It is 22:55 and it gonna calm down in few seconds... بابا پشت تلفن مکث کرد و در حالیکه سعی می‌کرد بغض خودش رو پنهان کنه گفت پس بالاخره دختری از ایران رفت آمریکا، داشتم ریز ریز گریه می‌کردم، ...

Sunday, December 31, 2006

با عجله داشت رد می شد. یه عالمه بار دستش بود..چشاش بهت زده بود و صورتش به هم ریخته دندوناش تقلا می کردن برای نگه داشتن چادر روی سرش .حدودن 35 ساله به نظر می رسید . ازش وقتی واسه صحبت خواستم با مظلومیت سر تکان داد .جریان امضاها رو تعریف کردم با همون لحن مظلوم و نا چارش گفت آخه من سواد ندارم !گفتم برات توضیح می دم : شروع کردم از قوانین گفتن:هنوز هیچی نشده گفت:نه آقای ما خوبه نمی خوام طلاق بگیرم!باهم صحبت کردم ..از اینکه آقاش همیشه نیست. از دیه ..شهادت ..سن تکلیف حقوقی. .دختر داشت .گفتم تو که نمی خوای اونم مثل تو بشه ..گفت نه ..اون باید درس بخون بره سر کار..ازش قول گرفتم که بره نهضت .گفت شروع کرده .امضا کرد و جدا شدیم..

1 comment:

بندریا said...

سلام
تو چقدر تو فیلمی دختر
نکنه با ممد آمریکایی نسبتی داری مطمئنم اگه با ادبیات خودت پیام بنویسم با خودت میگی این پسره چه بی ادبه و کامنتم رو تائید نمیکنی نوشته هات روح دارن اما یه روح مریض بیا تو حس اینقدر ادای دپرسا رو در نیار حیفم میاد دختری مثه تو با این وسعت دید تو این نخواستنی ها غرق بشه قدرو ارزشت خیلی بیشتر از این حرفاست بیا صحنه به امثال تو نیاز داره گند نزن به استعدادت منتظرم