It is 22:55 and it gonna calm down in few seconds... بابا پشت تلفن مکث کرد و در حالیکه سعی می‌کرد بغض خودش رو پنهان کنه گفت پس بالاخره دختری از ایران رفت آمریکا، داشتم ریز ریز گریه می‌کردم، ...

Wednesday, September 24, 2014

خونه‌ی جدید

بزرگترین اشتباهی که ابتدای ورودم به این ور دنیا کردم این بود که خونه‌ی تک نفری گرفتم، دیوارهای خالی خونه و تلاش‌های یک‌نفری برای تبدیل کردن اون مکعب تو خالی به یک خونه، اون‌هم برای من بی‌تجربه و غریبه بشدت من رو خسته کرد 
حالا بعد از یک سال با اومدنم به این خونه‌ی شلوغ و پر سروصدا خیلی بهتر دارم  به عادت‌های همیشگیم بر می‌گردم
 این که یک اتاق از یک خونه‌ی بزرگ رو دارم بشدت نزدیک به زندگیم با خونواده در اکباتان هستش: اتاق شخصی بزرگ و خونه‌ی دوبلکس. شنیدن  صدای حرف زدن آدمها از پذیرایی، وقتی هدفون رو از تو گوشت یه لحظه برمی‌داری  دلگرم کننده‌اس
امشب روی یه مسئله گیر کرده‌بودم، رفتم توی پذیرایی و روی ریکلاینر نشستم و حلش کردم: انگار سقف بلند خونه یا حس اینکه پشت درهای بسته‌ی هر یک از اتاقها یه نفر داره نفس می‌کشه اعصابمو آروم می‌کنه

تجربه‌ی بسیار قشنگیه زندگی کردن با آدم‌ها از فرهنگ‌ها و طرز تفکرهای مختلف: و آدم چقدر بیشتر زندگی رو  می‌شناسه، و یاد می‌گیره که با هر آدمی قدر خودش رفتار کنه و از هر آدمی قدر خودش انتظار داشته باشه 

Friday, September 12, 2014

من

 من بسیار سختگیرم و بسیار نکته‌سنج 
و جمعیت خسته می‌کند مرا
من طاقت اشتباه تک تک آدم‌ها را ندارم
حماقت آدم‌ها کلافه‌ام می‌کند
  من ترجیح می‌دهم پشت میزتحریرم بنشینم و چای بخورم
  یا با چند نفر خیلی خاص‌تر از خودم هفته‌ای یک‌بار یه بار بروم بار البته با کلی برنامه‌ریزی قبلی 
 گاهی هم با کسی که خیلی خاص باشد تنها باشم و اگر هم نشد یک کتاب بگیرم دستم و ولو بشوم روی تخت
و پیش خودم فکر کنم که من چقدر خاص هستم!

Sunday, September 07, 2014

تردید

شاید من اشتباه می‌کنم
شاید اشتباه آمده‌ام
شاید زیر این پرده‌ی مخمل فیلی نیست
شاید باید مثل همان وقت که دانستم خدایی در کار نیست، 
قد بکشم تا پنجره‌ی سقفی و همه‌ وزن خود را روی مچ دستانم بیندازم  و این کلبه را از راه سقف  ترک کنم

Thursday, August 28, 2014

هشدار!

داشتم آرشیو مسیج‌های فیس‌بوکم رو نگاه می‌کردم دیدم یکی یه مسیج زده بوده و در مورد یه آدمی که من به مدت خیلی کوتاهی باهاش آشنا بودم و کلن آدم شیاد و پدرسوخته‌ای بود سوال پرسیده، شخص مورد نظر توی پیامش نوشته بود که فرد شیاد به عنوان رزومه  گفته که با من همخونه‌ای بوده و من اصرار داشتم که با خودم بیارمش خارج از کشور!! این موضوع خیلی من رو به فکر فرو برد! ما حتی برای کوچکترین ارتباطی که با آدمها داریم مسئولیم وگرنه پس‌فردا بعنوان رزومه ممکنه ازمون سوء استفاده بشه!!

Saturday, August 02, 2014

واقعیت

گاهی لازم است که چَک بخوری تا حواست سر جایش بیاید،
 تا چشمانت را باز کنی ببینی کجا ایستاده‌ای و با چه کسانی ایستاده‌اند
تا بار گرانبها و دردناک انسانیت را بر گردن بگیری

میان دنیای رنگارنگ کودکی و دنیای جدی بزرگسالی ضربات محکم لگد و تو دهنی هستند
   برای خیلی‌ها این آستانه هیچ گاه  و برای خیلی‌ها خیلی زود رخ می‌دهد

شاید باید شکایت را به پدر ببرم که زودتر از اینها من را با واقعیت مواجه نکرده بود ...

Tuesday, July 22, 2014

مسابقه‌ی حرف نزدن

مسابقه‌ی حرف نزدن است میان من و تو،
هر کس بیشتر حرف نزند
هرکس بیشتر دلتنگی‌هایش را به ته دلش بدوزد و بهتر لبخند بزند از الکی، برنده می‌شود

Monday, July 14, 2014

فراموشی

یه جایی می‌رسی که دیگه دوس نداری کسی رو قانع کنی،
فقط دوس داری یه گوشه بشینی و نگاه کنی
دوس نداری راجع به خیلی چیزا با آدما صحبت کنی،
با بقیه بودن فقط برات این جذابیت رو داره که یه مدت خودت رو فراموش کنی

Monday, June 09, 2014

خاطرات تلخی که کهنه نمی‌شن

اون شب‌ها رو هیچ وقت یادم نمی‌رن 
شب از نیمه می‌گذشت ولی خواب به چشمام نمی‌اومد
دوست نداشتم برم به رختخواب 
باورش سخت بود
تصور تنهایی خوابیدن قابل باور نبود
   باورش سخت بود که کسی که همه‌ی زندگیمو براش قمار کرده بودم 
دیگه نمی‌خواست هم تختخوابی من باشه.... 

Tuesday, May 20, 2014

هیچ کس نخواهد فهمید

گاهی فقط باید چشمانت را ببندی و بگویی این هم می‌گذرد، گاهی باید حتی به معانی جملاتی که دیگران به تو می‌گویند فکر نکنی، گاهی باید خیلی چیزها را درون خودت کشته فرض کنی، گاهی.

Tuesday, May 06, 2014

یاد بابا

بابا دیگه نمیخوام دانشمند بشم بابا میخوام بیام پیشت
دیگه میخوام هر شب بشینم باهات تخته بازی کنم
بابا پایه میشم هرشب با هم بریم پیاده روی

Tuesday, April 29, 2014

قرار بود یه روز قشنگ بیاد
قرار بود یه روز بیاد که بابا کار ساختمون سازی نداشته باشه
قرار بود یه روز بابا بیاد اینجا با هم کشاورزی کنیم
قرار بود یه روز بیاد که با خیال راحت مثل اون قدیما همه دور هم باشیم

Friday, April 25, 2014

بابا

اتفاق ناگواری بود، 
همه متاثر شدند و بشدت اظهار همدردی کردند
حادثه به خودی خود دردناک بود و موقعیت من در هنگام مواجهه با آن تاثر برانگیز
اما برخی بیشتر می‌دانستند که بابا چقدر برای من خاص بود و رابطه‌ی من و بابا چقدر منحصر به فرد
آنها بیشتر متاثر شدند و کلمات قشنگتری برای همدردی به‌کار بردند

Thursday, April 17, 2014

دوست قدیمی

کلی ماشین رو عقب و جلو کرد که بتونه زیر یه درخت پارک کنه، بعد از یکی دو سال می‌دیدمش، داشتیم می‌رفتیم کابوکی تجریش شام بخوریم
وقتی عملیات پارک کردن ماشین تموم شد یه نگاه به آینه‌ی عقب کرد و خیره شد به من(مثل همون نگاهی که یه بار گرت تو چادر توی کمپینگ به من انداخت و من گفتم:وات؟ اون گفت: یو نو وات و اون کیس خاطره انگیزبینمون اتفاق افتاد)  بعد گفت مممم  فلانی بوسم کن، منم لپهاشو بوس کردم و از ماشین پیاده شدیم..

Monday, April 14, 2014

از زخمها

زخمهایی هستن که زمان می‌بره تا برطرف بشن،  واقعیت این زخما هرگز از بین نمی‌ره، فقط گذر زمان کمرنگ و کمرنگ‌ترشون می‌کنه، نباید عجله کنی و پوسته‌ی زخم رو با ناخن بکنی، یا سعی کنی با بتادین خشکش کنی، اینها باعث می‌شه زخم دوباره تازه بشه، یا در حالت آخری زخم سریع کهنه شه و اثر و رنگ زخم همیشه روی پوست بمونه

Friday, April 11, 2014

از لب پنجره

نگاه کردن از لب پنجره به آدما و دنیاشون خیلی مزه می‌ده
ببینی که تقلا می‌کنن، ببینی که طمع می‌کنن، ببینی که گاهی شاد می‌شن
و احساس کنی که می‌تونی چند وقت بعدشون رو پیش‌بینی کنی
بعد لبخند بزنی، پنجره رو ببندی و زیر کتری رو روشن کنی و صدای موزیک رو بلند کنی

Sunday, April 06, 2014

در رو پشت سرت ببند

 چند وقتی بود جفت زانوهاشو گذاشته بود بیخ گلوم تکونم نمی‌داد،
با اون لبخند بیروحش زل زده بود تو چشام و می‌گفت چرا تازگیا لبخند نمی‌زنی، چرا از حضور زانوی من بیخ گلوت سرخوش نیستی
تو چشاش نگاه کردم و گفتم، خیلی خوش گذشت داری می‌ری بیرون در رو  پشت سرت ببند

Monday, March 24, 2014

بیداری

این را در کامنتی برای پست فیس بوک دوستی درباره‌ی دوگانگی تمایل به ماندگار شدن در یک جا و میل به حرکت نوشتم :
«هر روز صبح که بیدار می‌شوم ریشه‌های کوچکی که شبانگاه در رختخواب دوانده‌ام با ناخن می‌کنم، دیگر به سوزش‌ کندنریشه‌ها عادت کرده‌ام، از خواب بیدارم می‌کند..»

Friday, March 07, 2014

تیاتر سیاسی ۸ مارس

سال ۸۵ بود که در بحبوحه‌ی پررنگ شدن و مردمی شدن حضور جنبش چپ در دانشگاه، و بدنبال برگزاری ۱۶ آذر چپ در تهران، امیرکبیر و شریف،  برای ۸ مارس هم بیانیه‌ای آماده شده‌بود در شریف که دادند من بخوانم. سال دوم دانشگاه بودم و بی‌تجربه، اما با این حال آگاه بودم از اینکه نگذارم هر چیزی در پاچه ام برود! متن را که س.ث به دستم داد به چند تا از جملاتش گیر دادم و عوضش کردم و مخالفتی نکرد. در واقع دم دست ترین و بیخطرترین دختر تشخیص داده شدم در شریف برای خواندن بیانیه. اما با بیشتر مطالب بیانیه موافق بودم پس قبول کردم که بخونمش. ویدیوش در اون زمان در یوتیوب و ایمیل ها پخش شد اما بعدها خیلی دنبال عکس یا ویدیویی از اون واقعه گشتم و پیدا نکردم. دست کم ۲۰۰۰ نفر جمع شده بودن و من جلوی بوفه‌ روبروی ابن سینا رفتم بالای یک میز تحریر و بلندگو را دادن به دستم که بیانیه را بخوانم. حس خوبی بود و تعجب می‌کردم از این همه سکوت جمعیت و البته بلندی صدای بلندگو. از وسطهای متن یکی از حراستی‌ها که مواظب جمعیت بود و بچه‌های شریف حتما میشناسندش (همون که از همه غلتشن تر بود) شروع کرد به تلاش به کشیدن من پایین از بالای میزتحریر. از اون طرف س.ص که درشت هیکل چپ‌ها بود مچ پاهای من را گرفته‌بود و بالای میزتحریر نگه می‌داشت تا متن تمام شود.
همه‌ی ۸ مارس همین بود: متنی که چند نفر ناشناس نوشته بودند، حراستی ابزار حکومت که من را به پایین میکشید و اکتیویست چپ با دغدغه‌های چپ رادیکال که سعی می‌کرد من را آن بالا نگه دارد.  و البته مرد و زن حاضر و تماشاگر که همه آگاه بودند از تبعیض جنسیتی در دانشگاه!  ..

Saturday, February 15, 2014

فردیت گرایی در روابط

یادم میاد تو ایران دوست پسرها یکی از منت‌هایی که بر آدم می‌گذاشتن این بود که «هیچکی تو رو اندازه‌ی من دوست نداره و نخواهد داشت»، یعنی یه فاکتی در مورد وضعیت روحیشون و وابستگیشون به آدم می‌گفتن و بعد آدم رو بابت اون حسی که اونها دارن بدهکار می‌کردن!! الان تو ساختار فردیت گرایی و آزادی فردی که بهش نگاه می‌کنم خنده‌ام می‌گیره از اون مناسبت! در واقع علاقه‌ به افراد دیگه و هر اقدامی به دلیل اون علاقه یک تلاش فردی در راستای اون احساس است و هیچ ربطی به طرف مقابل نداره! 

Friday, February 07, 2014

یک شهر و یک میخانه

در شهری که یک میخانه بیشتر ندارد و بیش از یک نفر تو را به نوشیدن دعوت می‌کنند 
همان بهتر که جمعه شبت را در خانه سپری کنی

Thursday, January 30, 2014

اندر مزایای رابطه با شخصی که زبان مادری‌اش با شما یکی نیست

در جایی که زندگی می‌کنم دخترخانم ایرانی ای به نام طیبه وجود دارند که از وقتی از ایران خارج شده‌اند اسم خود را «شیدا» گذاشته اند، اما خب طبیعتا در سیستم آموزش دانشگاه و همچنین پاسپورت و سایر مدارک اسم ایشان همچنان «طیبه» است. نقل شده که یکی از پسرهایی که به شدت اسیر ناز نگاه طیبه خانم شده‌است از وی پرسیده: چرا اسم پاسپورتت با اسم خودت فرق دارد، طیبه خانم شیدا پاسخ داده اند که در ایران اسم‌هایی که با «ش»شروع می‌شوند قابل ثبت نیستند و به ناچار پدرمادرم اسم من را «طیبه» گذاشته اند! 
بله در این حد کی به کیه، و در این حد تاریکیه! خلاصه هر قسمت از شخصیت و تاریخچه‌ی خود را که بخواهید می‌توانید سروته کنید و تحویل این بندگان از همه‌جا بی‌خبر بدهید و حتی به این ترفند به جذابیت‌های شخصیتی خود بیفزایید. در واقع برای بیشتر آمریکایی‌ها «ایران» مثل سرزمین هیولاهای دوسر می‌ماند که آن دوردورهاست، پس می‌توانید بدون نگرانی دروغ‌های شاخدار بگویید!  از طرف هر جا سوتی دادید می‌توانید بگویید در فرهنگ ما این «سوتی» جزء عادات روزمره محسوب می‌شود. مثلا اگر لباستان را پشت و رو پوشیدید و رفتید سر کار، می‌توانید بگویید ما در این روز از سال رسم داریم لباسمان را پشت و رو بپوشیم!
از نکات جالب دیگر رابطه با خارجی‌ها این است که می‌توانید زیر لبی بهشان فحش بدهید و اصلا نفهمند! این خیلی مزه می‌دهد بعضی وقت‌ها. 
یک نکته‌ی دیگر این است که هیچ وقت بیش از حد با او صمیمی نمی‌شوید، چون همیشه یک قسمت‌هایی از فرهنگ و زبان شما هست که برای وی ناشناخته است، بنابراین حریم شخصی شما تا حد خوبی حفظ می‌شود و برای هم تکراری نمی‌شوید. از طرفی هرازگاهی می‌توانید از یک قسمت‌ از فرهنگ بی‌پایان خود  برای وی پرده‌برداری کنید و موجبات تنوع خاطر ایشان را فراهم آورید!  

Thursday, January 23, 2014

یک چیزی لابلای این همه سال گم شده
یک حسِ قشنگ
یک چیزی که فقط بینِ من و تو جریان داشت
دیگه دنبالِ پیدا کردنش نیستم
حتا پیگیر نشدم که شماره آٔت رو پیدا کنم و بهت زنگ بزنم
چون میدونم اون حس دیگه نیست، دیگه گم شده
دنبالش نمیگردم جایی‌ و یا تو کسی‌
اما همون حسِ قشنگ هنوز یه جایی‌ از وجودِ من مونده و خیلی‌ وقت‌ها بهش رجوع می‌کنم
من صدای تو رو وقتی‌ اون حرفای قشنگ رو میزدی ای‌ جا ثبت کردم و گاهی بهش رجوع می‌کنم
هیچ وقت کسی‌ نخواهد بود که اون طور به من اعتماد به نفس بده 
و لازم هم نیست که دیگه کسی‌ باشه، چرا که من بزرگ شدم
اما باز هم بخاطرِ همون بودن‌هات متشکرم ازت
هر جا که هستی‌ خوب باشی‌ ...

Friday, January 10, 2014

سلف کانفیدنس :)

رفتم سر بزنم به بلاگ بچه‌های قدیمی، گویا از انبوه بچه های دوره‌ی لیسانس که بلاگ می‌نوشتن من یکی از معدود کسایی هستم که چند سال یه بار اینجا رو آپدیت می‌کنم،
اصرار داشتم به این پیوستگی، به این که علی رغم همه‌ی فراز و نشیب‌هایی که داشتم  و خیلی بلاگ‌ها و تریبون‌های دیگه‌ای هم برای خودم ایجاد کردم، یک لاگ پیوسته از این مسیر داشته باشم، این به خودم بسیار کمک کرده و از این که این جسارت رو دارم که واقع‌بینانه به خودم نگاه کنم و از واقعیت فرار نکنم(حتی اگر کسی بیاد و بپرسه که چرا در فلان موقع فلان کار رو کردی جواب دقیقی براش دارم)، به خودم می‌بالم.  

Thursday, January 09, 2014

آقای همکار اوکراینی

این آقای همکار  باتجربه تر که اهل اوکراین هستن و هرروز از یک دنده بلند میشن، نه این که یکی درمیون از دنده‌ی مثبت و منفی بیدار بشه، تابع تولید وضعیت روحیش کاملا رندوم هست و اصلا نمیشه نظم خاصی در رفتارش پیدا کنی.  دیروز ازش پرسیدم که به نظرت در این مرحله یک گزارش کشکی برای پروفسور سوپروایزر بفرستم یا نه، جواب فرمودن بفرست احتمالا جواب نمی‌ده ولی خوبه که درجریان باشه که یه کارایی کردی.بفرست. چند بار پیش نویس رو برای آقای همکار ایمیل کردم نظرش رو پرسیدم و چند تا ایراد از ظاهر نمودارها گرفت و من هم اونها رو اصلاح کردم و برای پروفسور و همکار گزارش رو فرستادم. امروز کلن با من حرف نزد، وقتی وسایلش رو جمع می‌کرد بره گفت: فلانی،  دفعه‌ی دیگه که خواستی برای پروفسور گزارش بفرستی قبلش حتما به من نشون بده، گزارشت افتضاحه فکر نکنم  پروفسور اصلا بخونتش و دوید رفت. همیشه همینطوریه، هیچ چی توی حافظه‌اش نگه نمی‌داره از حرفایی که قبلا گفته. همیشه ام دیرش شده. حتی انقدر تند صحبت می‌کنه که باید تو مغزت جملاتش رو از هم باز کنی و تفسیر کنی بفهمی چی می‌گه.  مشکل اصلی اینه که آدم تکلیفش رو نمیدونه باهاش. .

Thursday, January 02, 2014

استقلال زنها در آمریکا!

امروز داشتم رادیو گوش می‌کردم، برنامه اقتصادی بود و راجع به آدمهایی که  می‌خوان تحول اقتصادی در زندگیشون صورت بدن، مثلا همه‌ی بدهکاری‌هاشون رو پس بدن و این چیزا. یه خانومه زنگ زده بود به رادیو می‌گفت شوهرم تصمیم گرفته طلاق بده من رو بعد از ۲۶ سال. منم تا حالا هیچ تجربه کار جدی ای نداشتم. پیشنهاد شما چیه که من از کجا شروع کن که بتونم موو آن کنم از وایف بودن به یک آدم مستقل :)) یعنی من پوکیدم از خنده. این مجری برنامه که اصولن باید آمریکایی بازی در بیاره و انرژی بده به خانومه یه کم مکث کرد و پرسید یعنی الان باید ۵۰ رو داشته باشی. خانومه گفت نه چهل و خورده ای ام زود بعد از های اسکول ازدواج کردیم. مجری بازم مکث کرد و گفت اوه چقدر هیجان انگیز. چه تغییر پرماجرایی (what an adventure) 
یو آر سو لاکی :))  بعدش ام یه سری کلاس معرفی کرد که به صورت مجانی وجود داره که آدمایی که می‌خوان از صفر شروع کنن فعالیت اقتصادی رو می‌تونن شرکت کنن.
خلاصه توی آمریکا هم کم نیستن زنهایی که هیچ تجربه‌ی مستقلی از زندگی ندارن و کاملا نقش سرویس دهنده به شوهر و بچه‌ها رو دارن. با این تفاوت که احتمال اینکه آقای شوهر یه دفعه بزنه زیرش و از شغل نان آوری استعفا بده یه مقدار بیشتر از ایرانه !! (یا شاید تو ایران هم احتمالش زیاده !) 
اما نکته‌ی جالب برای من این بود که وقتی با دخترهای آمریکایی صحبت می‌کنی فکر می‌کنن  آمریکا نهایت برابری جنسیتیه و ما تو جایی مثل ایران همه اش داشتیم کتک می‌خوردیم. چیزی که من می‌خوام بگم  اینه که اتفاقن تو جامعه‌ی ما شاید به دلیل همه‌ی نابرابری‌هایی که برای دخترها و خانمها وجود داشت ما رو بسیار مستقل، جسور و عاقل بار آورده. یک مثال خوب از این قضیه اینه که مشاهدات من نشون می‌ده که دخترهای ایرانی خیلی  راحت‌تر با مشکلات مهاجرت  و یا درس خوندن در جای جدید کنار میان تا پسرها..
یک خانوم فرانسوی که در یه هاستل در سانفرانسیسکو باهاش آشنا شدم و در دوران جوونیش به ایران سفر کرده‌بود به همین موضوع قوی بودن زن‌های ایرانی اشاره می‌کرد و میگفت که در سفرش به ایران زنها در صحبتهاشون می‌گفتن که مردها مثل بچه می‌مونن و زن هست که باید مدیریت کنه مرد رو. این ویژگی قشنگ مدیر بودن و کنترل کردن  مناسبات رو من تا حالا در زنها و دخترهای آمریکایی ندیدم.  حالا این خودش یه جور مشکل فرهنگیه و ریشه در دوقطبی بودن جامعه‌ی ما در ایران داره، و شاید مربوط به مسئله‌ی لوس کردن و عزیز کردن جنس نر در فرهنگ ما. ولی در هر صورت صرفا خواستم دونسته‌ی خودم رو به انتشار بگذارم:)  

Thursday, December 26, 2013

سبکی

پاهایم کش می‌آیند
مچ پاهایم مثل گلوله‌های گیلاس از زانو آویزان می‌شود
و چقدر عجیب که دیگر ترسناک نیست رهایی
این سبکی دل‌انگیز است وقتی به دشت خیره می‌شوی

Sunday, December 22, 2013

ماجرای غربت ما

تازه که وارد می‌شی به دنیای جدیدی مثل آمریکا یا همون ایالات متحده، مشکلات کم نیستن، از بین همه‌ی اون مشکلا چیزی که پدر من رو توی این چهارماه اخیر درآورد تناقض فرهنگی با هموطن‌های گرامی بود.
در ایران خیلی در متن جامعه نبودم، با افرادی مثل خودم رفت و آمد می‌کردم و از اونجا که شب تا صبح رو در خونه پدر مادر به سر می‌بردم خیلی اصطکاک زیادی با کسی نداشتم.
اینجا که اومدم ایرانیا دورتادورم بودن، از پنج نفر همکاری که در یک آزمایشگاه کار می‌کنیم سه نفر ایرانی هستیم و در هر مجلسی هم که می رویم چند نفر ایرانی هستند.انقدر هم اکتیو و پرانرژی هستن این عزیزان هموطن که همه‌جا و توی هر برنامه‌ای پیداشون می‌شه. مشکل اینجاس که این ایرانیایی که من دارم همه جا می‌بینم هیچ شباهتی با دوستای ایرانی ای که در ایران داشتم ندارن. برای مثال دانشجوهای ایرانی اینجا خیلی هاشون لب به مشروب نمی زنن. یا اگر هم میزنن افراط می‌کنن. پسرها اکثرا طمع دختر بلند کردن دارن (؟) و دخترها هم بشدت بی اعتماد هستن به خارجی‌ها و سخت به دنبال شوهر. یکی از مشکلاتی که با دخترهای ایرانی اینجا دارم اینه که به من میگن تو شخصیت نادرستی رو از دختر ایرانی  معرفی می‌کنی و این برای ما بده! کلن اگر شانس به عقب برگشتن رو داشتم اصلن خودمو به ایرانیها معرفی نمی کردم و به سایرین هم می گفتم مثلا اهل یه جزیره‌ی دور افتاده‌ی بی نام و نشون هستم! بدبختی اینجاس که خارجیها هم بشدت دوست دارن ما ایرانیا رو به هم وصل کنن و همیشه تا لهجه ات را می ببینن م ی پرسن که کجایی هستی و سریع تو را با سایر ایرانیها مقایسه می کنن یا مثلا به دوستهای ایرانیشان معرفی می کنن.
من خصومتی با ایرانیها ندارم اما دوست دارم دوستیام رو براساس علایق مشترک شکل بدم نه براساس پاسپورت مشابه! اگر ایرانی ای ببینم که طرز فکرش شبیه من باشه درنگ نمی‌کنم تو صمیمیت باهاش.

Wednesday, July 17, 2013

اهل ارقامم من

من از اهالی عصر ارقامم!
عصر ثانیه‌های بشدت پرارزش
عصر خبرهای آنی
عصر اسکناس‌های مجازی
و عصر تبلور فردیت:،
 
عصر نردبان‌های درهم تنیده


 
پدرم قلبش زیباست
او هنوز نگران می‌شود از گرسنگی یک آدم
و ناتوانی یک گیاه در جدال با حمله‌ی «سن »
و من دیده‌ام که عصبی می‌شود از حمله‌ی  اعداد به سرش


 
مادرم  تنهاست
 و جهان را  می‌بیند در تیمار سه نهال جان‌سخت 
او حضور ارقام را پذیرفته‌است
و نبوغ اعجاب انگیزش گاه متجلی می‌شود در خوشمزگی یک کوفته 

Sunday, July 14, 2013

رهایی

چشمانت را بخواند و نگاهت را بفهمد که چه؟
دستهایت را بگیرد و دستهایش را بگیری که چه؟
هاشورهای نامنظم دستانت بر اندامش که چه؟

برای القای سکوت در بافت اندامت  آزاده باش
افسانه‌ها را به باد بسپار
از چشمانت خوب مراقبت کن،
زیبایی‌های زیادی را خواهی دید

Friday, July 12, 2013

می‌خواهم جشنی به پا کنم!
یک جشن خودمانی
یک جشن خصوصی
شاید به اندازه‌ی کسانی که گاهی اینجا را می‌خوانند؛
بالهایم جوانه زده اند

نیمه شب بود که از خارش شانه‌هایم بیدار شدم
بالهایم جوانه زده بودند
رها شدم دیگر

دیگر پرواز خواهم کرد
دیگر مرزی نخواهد بود
آنچه جاذبه‌ی زمین را رام خود کرده خواستن من است که آنچنان دم کشیده که بازوانم را قدرت بخشیده
و همه‌ی خستگی‌های ممارست
و همه‌ی صبر کردن‌ها وقتی افق تاریک تاریک بود
و همه‌ی راه گم کردن‌ها
و همه‌ی همسفران گاه و بیگاه
و همه‌ی راهزنان بر سر راه

Wednesday, May 08, 2013

افسوس

در زندگی زنانه ام همیشه جای خالی یک خواهر بزرگتر را احساس کرده ام؛
یک زن دیگر که هورمون ها و احساس های زنانه ی من را بشناسد و بتوانم درباره ی ماجراهای عاشقانه ام با او صحبت کنم و ماجراهای عاشقانه ی او را بشنوم و دانسته های خود را از قلمرو ناشناخته افزایش دهم. گاهی نظرش را جویا شوم درباره ی یک فرد یا تصمیم درباره ی یک فرد.
این جای خالی همیشه خالی می ماند...

Sunday, March 24, 2013

در آستانه درنگ می کنم
نگاهی گذرا به سرسرا می اندازم
جمعیت و هیاهویشان را از نظر می گذرانم 
بر می گردم به سمت پله های پشت بام
نزد تو می آیم تا کمی به آسمان پرستاره خیره شویم

Sunday, December 16, 2012

فراغت

اگر احیانا از پاییز دیگه رفتم یه جایی که کسی دور و برم نبود اولین کاری که می کنم اینه که عکس یه پسر لخت رو بذارم بک گراند لپتاپم؛ حتما سعی می کنم یه خونه ی مستقل اجاره کنم و هم خونه ای نداشته باشم، بعد تو خونه لخت میگردم
می خوام یه کم برای خودم باشم، دنیا به .... نباشه
فراغت می خواهم؛ نه بیکاری؛ فراغت، فراغت از خاله زنک بازی ها و مقایسه کردن ها  

Monday, November 05, 2012

ویرانی باغ

کاش با دیدن باغ از خود بی خود نشویم،
کاش دیده باشیم که وسعت باغ برای گام های من و تو کم است
کاش بترسیم و سیب را نچینیم
کاش تصور بوسه ات بر گیسوانم از رویاهای شبانه فراتر نرود
کاش به همین پچ پچ ترسان و نگاه های دزدیده بسنده کنیم
  کاش بدانیم که محکوم است به ویرانی  آن باغی که از هر سو بیابانش در آغوشش گرفته

Wednesday, September 05, 2012

درد


آن قطره ی نازک درد ذره ذره از درون مرا می کاود و پیش می رود

آنچنان که پوسته ام نازک و سست، به فرم حدی از پوچی می­گراید

خالی درون من اما دیواره هایی درخشان و صیقلی می­یابد

و قطره در انعکاس دیواره­ها بسیار می گردد

Wednesday, May 16, 2012

یک روز دستهایت خشک شدند
یک روز دستهایت بخار شدند و به هوا رفتند
یک روز به نبودن دستهایت عادت کردم
یک روز نبودن دستهایت برایم دلپذیر شد 

Friday, April 20, 2012

ده گام عملی برای بازیابی پس از پایان یک رابطه عمیق و متعهدانه

گام اول: به طور کامل و عمیق عزاداری نمایید. از عصبانیت، ناراحتی و افسردگی خود نترسید. ممکن است نگران شوید که این احساسات تا ابد جان شمارا تحت شعاع قرار می دهند. اما اطمینان داشته باشید که این احساسات عمیق تا ابد باقی نخواهند ماند. تلاش نکنید که خود را از این افکار رها کنید.

گام دوم: برای آینده ای که برای آن رابطه متصور بودید و هم اکنون با اتمام آن از بین رفته است نیز عزاداری کنید. سپس به خود بگویید اصل موضوع از بین نرفته است و شما در آینده با شخص دیگر یا به تنهایی آن آینده را محقق خواهید کرد.

گام سوم: برای کسانی در زندگی خود که گوش شنوا دارند صحبت کنید. باید بتوانید هر وقت که می توانید مسائلی که ذهن شمارا اشغال کرده اند را بیرون بریزید. فرد مقابل باید کسی باشد که به دنبال ارائه ی راه حل یا پیشنهاد نباشد و یا به فکر نصیحت شما نباشد.(بهترین گزینه یک مشاور مورد اعتماد است که با وی احساس راحتی می کنید).

گام چهارم: آنچه در رابطه روی داده است را تحلیل کنید. سعی کنید بدون آن که خود یا  طرف مقابلتان را شماتت کنید، صادقانه موضوع را بررسی کنید. دینامیک اتفاقاتی که در رابطه افتاده و همچنین سیر اتفاقات را برای خود واکاوی و تحلیل کنید.

گام پنجم: به دلیلی که آن پارتنر را برای خود انتخاب کردید پی ببرید. مسلما "عشق" دلیل درستی برای این شروع نبوده است. در پس این کلمه ی سه حرفی می تواند دلایل زیر باشد:
1- نیاز عمیق به دوست داشته شدن.
2-  تلاش همیشگی برای پیدا کردن یک نفر و "نگه داشتن وی" و یا "تغییر دادن وی".
3- ترس از تنها ماندن.
...

گام ششم:  طرف مقابلت را ببخش، خودت را ببخش.
حالا زمان بخشش است. شما و طرف مقابلتان همه ی تلاشتان را برای نگه داشتن رابطه کردید. درک کنید که زمانی که در حال آزار یکدیگر بودید، در واقع داشتید همه ی تلاشتان را برای بهبود اوضاع می کردید. این را هم در نظر داشته باشید ممکن است برخی از حرکت های طرف مقابل در واقع دفاع از خود و انتقام جویی بوده که در آن شرایط طبیعی بوده است. بخشش همه ی اینها به شما کمک میکنید ذهن خود را آزاد کنید و به سوی آینده گام بردارید.

گام هفتم: از طرف مقابل (پارتنر سابقتان) فاصله بگیرید.
برای اینکه بتوانید به طور کامل غم خود را تسکین دهید و به ادامه ی زندگی بپردازید لازم است حداقل سه  یا شش ماه هیچ گونه ارتباطی با طرف مقابل نداشته باشید و حتی خبری از او نداشته باشید.

گام هشتم: یک گروه پشتیبان پیدا کنید.
این گروه می تواند یک تشکل عرفانی، یک گروه اینترنتی و یا گروهی از دوستان باشد که شما را درک کند و پشتیبانی نماید. اطمینان حاصل کنید که این گروه به اتفاقی که برای شما افتاده است واقف است.

گام نهم: همه چیز درباره ی خودتان در رابطه را فرا بگیرید.
به طور کامل درک کنید که چه چیز از رابطه می خواهید، برای احساس رضایت چه نیازهایی دارید و چه چیزهایی برای شما قابل پذیرش نیستند.

گام دهم: مراقب خود باشید.
مسلما شرایط جدایی شرایط سختی است و با استرس و مشکلات روحی همراه است که جسم شما را تحت شعاع قرار می دهد. نیاز دارید که در این شرایط مراقبت کاملی از خود داشته باشید. حجم کاری خود را کم کنید، غذای مناسب بخورید، ورزش کنید و استراحت کافی داشته باشید. یک ماساژ مناسب و یا شرکت در کلاس های خلاقانه و تفریحات مناسب نیز می تواند مفید باشد.

ترجمه ی آزادی از : http://www.thirdage.com/divorce/10-steps-to-recover-from-a-divorce-or-breakup

Friday, December 02, 2011

زنده ماندن

باد می وزد و ما همین طور که سرهایمان را با دستها پوشانده ایم زنده ماندن را می آموزیم..

Wednesday, August 17, 2011

جوانه

هر چقدر که چنگ می زنم و چشمانم را از جا میکنم و در یک گوشه می خشکانم  باز چشم دیگری در حفره ی زیر ابروانم سبز می شود.

Tuesday, May 17, 2011

نامردن ولی حقشونه

آدمها هر چی دوست دارن می تونن بگن،
 این تنها حق مسلمشونه
تنها حق مسلمشون

Wednesday, February 02, 2011

پرواز

و بیچاره ای که به شوق پروازآموختن بالهایش را فروخته باشد.

Sunday, January 02, 2011

مردمان


مردمان پایینتر از خط وسط چراغهایی نیمه خاموشند اندرون دشتی مملو از کثافت
این گونه نیست که آنها نیندیشند و یا نفهمند
آنها تنها فریاد نمی زنند مثل من دغدغه هایشان را
و از عالم و آدم طلبکار نیستند
آنها یاد گرفته اند که نیمه شب ها فکر کنند و فردا صبح
چای سرو کنند برای آقای رییس و اصلن به روی خودشان نیاورند خیلی چیزهارا
مردمان کوچه و بازار خیلی چیزها می فهمند
خوب می فهمند که چه باید کرد وقتی اوضاع خیلی خراب است
که تقصیر چه کسی نیست
 بهتر از من:
که تشکلی به اسم خانواده مسئولیت وصول طلب اینجانب را از کائنات به گردن گرفته است
آنها به خوبی دانسته اند که فریاد تنها در خواب شیرین است
و یگانه رفیق وفادار اشکها بالشی است که به زیر سر می گذاری
و زندگی بسیار بسیار تلخ است
آنها می دانند که کسی که زیاد حرف می زند، کمتر فهمیده
تفاوت آدمها را می فهمند
درد زمانه را می دانند
ناتوانی بشر را آگاهند
آنها شاید خیلی چیزها راهم ندانند
اما حضورشان را منتی بر بشریت نمی دانند
و وجودشان اثر مثبتی بر چرخه ی حیات دارد

Thursday, November 25, 2010

بیخودی

سالها بعد، وقتی تمام مردمان شهر برای مراسم خاکسپاری "خدا" به خیابانها می ریزند،
 من لبخندزنان از لب پنجره نگاهشان می کنم و برای خیلیمین بار به خود قول می دهم که دیگر چای داغ نخورم تا بیشتر عمر کنم

Tuesday, November 16, 2010

دار

وقتی نمی تونی از طنابی که  دم دستته بالا بری،
خودتو ازش حلق آویز کن

Saturday, October 09, 2010

هر روز

هر روز که خواب هيکل سنگينش را از تنش برميداشت، بايد شروع مي کرد به کندن زائده هايي    که در طول شب در گِل بسترش ريشه دوانده بود و تنش را به بستر ميخکوب مي کرد
 ابزار مخصوصش را از کنار دستش برميداشت و به جان بندهاي گوشتي  تَنَش مي افتاد
هفده هجده ساعت بعد خسته و خونين به خواب مي رفت    

Tuesday, September 28, 2010

یواشکی

من از پشت پرچین تورو دیدم


من تورو یواشکی از لای آهن پاره ها دیدم

از دست من قایم نشو، من تورو دیدم

تو رو دیدم دیدم فرار نکن منو نیگا کن

بیا به من کمک کن که این دیوار رو سوراخ کنیم

نه، بیا با هم از این دیوار بالا بریم

بیا بالای دیوار تا دستامون بتونن لمس کنن هم رو

Friday, August 27, 2010

مرگ فکر

وقتی عقربه های ساعت را در کله ات می جوشانی برای سیر کردن شکم
دیگر نه می توانی که گذر زمان را بفهمی
 و نه فرصت داری که برای فهمیدن از کله ات استفاده نمایی

Thursday, August 12, 2010

بی وزنی

دستان خشک شده ام را به سقف می چسبانم


کله ام را از انتهای ستون فقراتم آویزان می کنم

پاهایم در خالی اتاق فرصت پرواز می یابند

وزن که فرو می ریزد، نیاز به پرواز بیمعنا خواهد بود

Thursday, July 22, 2010

در آرزوی نبودن

چشمانش آرام آرام در کاسه ی تنش ته¬نشین می شوند


لبهایش همچون دهانه¬ی کیسه ای گشاد می شود و

شکم بادکرده و بی رمقش چون کاسه روی چرخ کوزه گری  روزگار، به هدف  می رقصد
و سر، چشم ها، گوشها و مخیله اش را در خود حل می کند..

Tuesday, July 06, 2010

گریزی نیست

از این شهر نمی توان گریخت
از شبهای بلند  این شهر، از آفتاب سوزان این شهر، از پیاده روهای یخ بسته ی این شهر گریزی نیست
از چنارهای بلند، از آسمان خاکستری
از بخار عرق قطره شده بر روی بینی دخترکی که لبهای سرخش می گوید فقط یکی بخر و دستهای داغش را به جیبهای لباست می کشد به کجا می توان گریخت؟
با زمینِ خاک بازی کودکی ات که هنوز هم با ردشدن از کنارش به فکر فرو می روی چه می کنی؟

Wednesday, April 21, 2010

چیستی ِترجمه

ترجمه تلاش مترجم است برای بازگو کردن حسی که از آبتنی کردن در فرآورده های ذهنی یک نویسنده وی را فرا گرفته. 


Friday, April 02, 2010

در راه ساختار منطقی

این وحشتناک است که اکثریت قریب به اتفاق دخترهای دور و برم تمرکز کافی برای فعالیت های ذهنی روزمره را ندارند(این را از یک دست ورق بازی کردن با آنها می توان فهمید)


وحشتناک تر این که همین ها اسم فمنیسم که می آید آب از لب و لوچه شان راه می افتد و به هیچ وجه صحت جمله ی بالا را نمی پذیرند و جمله ی بالا را ضد فمنیستی می دانند، صورت مسئله را با حق طلاق و مطرح کردن درز بین دو سینه در انظار عموم و رد سایر مظاهر مرد سالاری در مرزهای جامعه ی بومی خود  پاک می کنند. وجه اشتراک همه ی اینها یک نوع آنتی-رئالیسم یا شاید فانتزی گرایی، یا شاید هر جور من بخوام همون جوره گرایی است.  همین غیر واقع گرایی است که وقتی بخواهی تلاش کنی که از اشتباه درشان بیاری امانت را می برد. ذهنی که ساختار منطقی ندارد و چنین ساختاری را به رسمیت نمی شناسد با استدلال های منطقی متقاعد نمی شود و تغییر رویه نمی دهد. یاد نمیگیرد که درست تر ورق بازی کند. یا اینکه اولویت های زندگی اش را مشخص کند و زمانش را درست تقسیم کند یا اینکه مَشت ف..ل..ان کُلفت علاقه ی قلبی ای به وی ندارد، و نمی فهمد که  آن که هم خوشتیپ است هم پولدار هم باهوش عاشق خنگ بازی های او نشده .


از همه ی اینها وحشتناکتر تر این است که من با این فکر ها شبهای زیادی بیخوابی کشیده ام در حالیکه در خوشبینانه ترین حالت تنها این است که در طول باقی عمرم نیز سالی چند شب چنین افکاری به سرم بزند و در نهایت نه این ساختار منطقی بشود و نه حتی یک نفر بیاید بگوید چه قدر درست میگویی، چقدر ساختار ذهنت منطقی است. . 

پ.ن: این جمله ی آخر یک مقدار غلط انداز است، اما چون خودم لذت می برم از طنزش تعدیلش نمی کنم.
پ.ن2: شخص من در اکثر موارد بالا می گنجم

Tuesday, March 30, 2010

برای تو

برای با تو ماندن چشمانم را خواهم داد
ای که چشمانم را فهمیدی و نگاهم را خواندی
و سرود تنت با تنم همنوا شد
چشمانم را در پیشانی ات پیوند خواهد زد
به میهمانی سکوت من بیا
خطوط درهم تنیده ی اندامت را به هاشورهای نامنظم دستانم بسپار
و سکوتت را در سلولهای اندامم القا کن

چشمانم را به پیشانی ات خواهم بخشید
ای حضورت آیت حیات بهار در اعماق جنگل پاییزی

Friday, March 26, 2010

چشم تو چشم

وقتی تو تاریکی مطلق، در گرماگرم یک هماغوشی دلپذیر، یکی میاد چراغ قوه شو روشن میکنه و نور میندازه تو چهره ی طرف مقابل، یعنی انقدر تشخیص طرف واسش مهم بوده که خطر تشخیص داده شدن رو به جون بخره

Monday, March 01, 2010

عشقهای خنده دار-2

پ1 سعی میکرد به عهد سه نفره ای که با د1 و پ2 بسته وفادار بماند و عشق سوزانش به د1 را پشت نقاب دوستی برادرانه پنهان نماید. بعد از سه سال وقتی د1 با فرد سومی ازدواج کرد پ2 زارزنان نزد او اعتراف کرد که در تمام این مدت رابطه ی عاشقانه ی پنهانی با د1 داشته است.

Tuesday, February 23, 2010

عشقهای خنده دار-1

وقتی د2 که تحت تاثیر تمجید های د1 شیفته ی شخصیت عجیب و فانتزی پ1 شده بود پس از کلی کلنجار با خود در یاهو مسنجر به پ1 پیشنهاد دوستی داد پی برد که د1 و پ1 مدتهاست که پنهان از دیدگان او عهد وفاداری بسته اند. د2 سه سال بعد با یک برادر بسیجی ازدواج کرد و پس از چهارماه از برادر جدا شد. رابطه ی د1 و پ1 هم هفت هشت ماه بیشتر نپایید.

Wednesday, February 10, 2010

چهل سالگی

ردیو هِد، جُن بئز و خیلی های دیگر کارهای قوی میسازند
اما خالی های من با "محسن نامجو پر می شود

"
لورکا شعرهای قشنگی مینویسد
اما شعرهای فروغ است که اشک من را در می آورد

فیلمهای کیشلوفسکی مو لای درزشان نمی رود
اما "چهل سالگی است آن که دوست داشتم صد بار پشت سرهم ببینمش"

Tuesday, January 26, 2010

Be WISE!

دو جا هست که خیلی احمقانه اس که دزدگیر ماشینتو روشن بذاری:
یه جای خیلی امن
یه جای خیلی نا امن!

Wednesday, January 20, 2010

خواهم ایستاد..







من در مقابل این سیل سراسیمه¬¬ خواهم ایستاد




چرخدنده های ساعت را در هم خواهم شکست



عقربه¬های نافرمان زمان را با اندامم خرد خواهم کرد



تا هیچ تیکی و تاکی جوشش خون در رگهایم را نباشد که قاب بگیرد

Thursday, January 14, 2010

frozen

نه! از لمس کردن من تر نخواهی شد
زیرا که این تن سالهاست که آهسته آهسته خشک شده است

Thursday, December 31, 2009

They are sometimes called intelectuals...

آدمهای لنگه به لنگه
توهم عقیمِ دانستن، شناختن
قصابان بی رحم واقعیت
و اشاعه دهندگان مرموز ویروس مردگی

Thursday, December 24, 2009

change

آن بیرون انگار نزدیک است که اتفاق هایی بیفتد
اتفاقهایی در حد عوض شدن سربرگِ نامه های دولتی
لباسهای خانم گوینده ی تلویزیون
و محل ع.ش.ق..ب.ا.زی افراد

Friday, December 18, 2009

آن شناسی

آن که میبینی با جدیت چنگک به سر دیوار انداخته و جانش را بالا میکشد
از ذوق پایین پریدن است که چنین چالاک گشته

Wednesday, December 16, 2009

کلاغها

من از این شهر خسته ام،
من از این رژ لبهای صورتی جیغ،
من از این روژ لبهای صورتی مات خسته ام
من از آدمهای توی بی آرتی خسته ام که همه شان عین هم لباس می پوشند و به غریبه ها چپ نگاه میکنند
من از عابر بانک های همیشه لَنگ خسته ام
من از پراید و 206 خسته ام
از آدمهای یواش هم خسته ام
آدمهای یواش با صدای یواش،
که آخر نفهمیدم خنگم که نمیشنومشان یا مال اختلال مادرزادی گوشم است
از آدمهایی که سعی میکنند که به روی خودشان نیاورند که فیلم بازی میکنند خسته ام
از بی شناسنامگی خسته ام
از کلاغهای شهر هم خسته ام که تا می آیی باشان دوستی کنی بی صفتها همه ترسشان را بال پرواز میکنند

Friday, December 04, 2009

هستی

و بشر به راستی چیست جز یک توده ی واداشته ی وا به لا گذاشته؟
و هستی چیست جز مجهولی مقتدر
که از انبوه اقتدارش تنها آلتی پیداست از دید بشر - و هر بشر تنها یکی است و اتحادی بین نوع بشر نیست-
و بشر تنها میداند که جز با مکیدن آلت هستی راهی برای مقابله با نیستی نیست
و هستی گاه به گاه پرده تکانی میکند و بشر تا حواسش از آلت خوردن به دیدن پرده پراکنده میشود آویزان میشود از پرتگاه نیستی و با التماس تمنای چشم پوشی مینماید تا باشد
واحسرتا که بشر حتی نمیداند که چرا از نیستی هراسان است

اطلاعیه

اینجانب به تنهایی موفق به کشف علت لنگیدگی بلاگم گشتم:
سایت بلاگرد منقضی گشته بود و چون لینک لیست بلاگردی داشتم بلاگ من هم لنگیدونده شده بود.
لطفا خودتون باخبر شده و غایبان به حاضران ندای غیبی دهند.

Monday, November 02, 2009

Tuesday, October 27, 2009

مانیفست

اگر سترون بودن، پلکیدن به دور یک پیله تا ابدیت، و بازخوانی عقده های یک عمر و ندیدن هر آنچه با هسته ی کور نمیخواند ضد حماقت است مارا در دار و دسته ی احمق ها بشمارید

Wednesday, September 30, 2009

..

من دانشگاه را دوست دارم،
ولی از حراست میترسم!

Saturday, September 26, 2009

Ullmen

نوشته ی زیر عینا از وبسایت شخصی پروفسور آلمن، استاد علوم کامپیوتر دانشگاه استنفورد که کتاب معروفی در اتوماتها و نظریه ماشین دارند کپی پیست شده است. به نظر میرسد ایشان به مقدار زیاد از ایرانیها ایمیل های نامربوط در یافت میکنندT،
پاراگراف اول پاسخ آلمن به ایرانیان::
"
Answers to All Questions Iranian
Every few weeks I get an email from someone claiming to live in Iran. They usually have a Hotmail account or Yahoo mail account; some even managed to get a gmail account. They have a question for me, ranging from technical ("Is it true that all grammars can be put in an unambiguous form?", "Is there a theory that information can be neither created nor destroyed?") to the political ("Why did the US shoot down an Iranian airliner/take land from Native Americans/Depose Mossadegh, etc. etc.?", or "How do I justify 'Zionist crimes', etc.?").
"

Monday, September 21, 2009

روزگار به طرز ناغریبانه ای سخت است نازنین

روزگار هیچ غریب نیست نازنین
روزگار سختنیست نازنین اما چه غریبانگی ای با آن برای بشر،
که تاریخِ حیاتش با تازیانه و آنش آمیخته است
نازنین از یاد مبر که پیش از ما چه بسیار عشقها که در پستوی خانه ها نهان گشته
و چه بسیار چراغها که شبانه به قتل رسیده اند
توهم سعادت در لالایی کدامین مادربزرگ شکل گرفت؟
آیا شرح حال قصر پادشاهی ظالم نبود؟
سالهاست که انسانیت قربانی شام شیاطین میگردد
و انسان کماکان روز سبز خوشبختی را در مخیله اش به تصویر میکشد
و کیست که جسارت کند که بپذیرد که خورشید هرگز زنده نبوده

Saturday, September 05, 2009

واجب کفایی

مسئول مصاحبه با داوطلبان:می دونی چرا در اسلام جهاد با دشمن واجب کفایی یه؟
داوطلب:چون در صورتیکه امید به پیروزی وجود داشت چند نفر بمونن توی مملکت که پادویی حکومت رو بکنن و حکومت لنگ نمونه

Wednesday, August 12, 2009

برای نفسهایمان

*:این پست خطاب به شخصی خاص نوشته شده لطفا کامنت نامربوط نگذارید
نفسم را بو بکش
شوق را تنفس کن
تمنا را دریاب
نفست را به جفت گیری با نفسم وادار
بگذار تا تنم تنت را بمکد
در من جوانه بزن
در من لانه کن...

Monday, August 03, 2009

رسم روزگار چنین است

درخت را برایش مراسم ترحیم نمیگیرند وقتی پوسیده باشد
درخت را به بهترین روش که ممکن باشد قطع میکنند و پس از قطع، ریشه ها و بقایایش را از زمین در می آورند
و بی معطلی به فکر کاشتن نهالهای جدید می افتند
رسم روزگار چنین است

Wednesday, July 22, 2009

بیرون

بیرونو نگاه نکن
اون بیرون همه تب دارن،
پرده هاروبکش، شیشه ی ماشینو بده بالا
هدست رو از گوشت در نیار
با کسی حرف نزن
اون بیرون همه اش کابوسه

Tuesday, June 30, 2009

کلیشه

دختر همین که آرام آرام روی سنگفرش قدم میگذاشت زمزمه ای از پشت سر شنید:
خانوم.-آهنگ صدا شبیه صدای گوینده های قصه ی شب رادیو دلنشین بود-
از این فکر که چند سالی میشود که پیشنهاد خیابانی نداشته خنده اش گرفت
خنده اش را فرو خورد و به سمت صدا برگشت:
یک مرد سبزه رو، سی، سی و پنج ساله با قد و قامت بلند و چهره ای که جذابیتی برای دختر نداشت
-خانوم شرمنده قصد جسارت ندارم
-بله؟؟
-خانوم من مزاحم نیستم فقط میخواستم بدونم اینی که دستتونه حلقه س یا انگشتر
دختر بازهم به چهره ی مرد نگاه کرد
به نظرش رسید که پوست صورت مرد به شدت کدر و پرجوش است، اندکی تامل کرد، با صدای آرام و کودکانه ای جواب داد:
-حلقه است

Saturday, June 06, 2009

انسان است این

"و آنگاه خورشید سرد شد
و برکت از زمینها رفت"*
آری خورشید به یکباره سرد شد
در سرزمینهایی که گاهِ روز بود مردم دیدند که خورشید خاموش و سرخرنگ شد
و در سرزمینهایی که گاه شب بود دیگرهرگز روز نشد
و مردم فریاد زدند:
خورشید را چه میشود
و دانشمندان علوم طبیعی تنها پاسخ دادند که این اتفاقی نامرسوم است!
و فلاسفه سر به بیابان نهادند
و کودکان در تاریکی لولیدند
***
آری
انسان است این
بی هیچ دانشی از بیرون تنگ خویشتن
گره خورده در خود
چون کلاف نخی که به هرسو می نگرد امتداد نخ را می بیند
بی هیچ ردّی از آغاز یا انجام


*دو خط اول قسمتی از شعر فروغ هستند

Sunday, May 24, 2009

بازوانت

همه شب برای بازوان تو بود که سراسیمه و خسته می دویدم..

Saturday, May 09, 2009

کش آمده ام..

انگشتان من کش می آیند
سلولهایم روی هم بند نمیشوند
انگشتان من از شدت بی شکلی روی زمین سرازیر میشوند
من مثل برنجی که مادرم دیرموقع روانه ی آبکش کند وارفته ام
من یک خط دراز افقی شده ام که مدام در راستای افق کشیده تر میشود
و کیست که بگوید خطی به طول بینهایت و ضخامت صفر، نامریی نیست؟

Monday, April 20, 2009

اینجا کارگران مفتند!

در این کارخانه کارگران مفتند
در این کارخانه کارگران نه برای چیزی از جنس نان، که چیزی از جنس وعده ی یک نان در فرداها
و یا چیزی از جنس نوشته ای شدن بر تاریخ
سخت کار میکنند

در این کارخانه کارگران از میان مردم به پشت میزهای تنهایی رانده میشوند
در این کارخانه کارگران سخت تخت، کم بُعدی تا سطح یک کاغذ، یا چند کاغذ میشوند
در این کارخانه کارگران با اشتیاق از خود کاغذ سیاه میسازند
و بی انتظار هیچ مزدی در رویای تاریخ شدن در پشت میزهای تنهایی سخت کار می کنند
اینجا شریف است، کارخانه ی کاغذ سیاه کنی صنعتی شریف...

Monday, March 16, 2009

هیچِش من

و من یک روز «هیچ» را دیدم
و من از «هیچ» نترسیدم
من به «هیچ» نزدیک شدم
من چند وقتی با «هیچ» همزیستی کردم

تا اینکه یک روز سرد پاییزی
که باد کاجهای سبز را با برگهای زرد و نارنجی چنار می آراست
«هیچ» به درون من رخنه جست
و شروع کرد به بزرگ شدن درون من
و من پوسته ای شدم بسان بادکنکی از هوا، معلق در درون هوا
و من نازک و نازک تر میشدم

یک روز که مرده شده بودن خورشید بروز هر نشانه ای از فصلی خاص را ناممکن ساخته بود پی بردم که «اجتماع»ی شده ام از خطوط یک بعدی معلق در فضا
به اطراف نگاه کردم:
همه چیز تکه پاره هایی معلق بود در اقیانوس عظیمِ «هیچ»

26/12/87

Friday, March 13, 2009

Saturday, March 07, 2009

روزی

وبی شک روزی فراخواهد رسید که همه ی پسر های دانشکده ریاضی دوست دخترانی کمر باریک و دنبال شوهر-نگرد خواهند یافت
و بیگمان روزی خواهد رسید که همه ی دختران دانشکده ریاضی شوهرانی خوشتیپ و مهندس و متعهد خواهند یافت
و بیگمان روزی همه ی دانشجوهای ارشد دانشکده به همدیگر سلام خواهند کرد، دخترها به پسرها و پسرها به دخترها
و حتی ارشدها به کارشناسیها، و کارشناسیها به ارشد ها
و سایت دانشکده شبانه روزی خواهد شد روزی
و بیگمان روزی در همکف همین دانشکده خواهند بوسید یکدیگر را
دختری و پسری
یا دختری و دختری
یا پسری و پسری
...

Monday, February 09, 2009

تخت

آهای
ای همه¬ی پدرها و مادرهای دوست پسرهای گذشته و آینده ی من
اصلن نگران نباشید
من هیچ وقت مخ پسر شما را برای ازدواج نزده¬ام و نمی زنم
من هیچ وقت نمی¬گذارم که پسر شما پول کافی شاپ را تنهایی حساب کند
آهای
من اصلن شبهای امتحان ذهن پسرهای شما را مشغول نمی کنم تا امتحانشان را گند بزنند
من هیچ وقت در دوران امتحانات یا کنکور آنهارا با شکست های عشقی مواجه نمیکنم

آهای!
نگران نباشید
خیالتان تخت! من حواسم جمع است
من هیچ وقت با بی¬مبالاتی کار دست آنها و شما نمی دهم

Saturday, February 07, 2009

در را

داری می¬روی بیرون در را هم پشت سرت ببند
من خوبم همه چیز هم خوب است¬ و من خوشبخت ترین موجود روی زمینم همین الان
پشت سرت ببند در را، بیرون که داری می¬روی
نه، لازم ندارم چیزی و دنبال گوش هم نمی¬گردم
در را یادت نرود ببندی خواستی که بروی بیرون
اوضاع کاملن مرتب است و من هیچ ناراحتی روانی ای پیدانکرده ام
در را...
هیچ کدورتی به دل ندارم از تو
در را..
خاطرات با تو بودن هنوز هم دوست داشتنی است
در را ببند بیرون که رفتی

Sunday, February 01, 2009

ضدحال

بابای من: اینو تو کشیدی بابا؟
من: نه بابا؛ سر کلاس طراحی بچه ها کشیده بودن اون موقه ها از روم
بابا: قیافت بد نیستا!
من::||

Friday, January 23, 2009

من، هم خانگی و سکوت

مادرم گمان دارد که من هم روزی هم خانه خواهم شد بایکی از همینها که دوروبرمند
می پندارد که من هم دوست دارم که همخانه شوم با اینها
مادرم نمی داند که من نمی توانم همخانه شوم با یک موجود زنده ی حرف بزن
که صدای مداومش کلافه ام خواهد کرد
که تنهاییِ انتخابی زیباست
و باهم بودن انتخابی هم
مادرم از تنهایی می ترسد
از سکوت میترسد و از آدمهای ساکت هم

من میدانم که سکوت سرشار از ناگفته هاست
اما سکوت میگوید که ناگفتنی ای هم در کار است
و من این مجهول ماندن ناگفتنی ها را دوست دارم
من میدانم که همخانه شدن یعنی پایان همه ی ناگفتنی ها
چرا که مادامی که گوش در دسترسش باشد ذهن، وسوسه میشود که پرش کند با صدا
من فکر میکنم همه چیز یک روز تمام میشود
اما مجهول تمام نمی شود:
تمام بشود دیگر مجهول نیست
و مجهول کش میاید
چرا که ناشناختگی آبستن توجیه است
و توجیه زایا است و خطاپذیر
و من خطا را، شکست مجهول آلود را و فروریختن همه پندار پیشین را با یک رویداد دوست دارم
و مجهول یعنی هنوز یک چیزی هست که بخواهی بدانی و زنده بودگی را بیشتر کش دهی به هوایش
و سمی که همیشه آماده در جیب نگه می داری را دیرتر بریزی توی دهانت

Thursday, January 15, 2009

سکوت

من سکوت را دوست میدارم
من سکوت را میستایم
من در سکوت شعله ور میشوم
سکوت ذهنم را کش می آورد و میدوزد به چهار کنج اتاق، تا پشت مرزهای دیگران
سکوت مرا می پرورد
من با سکوت لبخند میبرلبم
من با سکوت هم بستر میشوم
من از سکوت بارور میشوم
من از سکوت، سکوت میزایم

Thursday, January 08, 2009

Ashoora, Tehran








Friday, December 26, 2008

تنگ شده


من دلم دشت میخواهد، دشت میخواهد به پهنای دشت
من دلم دشت صدا در آن بپیچ میخواهد
دلم خلوت دشت میخواهد با آفتاب تیز
دشت میخواهد پر از خارهای وحشی
من دلم تنهایی در دشت میخواهد، دلم دشت میخواهد برای دویدن اشک آلود و فرار، فرار میخواهد به سوی دشت، به سوی خارهای دست زخم بکن، شقایقهای وحشی و ساکت و حشرات مرموز نه-ساکت که هیچ کدام عقرب نیستند
من دلم تنگ شده، برای بادهای وحشی، باران های وحشی، گلهای وحشی
من حتی دلم برای عرق کروکثیف روی دماغ رقیه لایق تنگ شده
دلم برای صدای لوله بخاری ای نمیدونم چیچی ادهم تنگ شده
دلم برای قلدری های حسین نصیرپور که حالا دیگر مرده چون در دریاچه غرق شده
دلم برای درس بلد نبودن های قربان که فامیلیش یادم رفته،
دلم برای خالییبندی های سونیا قوجه بیگلو تنگ شده،
دلم برای قیافه ی جدی ادهم وقتی میگفت شهری ها خائنند تنگ شده
من دلم برای به خواب رفتن زیر آفتاب، لای بوته های گوجه فرنگی تنگ شده
من دلم برای تنهایی واقعی به شعاع تنهایی که با صدای حشرات در آمیخته تنگ شده
دلم برای گم کردن زمان، دلم برای غیاب دائمی عقربه های ساعت تنگ شده
دلم برای قایم شدن پشت بوته ها،
دلم برای من تنگ شده...
---




---
بر اثر دیدن فیلم "تصمیم کبری" بود که دلم تنگ شد و این بازیگر کبری عجیب شکل بچگیهای من بود که عکسش این بالاس

Sunday, December 07, 2008

چاره اندیشی های یک ذهن توهمزده

- اگی یهویی من یه تصادف اساسی کنم و یه بلای مادام العمر سرم بیاد مثلن فلج بشم بازم میمونی باهام؟
- خب اگی واسه من پیش بیاد تو می مونی؟
-آخه نامردیه
-تنها موندن یا بودن با یه فلج؟
-ممم... من میگم آزادی که بری اما مثلن سالی یه روزتو بذاری واسم....
..

پ.ن: هوم؟

Friday, December 05, 2008

انار

و یک روز میرسد از جنس فردا که ما دوباره باهم خواهیم بود
و ما کنار هم لم میدهیم
و ما صدای هم را میشنویم با گوشهای خودمان؛ نه با میکروفن و نه تلفن و نه هر کلمه ی خارجی دیگری چون که همه چیزهای جدید را خارجی ها می سازند
با گوشهای خودمان همدیگر را میشنویم؛ گوشهایی که از اولش بوده و خارجیها نساخته اند
و ما هم را لمس خواهیم کرد ای خواستنی نمی توانم بگویم ترین یا نه چون با خودم رودرواسی دارم
و ما به هم نگاه می کنیم و حرف نمی زنیم ازهمان نگاهها که به نظر بقیه احمقانه می آید

یک روز که بخیه زده شده محکم به ته همه ی راههای که پیش روی ماست
یک روز نارنجی

گور بابای همه ی وبکم ها و مسنجرهایی که وبکمشان کار نمی کند یهو،
یک روز میرسد که دوباره لمس می کنیم هم را
و یک روز می آید که بی ترس از هیچ کس با هم خواهیم بود
یک روز، یک جا، هر آینه می توانیم هم را ببوسیم بدون ترس
یک روز میرسد که باهم خواهیم بود
یک روز از جنس فردا
یک روز که خسته نیستیم
یک روز که پول خواهیم داشت
یک روز که هیچ نگران نخواهیم بود
یک روز شل و ول و راحت
یک روز با طعم آب انار
یک روز آن دوردورها

Tuesday, November 25, 2008

expanding

دستام یهو ولم می کنن
من کش میام تو هوا
از هم وا میشه دونه های تنم
حس میکنم که دارم یواش یواش بندای دستمو حس نمی کنم
و من میشم یه عالمه
و جاری میشم توی خودم
و تیکه هام مماس میشن با تیکه هام

Tuesday, November 11, 2008

LOOOP!

اون سر این طناب که با این شتاب خیز برداشتی واسه بالارفتنش
نه به آغوش یاری ختم میشه
نه به دندونای اژدهای آتش نفسی گره خورده
اون سرشم مثل همین یکی سرش به یه جایی وصله مثل همینجا
و ما همگی سوار یه فنر گنده ایم که سرجای خودش بالا و پایین می ره
آدم باش و یاد بگیر که با ارتعاش همین فنر اور.گا.س.م رو تجربه کنی

پ.ن. خیلی سعی کردم خاکی بنویسم

Sunday, October 26, 2008

Do Not Intrude MY PRIVAcY!!

اینچنین نکوبان دلوَت را
به قصد آن آخرین جرعه ی گوشه گیر ته چاه
که آن نه از برای کشف شدن،
سالها، ماهها و هفته ها را
به سوی خاموشی پا نَزَده ی آن بیخ
آهسته آهسته پایین و پایینتر خزیده...


پ.ن: اثر اورجینال است، کپی رایت محفوظ

Sunday, October 12, 2008

مهاجرت

فرض 1.شما یک سری اصول بر اساس سلیقه و تجربه و شناختی که از خود دارید برای زندگی خود وضع می کنید .
فرض 2. محیط اطراف شما بصورت یکپارچه این اصول را چپ و راست نقض می کند.
فرض3. به شما خبر رسیده است که یک سری محیطهای دیگر وجود دارند که اصول شما را نقض نمی کنند.
فرض 4: شما به ادامه ی زندگی علاقه مندید و تمایلی به خودکشی ندارید.
اصل صفر از اصول زندگی شما: اصول مصوبه از روی شکم تعیین نشده اند.
______________________________________________
=|

نتیجه: شما باروبندیلتان را برمیدارید و شروع به تست کردن آن یکی محیطها می کنید که آیا به راستی اصول شمارا نقض نخواهند کرد یا نه.

Saturday, October 04, 2008

یک داستان خیلی کوتاه

و راننده که با شتاب پیچید به سمت راست، خواستم به راننده بگم چرا این خانوم که مسیرش باما یکی بود رو سوار نکردی که چشمم افتاد به سه تا جنازه که روی هم دراز به دراز رو صندلیای عقب ماشین جا داده بودن...

Friday, August 22, 2008

those special moments...

نه!
زنده ها، مرده ها را سنگ نمی گذارند رویشان که برنگشتنشان را تضمین کنند،
زیر سنگهای گنده پنهانشان می کنند تا که تعفن تدریجی هیکلشان تصاویر زیبایی که در زهنشان دارند را به گند نکشاند.

Friday, August 08, 2008

چطور تن داده ایم به این بالماسکه؟

آیا ممکن است که در نقطه ای از دنیا در همین زمان و یا همین نقطه ی دنیا در یک زمان دیگر، یک نفر یا چند نفر از دیدن عکسها و فیلمهای من و همکلاسی هایم با این مقنعه ها همان احساسی را داشته باشندکه من از دیدن آن روبنده های وحشتناک زنهای محلی در فیلم ِ"سازدهنی" داشتم؟ و از خود(شان) بپرسند که چطور ممکن است تن داده باشند اینها به شرکت در چنین بالماسکه ای؟

Sunday, August 03, 2008

دوست قدیمی*

خدافظ دوست قدیمی!
بازم به گوشه ی دنجت خواهم آمد!
شاید یک هفته ی دیگر یا یک ماه دیگر یا نمی دانم کِی
به گوشه ی دنجت می آیم با چند بطری دلستر لیمویی که من دوست دارم و تو دوست نداری
با چند پاکت آب آلبالو که دوست داری
و قوطی های کنسرو ذرت و چند بسته قارچ
می آیم تا لب سکو لم بدهیم کنار هم در سایه
می آیم تا همه ی فیلم های تا نیمه دیده یمان را به آخر برسانیم
و همین طوور فیلمها، نقاشی ها و داستان های نیمه ساخته مان

دوست قدیمی
در بیرون از زمین ایستاده ای
ایستاده ای و بهمن کوتاه کشان به دور دستها خیره شده ای
دوست قدیمی ترین،
باز هم به سراغت می آیم
برای تجربه چندین باره ی نشستن خارج از زمان
و برای گوش سپردن به آن لحنِ "خلاص" ات
و برای لمسِ قوس پیشانی ات دوست قدیمی

دوست قدیمی بگذار به گورکنی خود ادامه دهم
و یقین دار که گاه گاهی می آیم تا خسته گی ام/ات را در کنی

هوای گوشه ی دنجمان را داشته باش، قدیمیترین!

*: نوشته ی بالا ترجمه نیست و تنها به دلیل متاثر شدن نویسنده ی بی جنبه اش از ترانه های انگلیسی زبان به آن سبک نوشته شده!