قرار بود یه روز قشنگ بیاد
قرار بود یه روز بیاد که بابا کار ساختمون سازی نداشته باشه
قرار بود یه روز بابا بیاد اینجا با هم کشاورزی کنیم
قرار بود یه روز بیاد که با خیال راحت مثل اون قدیما همه دور هم باشیم
It is 22:55 and it gonna calm down in few seconds... بابا پشت تلفن مکث کرد و در حالیکه سعی میکرد بغض خودش رو پنهان کنه گفت پس بالاخره دختری از ایران رفت آمریکا، داشتم ریز ریز گریه میکردم، ...
من از اهالی عصر ارقامم!عصر ثانیههای بشدت پرارزشعصر خبرهای آنیعصر اسکناسهای مجازیو عصر تبلور فردیت:،عصر نردبانهای درهم تنیده
پدرم قلبش زیباستاو هنوز نگران میشود از گرسنگی یک آدم
و من دیدهام که عصبی میشود از حملهی اعداد به سرش
مادرم تنهاستو جهان را میبیند در تیمار سه نهال جانسختاو حضور ارقام را پذیرفتهاستو نبوغ اعجاب انگیزش گاه متجلی میشود در خوشمزگی یک کوفته