدت خودت رو فراموش کنی

Monday, June 09, 2014

خاطرات تلخی که کهنه نمی‌شن

اون شب‌ها رو هیچ وقت یادم نمی‌رن 
شب از نیمه می‌گذشت ولی خواب به چشمام نمی‌اومد
دوست نداشتم برم به رختخواب 
باورش سخت بود
تصور تنهایی خوابیدن قابل باور نبود
   باورش سخت بود که کسی که همه‌ی زندگیمو براش قمار کرده بودم 
دیگه نمی‌خواست هم تختخوابی من باشه.... 

Tuesday, May 20, 2014

هیچ کس نخواهد فهمید

گاهی فقط باید چشمانت را ببندی و بگویی این هم می‌گذرد، گاهی باید حتی به معانی جملاتی که دیگران به تو می‌گویند فکر نکنی، گاهی باید خیلی چیزها را درون خودت کشته فرض کنی، گاهی.

Tuesday, May 06, 2014

یاد بابا

بابا دیگه نمیخوام دانشمند بشم بابا میخوام بیام پیشت
دیگه میخوام هر شب بشینم باهات تخته بازی کنم
بابا پایه میشم هرشب با هم بریم پیاده روی

Tuesday, April 29, 2014

قرار بود یه روز قشنگ بیاد
قرار بود یه روز بیاد که بابا کار ساختمون سازی نداشته باشه
قرار بود یه روز بابا بیاد اینجا با هم کشاورزی کنیم
قرار بود یه روز بیاد که با خیال راحت مثل اون قدیما همه دور هم باشیم

Friday, April 25, 2014

بابا

اتفاق ناگواری بود، 
همه متاثر شدند و بشدت اظهار همدردی کردند
حادثه به خودی خود دردناک بود و موقعیت من در هنگام مواجهه با آن تاثر برانگیز
اما برخی بیشتر می‌دانستند که بابا چقدر برای من خاص بود و رابطه‌ی من و بابا چقدر منحصر به فرد
آنها بیشتر متاثر شدند و کلمات قشنگتری برای همدردی به‌کار بردند