It is 22:55 and it gonna calm down in few seconds... بابا پشت تلفن مکث کرد و در حالیکه سعی می‌کرد بغض خودش رو پنهان کنه گفت پس بالاخره دختری از ایران رفت آمریکا، داشتم ریز ریز گریه می‌کردم، ...

Wednesday, May 30, 2007

سیگار می کشم پس هستم!

آره ؛حق با توه
!
ایمان زندگی آدم رو شیرین می کنه
اما قضیه اینه که من اصلن از طعم شیرین خوشم نمیاد
یعنی تا حالا نتونستم یه توت سفید رو تا آخر بخورم
اصلن هم حال نمی کنم که قهوم رو با شیر یا شکر قاطی کنم.
طعم تلخ زیتون هم دلاویز ترین مزه ی زندگیمه.

4 comments:

حاج واشنگتن said...

دختر خوب ايران
سلام
بگذار اول ازت تشكر كنم كه حوصله كردي و نوشته طولاني و بحثهاي طولاني حاجي رو خوندي.
نوشته بودي كه بيام و متنهاي تو رو بخونم و ببينم با توصيفاتم چقدر همخوني داره.
تقريبا اين 10 تا پست آخر رو خوندم. فضاهاي متفاوتي رو به نمايش كشيده بودند. پست دوست پسرت از اون دسته پستهايي بود كه فقط از احساسات زنانه ميتوانست نوشته شود. يعني انصافا اگر ما مذكرها بخواهيم در مورد دوست دخترمان بنوييم به اين قشنگي و با اين ظرافت نخواهيم توانست. اين هم از مزاياي احساسات زنانه اس كه من هم اصلا آن را نفي نكردم.
در مورد پست تاكسي در 6 سال پيش هم نظري مشابه دارم. مشكلاتي كه هميشه براي خانمها پيش مي آيد در اين جامعه منحصر به فرد هستند. اما توصيف مطلبت قشنگ بود.
براي قضاوت در مورد اين خانه به مدت زمان بيشتري نياز دارم. اما از اينكه با دختري از ايران آشنا شدم خوشحالم.
موفق باشي

eric said...

مینای قشنگ امیدوارم دیگه سیگار نکشی برای اینکه باشی من زیتون رو هستم شدید

حاج واشنگتن said...

ميناي عزيز
من نگفتم كه پستت احساسي بود. اشتباه نكن. گفتم پستت از احساسات برميخاست. يعني خميرمايه اش حس درون بود.

s_o_s said...

تو روزهاي گرم هيچي مثه سيگاره مور نمي چسبه ،‌انگار كولر گازي روشن كردي