It is 22:55 and it gonna calm down in few seconds... بابا پشت تلفن مکث کرد و در حالیکه سعی می‌کرد بغض خودش رو پنهان کنه گفت پس بالاخره دختری از ایران رفت آمریکا، داشتم ریز ریز گریه می‌کردم، ...

Monday, December 11, 2006

همیشه وقتی بیرون از این اتاق صداها بالا می گیره این صحنه می افته تو چشام و ول نمی کنه
داشت با تلفن حرف می زد پگاه می خواست بره تو اتاق.. هی در رو هل می داد.. .. ..با یه دستش گوشی رو گرفته بود وبا دست دیگش در رو..پگاه 3 سالی داشت . پای پگاه رفت رو ی شیشه و اندازه کف دست خون کف پای سفید کوچیکش رو گرفت..باید می اومدن از تو اتاق بتادین بر می داشتن.. در اتاق رو باز نکرد ..و پگاه رو هل داد عقب..و اون داشت با تلفن حرف می زد..
حق طبیعیش بود که با تلفن حرف بزنه؟معلومه..حق طبیعی پگاه بود که بیاد تو اتاق؟اختلاف سنی 14 سال بین فرزند ارشد و فرزند آخر در یه خونه ی کوچیک با امکانات محدود یعنی تضاد..یعنی سرکوب فردیت..یعنی سعی کن که زنده بمونی و سر کوب شو..یعنی تقلا..یعنی یه مادر خسته..یعنی یه پدر عصبی..یعنی تضاد با گروه هم سالان..یعنی در هم ریختن نسل ها....یعنی....
..

1 comment:

ali said...

kheili sholoogh bood in postet ... man ke hichi azash nafahmidam ... (irad az invare khatte ... jeddi nagir) vali vaghean ghashangh minevisi ... midooni ... ghosse ... ye hesse ajibe gham engar ... too khialam tassavoret mikonam ... cheshmaye khis ... mojhe haye be ham chasbideh ... hesse deltangi ... ba moohaye meshki ... oy ... dare ziad mishe ... bazam miam ... bye