کاش با دیدن باغ از خود بی خود نشویم،
کاش دیده باشیم که وسعت باغ برای گام های من و تو کم است
کاش بترسیم و سیب را نچینیم
کاش تصور بوسه ات بر گیسوانم از رویاهای شبانه فراتر نرود
کاش به همین پچ پچ ترسان و نگاه های دزدیده بسنده کنیم
کاش بدانیم که محکوم است به ویرانی آن باغی که از هر سو بیابانش در آغوشش گرفته
Monday, November 05, 2012
Wednesday, September 05, 2012
درد
آن قطره ی نازک درد ذره ذره از درون مرا می کاود و پیش می
رود
آنچنان که پوسته ام نازک و سست، به فرم حدی از پوچی میگراید
خالی درون من اما دیواره هایی درخشان و صیقلی مییابد
و قطره در انعکاس دیوارهها بسیار می گردد
Wednesday, May 16, 2012
Friday, April 20, 2012
ده گام عملی برای بازیابی پس از پایان یک رابطه عمیق و متعهدانه
گام اول: به طور کامل و عمیق عزاداری نمایید. از عصبانیت، ناراحتی و افسردگی خود نترسید. ممکن است نگران شوید که این احساسات تا ابد جان شمارا تحت شعاع قرار می دهند. اما اطمینان داشته باشید که این احساسات عمیق تا ابد باقی نخواهند ماند. تلاش نکنید که خود را از این افکار رها کنید.
گام دوم: برای آینده ای که برای آن رابطه متصور بودید و هم اکنون با اتمام آن از بین رفته است نیز عزاداری کنید. سپس به خود بگویید اصل موضوع از بین نرفته است و شما در آینده با شخص دیگر یا به تنهایی آن آینده را محقق خواهید کرد.
گام سوم: برای کسانی در زندگی خود که گوش شنوا دارند صحبت کنید. باید بتوانید هر وقت که می توانید مسائلی که ذهن شمارا اشغال کرده اند را بیرون بریزید. فرد مقابل باید کسی باشد که به دنبال ارائه ی راه حل یا پیشنهاد نباشد و یا به فکر نصیحت شما نباشد.(بهترین گزینه یک مشاور مورد اعتماد است که با وی احساس راحتی می کنید).
گام چهارم: آنچه در رابطه روی داده است را تحلیل کنید. سعی کنید بدون آن که خود یا طرف مقابلتان را شماتت کنید، صادقانه موضوع را بررسی کنید. دینامیک اتفاقاتی که در رابطه افتاده و همچنین سیر اتفاقات را برای خود واکاوی و تحلیل کنید.
گام پنجم: به دلیلی که آن پارتنر را برای خود انتخاب کردید پی ببرید. مسلما "عشق" دلیل درستی برای این شروع نبوده است. در پس این کلمه ی سه حرفی می تواند دلایل زیر باشد:
1- نیاز عمیق به دوست داشته شدن.
2- تلاش همیشگی برای پیدا کردن یک نفر و "نگه داشتن وی" و یا "تغییر دادن وی".
3- ترس از تنها ماندن.
...
گام ششم: طرف مقابلت را ببخش، خودت را ببخش.
حالا زمان بخشش است. شما و طرف مقابلتان همه ی تلاشتان را برای نگه داشتن رابطه کردید. درک کنید که زمانی که در حال آزار یکدیگر بودید، در واقع داشتید همه ی تلاشتان را برای بهبود اوضاع می کردید. این را هم در نظر داشته باشید ممکن است برخی از حرکت های طرف مقابل در واقع دفاع از خود و انتقام جویی بوده که در آن شرایط طبیعی بوده است. بخشش همه ی اینها به شما کمک میکنید ذهن خود را آزاد کنید و به سوی آینده گام بردارید.
گام هفتم: از طرف مقابل (پارتنر سابقتان) فاصله بگیرید.
برای اینکه بتوانید به طور کامل غم خود را تسکین دهید و به ادامه ی زندگی بپردازید لازم است حداقل سه یا شش ماه هیچ گونه ارتباطی با طرف مقابل نداشته باشید و حتی خبری از او نداشته باشید.
گام هشتم: یک گروه پشتیبان پیدا کنید.
این گروه می تواند یک تشکل عرفانی، یک گروه اینترنتی و یا گروهی از دوستان باشد که شما را درک کند و پشتیبانی نماید. اطمینان حاصل کنید که این گروه به اتفاقی که برای شما افتاده است واقف است.
گام نهم: همه چیز درباره ی خودتان در رابطه را فرا بگیرید.
به طور کامل درک کنید که چه چیز از رابطه می خواهید، برای احساس رضایت چه نیازهایی دارید و چه چیزهایی برای شما قابل پذیرش نیستند.
گام دهم: مراقب خود باشید.
مسلما شرایط جدایی شرایط سختی است و با استرس و مشکلات روحی همراه است که جسم شما را تحت شعاع قرار می دهد. نیاز دارید که در این شرایط مراقبت کاملی از خود داشته باشید. حجم کاری خود را کم کنید، غذای مناسب بخورید، ورزش کنید و استراحت کافی داشته باشید. یک ماساژ مناسب و یا شرکت در کلاس های خلاقانه و تفریحات مناسب نیز می تواند مفید باشد.
ترجمه ی آزادی از : http://www.thirdage.com/divorce/10-steps-to-recover-from-a-divorce-or-breakup
گام دوم: برای آینده ای که برای آن رابطه متصور بودید و هم اکنون با اتمام آن از بین رفته است نیز عزاداری کنید. سپس به خود بگویید اصل موضوع از بین نرفته است و شما در آینده با شخص دیگر یا به تنهایی آن آینده را محقق خواهید کرد.
گام سوم: برای کسانی در زندگی خود که گوش شنوا دارند صحبت کنید. باید بتوانید هر وقت که می توانید مسائلی که ذهن شمارا اشغال کرده اند را بیرون بریزید. فرد مقابل باید کسی باشد که به دنبال ارائه ی راه حل یا پیشنهاد نباشد و یا به فکر نصیحت شما نباشد.(بهترین گزینه یک مشاور مورد اعتماد است که با وی احساس راحتی می کنید).
گام چهارم: آنچه در رابطه روی داده است را تحلیل کنید. سعی کنید بدون آن که خود یا طرف مقابلتان را شماتت کنید، صادقانه موضوع را بررسی کنید. دینامیک اتفاقاتی که در رابطه افتاده و همچنین سیر اتفاقات را برای خود واکاوی و تحلیل کنید.
گام پنجم: به دلیلی که آن پارتنر را برای خود انتخاب کردید پی ببرید. مسلما "عشق" دلیل درستی برای این شروع نبوده است. در پس این کلمه ی سه حرفی می تواند دلایل زیر باشد:
1- نیاز عمیق به دوست داشته شدن.
2- تلاش همیشگی برای پیدا کردن یک نفر و "نگه داشتن وی" و یا "تغییر دادن وی".
3- ترس از تنها ماندن.
...
گام ششم: طرف مقابلت را ببخش، خودت را ببخش.
حالا زمان بخشش است. شما و طرف مقابلتان همه ی تلاشتان را برای نگه داشتن رابطه کردید. درک کنید که زمانی که در حال آزار یکدیگر بودید، در واقع داشتید همه ی تلاشتان را برای بهبود اوضاع می کردید. این را هم در نظر داشته باشید ممکن است برخی از حرکت های طرف مقابل در واقع دفاع از خود و انتقام جویی بوده که در آن شرایط طبیعی بوده است. بخشش همه ی اینها به شما کمک میکنید ذهن خود را آزاد کنید و به سوی آینده گام بردارید.
گام هفتم: از طرف مقابل (پارتنر سابقتان) فاصله بگیرید.
برای اینکه بتوانید به طور کامل غم خود را تسکین دهید و به ادامه ی زندگی بپردازید لازم است حداقل سه یا شش ماه هیچ گونه ارتباطی با طرف مقابل نداشته باشید و حتی خبری از او نداشته باشید.
گام هشتم: یک گروه پشتیبان پیدا کنید.
این گروه می تواند یک تشکل عرفانی، یک گروه اینترنتی و یا گروهی از دوستان باشد که شما را درک کند و پشتیبانی نماید. اطمینان حاصل کنید که این گروه به اتفاقی که برای شما افتاده است واقف است.
گام نهم: همه چیز درباره ی خودتان در رابطه را فرا بگیرید.
به طور کامل درک کنید که چه چیز از رابطه می خواهید، برای احساس رضایت چه نیازهایی دارید و چه چیزهایی برای شما قابل پذیرش نیستند.
گام دهم: مراقب خود باشید.
مسلما شرایط جدایی شرایط سختی است و با استرس و مشکلات روحی همراه است که جسم شما را تحت شعاع قرار می دهد. نیاز دارید که در این شرایط مراقبت کاملی از خود داشته باشید. حجم کاری خود را کم کنید، غذای مناسب بخورید، ورزش کنید و استراحت کافی داشته باشید. یک ماساژ مناسب و یا شرکت در کلاس های خلاقانه و تفریحات مناسب نیز می تواند مفید باشد.
ترجمه ی آزادی از : http://www.thirdage.com/divorce/10-steps-to-recover-from-a-divorce-or-breakup
Friday, December 02, 2011
Wednesday, August 17, 2011
جوانه
هر چقدر که چنگ می زنم و چشمانم را از جا میکنم و در یک گوشه می خشکانم باز چشم دیگری در حفره ی زیر ابروانم سبز می شود.
Tuesday, May 17, 2011
Wednesday, February 02, 2011
Sunday, January 02, 2011
مردمان
مردمان پایینتر از خط وسط چراغهایی نیمه خاموشند اندرون دشتی مملو از کثافت
این گونه نیست که آنها نیندیشند و یا نفهمند
آنها تنها فریاد نمی زنند مثل من دغدغه هایشان را
و از عالم و آدم طلبکار نیستند
آنها یاد گرفته اند که نیمه شب ها فکر کنند و فردا صبح
چای سرو کنند برای آقای رییس و اصلن به روی خودشان نیاورند خیلی چیزهارا
مردمان کوچه و بازار خیلی چیزها می فهمند
خوب می فهمند که چه باید کرد وقتی اوضاع خیلی خراب است
که تقصیر چه کسی نیست
بهتر از من:
که تشکلی به اسم خانواده مسئولیت وصول طلب اینجانب را از کائنات به گردن گرفته است
آنها به خوبی دانسته اند که فریاد تنها در خواب شیرین است
و یگانه رفیق وفادار اشکها بالشی است که به زیر سر می گذاری
و زندگی بسیار بسیار تلخ است
آنها می دانند که کسی که زیاد حرف می زند، کمتر فهمیده
تفاوت آدمها را می فهمند
درد زمانه را می دانند
ناتوانی بشر را آگاهند
آنها شاید خیلی چیزها راهم ندانند
اما حضورشان را منتی بر بشریت نمی دانند
و وجودشان اثر مثبتی بر چرخه ی حیات دارد
Thursday, November 25, 2010
بیخودی
سالها بعد، وقتی تمام مردمان شهر برای مراسم خاکسپاری "خدا" به خیابانها می ریزند،
من لبخندزنان از لب پنجره نگاهشان می کنم و برای خیلیمین بار به خود قول می دهم که دیگر چای داغ نخورم تا بیشتر عمر کنم
من لبخندزنان از لب پنجره نگاهشان می کنم و برای خیلیمین بار به خود قول می دهم که دیگر چای داغ نخورم تا بیشتر عمر کنم
Tuesday, November 16, 2010
Saturday, October 09, 2010
هر روز
هر روز که خواب هيکل سنگينش را از تنش برميداشت، بايد شروع مي کرد به کندن زائده هايي که در طول شب در گِل بسترش ريشه دوانده بود و تنش را به بستر ميخکوب مي کرد
ابزار مخصوصش را از کنار دستش برميداشت و به جان بندهاي گوشتي تَنَش مي افتاد
هفده هجده ساعت بعد خسته و خونين به خواب مي رفت
ابزار مخصوصش را از کنار دستش برميداشت و به جان بندهاي گوشتي تَنَش مي افتاد
هفده هجده ساعت بعد خسته و خونين به خواب مي رفت
Tuesday, September 28, 2010
یواشکی
من از پشت پرچین تورو دیدم
من تورو یواشکی از لای آهن پاره ها دیدم
از دست من قایم نشو، من تورو دیدم
تو رو دیدم دیدم فرار نکن منو نیگا کن
بیا به من کمک کن که این دیوار رو سوراخ کنیم
نه، بیا با هم از این دیوار بالا بریم
بیا بالای دیوار تا دستامون بتونن لمس کنن هم رو
من تورو یواشکی از لای آهن پاره ها دیدم
از دست من قایم نشو، من تورو دیدم
تو رو دیدم دیدم فرار نکن منو نیگا کن
بیا به من کمک کن که این دیوار رو سوراخ کنیم
نه، بیا با هم از این دیوار بالا بریم
بیا بالای دیوار تا دستامون بتونن لمس کنن هم رو
Friday, August 27, 2010
مرگ فکر
وقتی عقربه های ساعت را در کله ات می جوشانی برای سیر کردن شکم
دیگر نه می توانی که گذر زمان را بفهمی
و نه فرصت داری که برای فهمیدن از کله ات استفاده نمایی
دیگر نه می توانی که گذر زمان را بفهمی
و نه فرصت داری که برای فهمیدن از کله ات استفاده نمایی
Thursday, August 12, 2010
بی وزنی
دستان خشک شده ام را به سقف می چسبانم
کله ام را از انتهای ستون فقراتم آویزان می کنم
پاهایم در خالی اتاق فرصت پرواز می یابند
وزن که فرو می ریزد، نیاز به پرواز بیمعنا خواهد بود
کله ام را از انتهای ستون فقراتم آویزان می کنم
پاهایم در خالی اتاق فرصت پرواز می یابند
وزن که فرو می ریزد، نیاز به پرواز بیمعنا خواهد بود
Thursday, July 22, 2010
در آرزوی نبودن
چشمانش آرام آرام در کاسه ی تنش ته¬نشین می شوند
لبهایش همچون دهانه¬ی کیسه ای گشاد می شود و
شکم بادکرده و بی رمقش چون کاسه روی چرخ کوزه گری روزگار، به هدف می رقصد
و سر، چشم ها، گوشها و مخیله اش را در خود حل می کند..
Tuesday, July 06, 2010
گریزی نیست
از این شهر نمی توان گریخت
از شبهای بلند این شهر، از آفتاب سوزان این شهر، از پیاده روهای یخ بسته ی این شهر گریزی نیست
از چنارهای بلند، از آسمان خاکستری
از بخار عرق قطره شده بر روی بینی دخترکی که لبهای سرخش می گوید فقط یکی بخر و دستهای داغش را به جیبهای لباست می کشد به کجا می توان گریخت؟
با زمینِ خاک بازی کودکی ات که هنوز هم با ردشدن از کنارش به فکر فرو می روی چه می کنی؟
از شبهای بلند این شهر، از آفتاب سوزان این شهر، از پیاده روهای یخ بسته ی این شهر گریزی نیست
از چنارهای بلند، از آسمان خاکستری
از بخار عرق قطره شده بر روی بینی دخترکی که لبهای سرخش می گوید فقط یکی بخر و دستهای داغش را به جیبهای لباست می کشد به کجا می توان گریخت؟
با زمینِ خاک بازی کودکی ات که هنوز هم با ردشدن از کنارش به فکر فرو می روی چه می کنی؟
Wednesday, April 21, 2010
چیستی ِترجمه
ترجمه تلاش مترجم است برای بازگو کردن حسی که از آبتنی کردن در فرآورده های ذهنی یک نویسنده وی را فرا گرفته.
Friday, April 02, 2010
در راه ساختار منطقی
این وحشتناک است که اکثریت قریب به اتفاق دخترهای دور و برم تمرکز کافی برای فعالیت های ذهنی روزمره را ندارند(این را از یک دست ورق بازی کردن با آنها می توان فهمید)
وحشتناک تر این که همین ها اسم فمنیسم که می آید آب از لب و لوچه شان راه می افتد و به هیچ وجه صحت جمله ی بالا را نمی پذیرند و جمله ی بالا را ضد فمنیستی می دانند، صورت مسئله را با حق طلاق و مطرح کردن درز بین دو سینه در انظار عموم و رد سایر مظاهر مرد سالاری در مرزهای جامعه ی بومی خود پاک می کنند. وجه اشتراک همه ی اینها یک نوع آنتی-رئالیسم یا شاید فانتزی گرایی، یا شاید هر جور من بخوام همون جوره گرایی است. همین غیر واقع گرایی است که وقتی بخواهی تلاش کنی که از اشتباه درشان بیاری امانت را می برد. ذهنی که ساختار منطقی ندارد و چنین ساختاری را به رسمیت نمی شناسد با استدلال های منطقی متقاعد نمی شود و تغییر رویه نمی دهد. یاد نمیگیرد که درست تر ورق بازی کند. یا اینکه اولویت های زندگی اش را مشخص کند و زمانش را درست تقسیم کند یا اینکه مَشت ف..ل..ان کُلفت علاقه ی قلبی ای به وی ندارد، و نمی فهمد که آن که هم خوشتیپ است هم پولدار هم باهوش عاشق خنگ بازی های او نشده .
از همه ی اینها وحشتناکتر تر این است که من با این فکر ها شبهای زیادی بیخوابی کشیده ام در حالیکه در خوشبینانه ترین حالت تنها این است که در طول باقی عمرم نیز سالی چند شب چنین افکاری به سرم بزند و در نهایت نه این ساختار منطقی بشود و نه حتی یک نفر بیاید بگوید چه قدر درست میگویی، چقدر ساختار ذهنت منطقی است. .
پ.ن: این جمله ی آخر یک مقدار غلط انداز است، اما چون خودم لذت می برم از طنزش تعدیلش نمی کنم.
پ.ن2: شخص من در اکثر موارد بالا می گنجم
وحشتناک تر این که همین ها اسم فمنیسم که می آید آب از لب و لوچه شان راه می افتد و به هیچ وجه صحت جمله ی بالا را نمی پذیرند و جمله ی بالا را ضد فمنیستی می دانند، صورت مسئله را با حق طلاق و مطرح کردن درز بین دو سینه در انظار عموم و رد سایر مظاهر مرد سالاری در مرزهای جامعه ی بومی خود پاک می کنند. وجه اشتراک همه ی اینها یک نوع آنتی-رئالیسم یا شاید فانتزی گرایی، یا شاید هر جور من بخوام همون جوره گرایی است. همین غیر واقع گرایی است که وقتی بخواهی تلاش کنی که از اشتباه درشان بیاری امانت را می برد. ذهنی که ساختار منطقی ندارد و چنین ساختاری را به رسمیت نمی شناسد با استدلال های منطقی متقاعد نمی شود و تغییر رویه نمی دهد. یاد نمیگیرد که درست تر ورق بازی کند. یا اینکه اولویت های زندگی اش را مشخص کند و زمانش را درست تقسیم کند یا اینکه مَشت ف..ل..ان کُلفت علاقه ی قلبی ای به وی ندارد، و نمی فهمد که آن که هم خوشتیپ است هم پولدار هم باهوش عاشق خنگ بازی های او نشده .
از همه ی اینها وحشتناکتر تر این است که من با این فکر ها شبهای زیادی بیخوابی کشیده ام در حالیکه در خوشبینانه ترین حالت تنها این است که در طول باقی عمرم نیز سالی چند شب چنین افکاری به سرم بزند و در نهایت نه این ساختار منطقی بشود و نه حتی یک نفر بیاید بگوید چه قدر درست میگویی، چقدر ساختار ذهنت منطقی است. .
پ.ن: این جمله ی آخر یک مقدار غلط انداز است، اما چون خودم لذت می برم از طنزش تعدیلش نمی کنم.
پ.ن2: شخص من در اکثر موارد بالا می گنجم
Tuesday, March 30, 2010
برای تو
برای با تو ماندن چشمانم را خواهم داد
ای که چشمانم را فهمیدی و نگاهم را خواندی
و سرود تنت با تنم همنوا شد
چشمانم را در پیشانی ات پیوند خواهد زد
به میهمانی سکوت من بیا
خطوط درهم تنیده ی اندامت را به هاشورهای نامنظم دستانم بسپار
و سکوتت را در سلولهای اندامم القا کن
چشمانم را به پیشانی ات خواهم بخشید
ای حضورت آیت حیات بهار در اعماق جنگل پاییزی
ای که چشمانم را فهمیدی و نگاهم را خواندی
و سرود تنت با تنم همنوا شد
چشمانم را در پیشانی ات پیوند خواهد زد
به میهمانی سکوت من بیا
خطوط درهم تنیده ی اندامت را به هاشورهای نامنظم دستانم بسپار
و سکوتت را در سلولهای اندامم القا کن
چشمانم را به پیشانی ات خواهم بخشید
ای حضورت آیت حیات بهار در اعماق جنگل پاییزی
Subscribe to:
Posts (Atom)
