22:55

It is 22:55 and it gonna calm down in few seconds...

Tuesday, June 30, 2009

کلیشه

دختر همین که آرام آرام روی سنگفرش قدم میگذاشت زمزمه ای از پشت سر شنید:
خانوم.-آهنگ صدا شبیه صدای گوینده های قصه ی شب رادیو دلنشین بود-
از این فکر که چند سالی میشود که پیشنهاد خیابانی نداشته خنده اش گرفت
خنده اش را فرو خورد و به سمت صدا برگشت:
یک مرد سبزه رو، سی، سی و پنج ساله با قد و قامت بلند و چهره ای که جذابیتی برای دختر نداشت
-خانوم شرمنده قصد جسارت ندارم
-بله؟؟
-خانوم من مزاحم نیستم فقط میخواستم بدونم اینی که دستتونه حلقه س یا انگشتر
دختر بازهم به چهره ی مرد نگاه کرد
به نظرش رسید که پوست صورت مرد به شدت کدر و پرجوش است، اندکی تامل کرد، با صدای آرام و کودکانه ای جواب داد:
-حلقه است

Saturday, June 06, 2009

انسان است این

"و آنگاه خورشید سرد شد
و برکت از زمینها رفت"*
آری خورشید به یکباره سرد شد
در سرزمینهایی که گاهِ روز بود مردم دیدند که خورشید خاموش و سرخرنگ شد
و در سرزمینهایی که گاه شب بود دیگرهرگز روز نشد
و مردم فریاد زدند:
خورشید را چه میشود
و دانشمندان علوم طبیعی تنها پاسخ دادند که این اتفاقی نامرسوم است!
و فلاسفه سر به بیابان نهادند
و کودکان در تاریکی لولیدند
***
آری
انسان است این
بی هیچ دانشی از بیرون تنگ خویشتن
گره خورده در خود
چون کلاف نخی که به هرسو می نگرد امتداد نخ را می بیند
بی هیچ ردّی از آغاز یا انجام


*دو خط اول قسمتی از شعر فروغ هستند

Sunday, May 24, 2009

بازوانت

همه شب برای بازوان تو بود که سراسیمه و خسته می دویدم..

Saturday, May 09, 2009

کش آمده ام..

انگشتان من کش می آیند
سلولهایم روی هم بند نمیشوند
انگشتان من از شدت بی شکلی روی زمین سرازیر میشوند
من مثل برنجی که مادرم دیرموقع روانه ی آبکش کند وارفته ام
من یک خط دراز افقی شده ام که مدام در راستای افق کشیده تر میشود
و کیست که بگوید خطی به طول بینهایت و ضخامت صفر، نامریی نیست؟

Monday, April 20, 2009

اینجا کارگران مفتند!

در این کارخانه کارگران مفتند
در این کارخانه کارگران نه برای چیزی از جنس نان، که چیزی از جنس وعده ی یک نان در فرداها
و یا چیزی از جنس نوشته ای شدن بر تاریخ
سخت کار میکنند

در این کارخانه کارگران از میان مردم به پشت میزهای تنهایی رانده میشوند
در این کارخانه کارگران سخت تخت، کم بُعدی تا سطح یک کاغذ، یا چند کاغذ میشوند
در این کارخانه کارگران با اشتیاق از خود کاغذ سیاه میسازند
و بی انتظار هیچ مزدی در رویای تاریخ شدن در پشت میزهای تنهایی سخت کار می کنند
اینجا شریف است، کارخانه ی کاغذ سیاه کنی صنعتی شریف...

Monday, March 16, 2009

هیچِش من

و من یک روز «هیچ» را دیدم
و من از «هیچ» نترسیدم
من به «هیچ» نزدیک شدم
من چند وقتی با «هیچ» همزیستی کردم

تا اینکه یک روز سرد پاییزی
که باد کاجهای سبز را با برگهای زرد و نارنجی چنار می آراست
«هیچ» به درون من رخنه جست
و شروع کرد به بزرگ شدن درون من
و من پوسته ای شدم بسان بادکنکی از هوا، معلق در درون هوا
و من نازک و نازک تر میشدم

یک روز که مرده شده بودن خورشید بروز هر نشانه ای از فصلی خاص را ناممکن ساخته بود پی بردم که «اجتماع»ی شده ام از خطوط یک بعدی معلق در فضا
به اطراف نگاه کردم:
همه چیز تکه پاره هایی معلق بود در اقیانوس عظیمِ «هیچ»

26/12/87

Friday, March 13, 2009

از خون مردمان تاریخ میسازند

Saturday, March 07, 2009

روزی

وبی شک روزی فراخواهد رسید که همه ی پسر های دانشکده ریاضی دوست دخترانی کمر باریک و دنبال شوهر-نگرد خواهند یافت
و بیگمان روزی خواهد رسید که همه ی دختران دانشکده ریاضی شوهرانی خوشتیپ و مهندس و متعهد خواهند یافت
و بیگمان روزی همه ی دانشجوهای ارشد دانشکده به همدیگر سلام خواهند کرد، دخترها به پسرها و پسرها به دخترها
و حتی ارشدها به کارشناسیها، و کارشناسیها به ارشد ها
و سایت دانشکده شبانه روزی خواهد شد روزی
و بیگمان روزی در همکف همین دانشکده خواهند بوسید یکدیگر را
دختری و پسری
یا دختری و دختری
یا پسری و پسری
...

Monday, February 09, 2009

تخت

آهای
ای همه¬ی پدرها و مادرهای دوست پسرهای گذشته و آینده ی من
اصلن نگران نباشید
من هیچ وقت مخ پسر شما را برای ازدواج نزده¬ام و نمی زنم
من هیچ وقت نمی¬گذارم که پسر شما پول کافی شاپ را تنهایی حساب کند
آهای
من اصلن شبهای امتحان ذهن پسرهای شما را مشغول نمی کنم تا امتحانشان را گند بزنند
من هیچ وقت در دوران امتحانات یا کنکور آنهارا با شکست های عشقی مواجه نمیکنم

آهای!
نگران نباشید
خیالتان تخت! من حواسم جمع است
من هیچ وقت با بی¬مبالاتی کار دست آنها و شما نمی دهم

Saturday, February 07, 2009

در را

داری می¬روی بیرون در را هم پشت سرت ببند
من خوبم همه چیز هم خوب است¬ و من خوشبخت ترین موجود روی زمینم همین الان
پشت سرت ببند در را، بیرون که داری می¬روی
نه، لازم ندارم چیزی و دنبال گوش هم نمی¬گردم
در را یادت نرود ببندی خواستی که بروی بیرون
اوضاع کاملن مرتب است و من هیچ ناراحتی روانی ای پیدانکرده ام
در را...
هیچ کدورتی به دل ندارم از تو
در را..
خاطرات با تو بودن هنوز هم دوست داشتنی است
در را ببند بیرون که رفتی

Sunday, February 01, 2009

ضدحال

بابای من: اینو تو کشیدی بابا؟
من: نه بابا؛ سر کلاس طراحی بچه ها کشیده بودن اون موقه ها از روم
بابا: قیافت بد نیستا!
من::||

Friday, January 23, 2009

من، هم خانگی و سکوت

مادرم گمان دارد که من هم روزی هم خانه خواهم شد بایکی از همینها که دوروبرمند
می پندارد که من هم دوست دارم که همخانه شوم با اینها
مادرم نمی داند که من نمی توانم همخانه شوم با یک موجود زنده ی حرف بزن
که صدای مداومش کلافه ام خواهد کرد
که تنهاییِ انتخابی زیباست
و باهم بودن انتخابی هم
مادرم از تنهایی می ترسد
از سکوت میترسد و از آدمهای ساکت هم

من میدانم که سکوت سرشار از ناگفته هاست
اما سکوت میگوید که ناگفتنی ای هم در کار است
و من این مجهول ماندن ناگفتنی ها را دوست دارم
من میدانم که همخانه شدن یعنی پایان همه ی ناگفتنی ها
چرا که مادامی که گوش در دسترسش باشد ذهن، وسوسه میشود که پرش کند با صدا
من فکر میکنم همه چیز یک روز تمام میشود
اما مجهول تمام نمی شود:
تمام بشود دیگر مجهول نیست
و مجهول کش میاید
چرا که ناشناختگی آبستن توجیه است
و توجیه زایا است و خطاپذیر
و من خطا را، شکست مجهول آلود را و فروریختن همه پندار پیشین را با یک رویداد دوست دارم
و مجهول یعنی هنوز یک چیزی هست که بخواهی بدانی و زنده بودگی را بیشتر کش دهی به هوایش
و سمی که همیشه آماده در جیب نگه می داری را دیرتر بریزی توی دهانت

Thursday, January 15, 2009

سکوت

من سکوت را دوست میدارم
من سکوت را میستایم
من در سکوت شعله ور میشوم
سکوت ذهنم را کش می آورد و میدوزد به چهار کنج اتاق، تا پشت مرزهای دیگران
سکوت مرا می پرورد
من با سکوت لبخند میبرلبم
من با سکوت هم بستر میشوم
من از سکوت بارور میشوم
من از سکوت، سکوت میزایم

Thursday, January 08, 2009

Ashoora, Tehran








Friday, December 26, 2008

تنگ شده


من دلم دشت میخواهد، دشت میخواهد به پهنای دشت
من دلم دشت صدا در آن بپیچ میخواهد
دلم خلوت دشت میخواهد با آفتاب تیز
دشت میخواهد پر از خارهای وحشی
من دلم تنهایی در دشت میخواهد، دلم دشت میخواهد برای دویدن اشک آلود و فرار، فرار میخواهد به سوی دشت، به سوی خارهای دست زخم بکن، شقایقهای وحشی و ساکت و حشرات مرموز نه-ساکت که هیچ کدام عقرب نیستند
من دلم تنگ شده، برای بادهای وحشی، باران های وحشی، گلهای وحشی
من حتی دلم برای عرق کروکثیف روی دماغ رقیه لایق تنگ شده
دلم برای صدای لوله بخاری ای نمیدونم چیچی ادهم تنگ شده
دلم برای قلدری های حسین نصیرپور که حالا دیگر مرده چون در دریاچه غرق شده
دلم برای درس بلد نبودن های قربان که فامیلیش یادم رفته،
دلم برای خالییبندی های سونیا قوجه بیگلو تنگ شده،
دلم برای قیافه ی جدی ادهم وقتی میگفت شهری ها خائنند تنگ شده
من دلم برای به خواب رفتن زیر آفتاب، لای بوته های گوجه فرنگی تنگ شده
من دلم برای تنهایی واقعی به شعاع تنهایی که با صدای حشرات در آمیخته تنگ شده
دلم برای گم کردن زمان، دلم برای غیاب دائمی عقربه های ساعت تنگ شده
دلم برای قایم شدن پشت بوته ها،
دلم برای من تنگ شده...
---




---
بر اثر دیدن فیلم "تصمیم کبری" بود که دلم تنگ شد و این بازیگر کبری عجیب شکل بچگیهای من بود که عکسش این بالاس