Friday, December 02, 2011
Wednesday, August 17, 2011
جوانه
هر چقدر که چنگ می زنم و چشمانم را از جا میکنم و در یک گوشه می خشکانم باز چشم دیگری در حفره ی زیر ابروانم سبز می شود.
Tuesday, May 17, 2011
Wednesday, February 02, 2011
Sunday, January 02, 2011
مردمان
مردمان پایینتر از خط وسط چراغهایی نیمه خاموشند اندرون دشتی مملو از کثافت
این گونه نیست که آنها نیندیشند و یا نفهمند
آنها تنها فریاد نمی زنند مثل من دغدغه هایشان را
و از عالم و آدم طلبکار نیستند
آنها یاد گرفته اند که نیمه شب ها فکر کنند و فردا صبح
چای سرو کنند برای آقای رییس و اصلن به روی خودشان نیاورند خیلی چیزهارا
مردمان کوچه و بازار خیلی چیزها می فهمند
خوب می فهمند که چه باید کرد وقتی اوضاع خیلی خراب است
که تقصیر چه کسی نیست
بهتر از من:
که تشکلی به اسم خانواده مسئولیت وصول طلب اینجانب را از کائنات به گردن گرفته است
آنها به خوبی دانسته اند که فریاد تنها در خواب شیرین است
و یگانه رفیق وفادار اشکها بالشی است که به زیر سر می گذاری
و زندگی بسیار بسیار تلخ است
آنها می دانند که کسی که زیاد حرف می زند، کمتر فهمیده
تفاوت آدمها را می فهمند
درد زمانه را می دانند
ناتوانی بشر را آگاهند
آنها شاید خیلی چیزها راهم ندانند
اما حضورشان را منتی بر بشریت نمی دانند
و وجودشان اثر مثبتی بر چرخه ی حیات دارد
Thursday, November 25, 2010
بیخودی
سالها بعد، وقتی تمام مردمان شهر برای مراسم خاکسپاری "خدا" به خیابانها می ریزند،
من لبخندزنان از لب پنجره نگاهشان می کنم و برای خیلیمین بار به خود قول می دهم که دیگر چای داغ نخورم تا بیشتر عمر کنم
من لبخندزنان از لب پنجره نگاهشان می کنم و برای خیلیمین بار به خود قول می دهم که دیگر چای داغ نخورم تا بیشتر عمر کنم
Tuesday, November 16, 2010
Saturday, October 09, 2010
هر روز
هر روز که خواب هيکل سنگينش را از تنش برميداشت، بايد شروع مي کرد به کندن زائده هايي که در طول شب در گِل بسترش ريشه دوانده بود و تنش را به بستر ميخکوب مي کرد
ابزار مخصوصش را از کنار دستش برميداشت و به جان بندهاي گوشتي تَنَش مي افتاد
هفده هجده ساعت بعد خسته و خونين به خواب مي رفت
ابزار مخصوصش را از کنار دستش برميداشت و به جان بندهاي گوشتي تَنَش مي افتاد
هفده هجده ساعت بعد خسته و خونين به خواب مي رفت
Tuesday, September 28, 2010
یواشکی
من از پشت پرچین تورو دیدم
من تورو یواشکی از لای آهن پاره ها دیدم
از دست من قایم نشو، من تورو دیدم
تو رو دیدم دیدم فرار نکن منو نیگا کن
بیا به من کمک کن که این دیوار رو سوراخ کنیم
نه، بیا با هم از این دیوار بالا بریم
بیا بالای دیوار تا دستامون بتونن لمس کنن هم رو
من تورو یواشکی از لای آهن پاره ها دیدم
از دست من قایم نشو، من تورو دیدم
تو رو دیدم دیدم فرار نکن منو نیگا کن
بیا به من کمک کن که این دیوار رو سوراخ کنیم
نه، بیا با هم از این دیوار بالا بریم
بیا بالای دیوار تا دستامون بتونن لمس کنن هم رو
Friday, August 27, 2010
مرگ فکر
وقتی عقربه های ساعت را در کله ات می جوشانی برای سیر کردن شکم
دیگر نه می توانی که گذر زمان را بفهمی
و نه فرصت داری که برای فهمیدن از کله ات استفاده نمایی
دیگر نه می توانی که گذر زمان را بفهمی
و نه فرصت داری که برای فهمیدن از کله ات استفاده نمایی
Thursday, August 12, 2010
بی وزنی
دستان خشک شده ام را به سقف می چسبانم
کله ام را از انتهای ستون فقراتم آویزان می کنم
پاهایم در خالی اتاق فرصت پرواز می یابند
وزن که فرو می ریزد، نیاز به پرواز بیمعنا خواهد بود
کله ام را از انتهای ستون فقراتم آویزان می کنم
پاهایم در خالی اتاق فرصت پرواز می یابند
وزن که فرو می ریزد، نیاز به پرواز بیمعنا خواهد بود
Thursday, July 22, 2010
در آرزوی نبودن
چشمانش آرام آرام در کاسه ی تنش ته¬نشین می شوند
لبهایش همچون دهانه¬ی کیسه ای گشاد می شود و
شکم بادکرده و بی رمقش چون کاسه روی چرخ کوزه گری روزگار، به هدف می رقصد
و سر، چشم ها، گوشها و مخیله اش را در خود حل می کند..
Tuesday, July 06, 2010
گریزی نیست
از این شهر نمی توان گریخت
از شبهای بلند این شهر، از آفتاب سوزان این شهر، از پیاده روهای یخ بسته ی این شهر گریزی نیست
از چنارهای بلند، از آسمان خاکستری
از بخار عرق قطره شده بر روی بینی دخترکی که لبهای سرخش می گوید فقط یکی بخر و دستهای داغش را به جیبهای لباست می کشد به کجا می توان گریخت؟
با زمینِ خاک بازی کودکی ات که هنوز هم با ردشدن از کنارش به فکر فرو می روی چه می کنی؟
از شبهای بلند این شهر، از آفتاب سوزان این شهر، از پیاده روهای یخ بسته ی این شهر گریزی نیست
از چنارهای بلند، از آسمان خاکستری
از بخار عرق قطره شده بر روی بینی دخترکی که لبهای سرخش می گوید فقط یکی بخر و دستهای داغش را به جیبهای لباست می کشد به کجا می توان گریخت؟
با زمینِ خاک بازی کودکی ات که هنوز هم با ردشدن از کنارش به فکر فرو می روی چه می کنی؟
Wednesday, April 21, 2010
چیستی ِترجمه
ترجمه تلاش مترجم است برای بازگو کردن حسی که از آبتنی کردن در فرآورده های ذهنی یک نویسنده وی را فرا گرفته.
Friday, April 02, 2010
در راه ساختار منطقی
این وحشتناک است که اکثریت قریب به اتفاق دخترهای دور و برم تمرکز کافی برای فعالیت های ذهنی روزمره را ندارند(این را از یک دست ورق بازی کردن با آنها می توان فهمید)
وحشتناک تر این که همین ها اسم فمنیسم که می آید آب از لب و لوچه شان راه می افتد و به هیچ وجه صحت جمله ی بالا را نمی پذیرند و جمله ی بالا را ضد فمنیستی می دانند، صورت مسئله را با حق طلاق و مطرح کردن درز بین دو سینه در انظار عموم و رد سایر مظاهر مرد سالاری در مرزهای جامعه ی بومی خود پاک می کنند. وجه اشتراک همه ی اینها یک نوع آنتی-رئالیسم یا شاید فانتزی گرایی، یا شاید هر جور من بخوام همون جوره گرایی است. همین غیر واقع گرایی است که وقتی بخواهی تلاش کنی که از اشتباه درشان بیاری امانت را می برد. ذهنی که ساختار منطقی ندارد و چنین ساختاری را به رسمیت نمی شناسد با استدلال های منطقی متقاعد نمی شود و تغییر رویه نمی دهد. یاد نمیگیرد که درست تر ورق بازی کند. یا اینکه اولویت های زندگی اش را مشخص کند و زمانش را درست تقسیم کند یا اینکه مَشت ف..ل..ان کُلفت علاقه ی قلبی ای به وی ندارد، و نمی فهمد که آن که هم خوشتیپ است هم پولدار هم باهوش عاشق خنگ بازی های او نشده .
از همه ی اینها وحشتناکتر تر این است که من با این فکر ها شبهای زیادی بیخوابی کشیده ام در حالیکه در خوشبینانه ترین حالت تنها این است که در طول باقی عمرم نیز سالی چند شب چنین افکاری به سرم بزند و در نهایت نه این ساختار منطقی بشود و نه حتی یک نفر بیاید بگوید چه قدر درست میگویی، چقدر ساختار ذهنت منطقی است. .
پ.ن: این جمله ی آخر یک مقدار غلط انداز است، اما چون خودم لذت می برم از طنزش تعدیلش نمی کنم.
پ.ن2: شخص من در اکثر موارد بالا می گنجم
وحشتناک تر این که همین ها اسم فمنیسم که می آید آب از لب و لوچه شان راه می افتد و به هیچ وجه صحت جمله ی بالا را نمی پذیرند و جمله ی بالا را ضد فمنیستی می دانند، صورت مسئله را با حق طلاق و مطرح کردن درز بین دو سینه در انظار عموم و رد سایر مظاهر مرد سالاری در مرزهای جامعه ی بومی خود پاک می کنند. وجه اشتراک همه ی اینها یک نوع آنتی-رئالیسم یا شاید فانتزی گرایی، یا شاید هر جور من بخوام همون جوره گرایی است. همین غیر واقع گرایی است که وقتی بخواهی تلاش کنی که از اشتباه درشان بیاری امانت را می برد. ذهنی که ساختار منطقی ندارد و چنین ساختاری را به رسمیت نمی شناسد با استدلال های منطقی متقاعد نمی شود و تغییر رویه نمی دهد. یاد نمیگیرد که درست تر ورق بازی کند. یا اینکه اولویت های زندگی اش را مشخص کند و زمانش را درست تقسیم کند یا اینکه مَشت ف..ل..ان کُلفت علاقه ی قلبی ای به وی ندارد، و نمی فهمد که آن که هم خوشتیپ است هم پولدار هم باهوش عاشق خنگ بازی های او نشده .
از همه ی اینها وحشتناکتر تر این است که من با این فکر ها شبهای زیادی بیخوابی کشیده ام در حالیکه در خوشبینانه ترین حالت تنها این است که در طول باقی عمرم نیز سالی چند شب چنین افکاری به سرم بزند و در نهایت نه این ساختار منطقی بشود و نه حتی یک نفر بیاید بگوید چه قدر درست میگویی، چقدر ساختار ذهنت منطقی است. .
پ.ن: این جمله ی آخر یک مقدار غلط انداز است، اما چون خودم لذت می برم از طنزش تعدیلش نمی کنم.
پ.ن2: شخص من در اکثر موارد بالا می گنجم
Subscribe to:
Posts (Atom)
