It is 22:55 and it gonna calm down in few seconds... بابا پشت تلفن مکث کرد و در حالیکه سعی می‌کرد بغض خودش رو پنهان کنه گفت پس بالاخره دختری از ایران رفت آمریکا، داشتم ریز ریز گریه می‌کردم، ...

Thursday, March 01, 2007

.
دلم خوست از تو درفت پرشین بلاگم یه متن که بعد از کنکور نوشته بودم رو بذازم اینجا
_______________________________________________________
13 تیر 84:
فک می کردم همه ی زندگيم همينه ،الکی الکی جو منو گرفت هيچ جا نرفتم .تو يه اتاق
سه در چهار چهل تا کتاب و خوردم هر خبری می شد می گفتم نه من ده تير کنکور دارم.
همه چی واسه بعداز اون.بهترين دوستام و از دست دادم اونموقع فکر می کردم می ارزه
حالا ميبينم همه چيو باختم
مث سربازی ميمونم که با جو گرفتگی رفته جبهه دس وپاش شکسته و داغون شده حالا
ميبينه واسه هیچی جنگیده
حال عاشقیو دارم که واسه عشقش همه چیو زیر پا میذاره وبعد با اونو در آغوش دیگری می بینه ،
حال گناهکاری که واسه اعتراف پیش کشیش رفته ،اما اونو در حال عشقبازی با راهبه مبینه
......
آره،من فريب خوردم .الکی جو گير شده.به يک بت.از خرما ايمان آوردم و در مسابقه دويی دويدم که به کسی مدال نمی دادن.اصلا مسابقه کلا ساختگی بود پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوشالــــــــــــــــــــــــــــــــــي بود
سر کاری بود

3 comments:

Rouzbeh Ebrahimi said...

توی قبرم همین احساس رو داشتم.

Rouzbeh Ebrahimi said...

درباره زندگی البته

adaughterofpersia said...

..وای به روزی که اینو قبل از تموم شدنش بفهمبم وقتی تنها چیزی که التیام می بخشه در لحظه بودن باشه!